«وَأَيُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَ أَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ»
- سِدنا
معمولا در روزهای که تصمیم میگیرم خوشحال باشم، شبهای (امتحانى) سختی را میگذرانم.
ولی مهم اینکه با روان شاد دارم شب امتحانی میخونم🤣🤣
واقعا خیلی وقت بود آدم ندیده بودم. فکر کنیییید من هر روز جز خانوادهم و همکلاسیهام کسی رو نمیبینم، اما امروز کل خاندان پدریمو توی یک جا دیدم با همشون روبوسی کردم با همشون حرف زدم و البته، خندیدم. بعدش هم رفتم خونه مامایدو (مامانبزرگ مادریم) بعد از حدود ۶۷۸۵۳۴۷۸ روز اونا رو دیدم. برا بابایدو و مامایدو مایه پوست کنم و خورد کردم، برای داییم سوسیس بندری درست کردم، موهای مامایدو رو بافتم، صورتشو اصلاح کردم و بعد براشون جا پهن کردم و امدم خونه.
- سِدنا
دستمو گذاشتم روی صورت ابرها و جای اشکهاشو پاک کردم. کلهشو بوسیدم و بهش گفتم اشکال نداره اگه این همه مدت داشتی تحمل میکردی، الان که خوب گریه کردی و خالی شدی، بس کن. بعدش رفتم دم در کتابامو آوردم، چای ریختم، یه تیکه کیک آوردم و بهش گفتم: حالا بشنین میخوام بهت فلسفه یاد بدم از اول گریه کنی.