یه چیز عجیبی دربارهی زمان وجود داره.
وقتی تو یه لحظه زندگی میکنی، فکر میکنی این حال و هوا قراره تا ابد ادامه داشته باشه.
فکر میکنی همیشه همین آدم میمونی، همین چیزها برات مهم میمونن، همین دغدغهها ذهنت رو درگیر میکنن.
اما بعد از چند سال به عقب نگاه میکنی و میبینی برای چیزهایی ناراحت بودی که حتی یادت نمیاد چی بودن. برای چیزهایی جنگیدی که امروز هیچ ارزشی برات ندارن.
و اونجاست که میفهمی زندگی بیشتر از اینکه دربارهی نگه داشتن باشه، دربارهی رها کردن بوده.
رها کردن آدمها، رها کردن خاطرهها، رها کردن نسخههای قدیمی خودت.
و شاید بزرگ شدن همین باشه.
اینکه یه روز به گذشته نگاه کنی میبینی همه چیز عوض شدن، از جمله خودت.
همیشه فکر میکردم یه روزی میرسه که همهچیز سر جای خودش قرار بگیره.
یه روزی که دیگه نگرانیای نباشه، سوالی بی جواب نباشه و ذهنم برای چند ساعت هم که شده آروم بگیره.
برای رسیدن به اون روز خیلی عجله داشتم. همیشه منتظر فردا بودم. منتظر یه اتفاق، یه تغییر، یه حال بهتر.
اما یه جایی فهمیدم زندگی همون فرداهایی بود که منتظرشون بودم.
همون روزهایی که با عجله ازشون رد شدم، همون لحظههایی که فکر میکردم معمولیان، همون چیزهایی که خیال میکردم بعدا برای خوشحال شدن وقت دارم.
و تلخ ترین اشتباه آدم اینه که اونقدر درگیر رسیدن به یه زندگی بهتر بشه که زندگی کردن رو فراموش کنه.
یه زمانی برای هر رفتاری یه دلیل پیدا میکردم.
اگر کسی سرد میشد، میگفتم حتما درگیره. اگر فاصله میگرفت، میگفتم شاید شرایطش خوب نیست. اگر عوض میشد، سعی میکردم درکش کنم.
برای همه چیز یه توجیه داشتم، جز حقیقت.
حقیقتی که مدتها جلوی چشمم بود و نمیخواستم ببینمش.
چون بعضی وقتها آدم از واقعیت فرار نمیکنه، از پذیرفتنش فرار میکنه.
تا اینکه یه روز همه چیز اونقدر واضح میشه که دیگه نه توضیحی لازم داری نه جوابی.
تلخترین قسمت ماجرا اینه که آخرش نمیفهمی چرا بعضی آدمها اینطور بودن، میفهمی چرا این همه وقت خودت رو قانع میکردی که اینطور نیستن.