eitaa logo
- سِدنا
310 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
272 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سدخارجی
46.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
سال ۱۴۰۴ در ۴۰۴ ثانیه! 🇮🇷❤️‍🩹 مشاهده نسخه باکیفیت در آپارات @SedKhareji ✔️
- سِدنا
بهمن ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت☁️
اسفند ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت🍋🌥
بچه‌ها من قرار بود امروز زیاد نخونم اما من آلاء نیستم اگه امروز با این هوا و بارونی که داره میزنه کمتراز شش ساعت خوندم.🤣 میرم چایی دم کنم بعد برای خودم یه لیوان چایی دبششش میریزم، می‌شینم پیش در هال بعد میخونم، اصلا به مناسبت بارون میخوام جغرافیا بیشتر تست بزنم.🌧🦕 وای اگه واقعا امروز بتونم خوب بخونم برای خودم یه چیز خوشمزه میخرم.👈🏻👉🏻
از این درس و تستاش متنفرم
- سِدنا
نگاه‌پشت شیشه/ دو مادر با صدایی که لرزشش را بوی اشک می‌داد گفت: «ما بدی نمی‌خوایم، ولی این رابطه...
نگاه‌پشت‌شیشه/ سه روز‌ها می‌گذشت و پدر آوینا صبح، هرروز یک شاخه گل بر تخت سارا پیدا میکرد. بلاخره پس از چهار روز آوینا چشم‌هایش را باز کرد. پس از معاینه دکتر قرار بر این شد که اگر تا فردا حالش بدتر نشد، مرخص شود. شب فرا رسید. بیمارستان در سکوتی سنگین فرو رفته بود، فقط صدای پایِ نرمِ پرستارها و زوزه‌ی بادِ بیرون از پنجره‌ها شنیده می‌شد. پدر آوینا، روی صندلیِ تختِ کناری، نیمه‌خواب بود. خستگیِ چند روز، پلک‌هایش را سنگین کرده بود، اما نگرانی اجازه خواب عمیق نمی‌داد. ناگهان، صدایی آرام او را بیدار کرد. نه صدای زنگ، نه صدای کسی... صدایی که شبیه زمزمه بود، مثل نسیمِ ملایمی که از لا‌به‌لای پرده‌ها می‌گذرد. پدر چشمانش را باز کرد. نورِ کم‌جانِ راهرو از لایِ درِ نیمه‌باز به داخل می‌تابید. او خودش را کشید و بلند شد، بی‌آنکه صدایی کند. به آرامی به سمت در رفت تا ببیند چه کسی آمده است. اما آنچه دید، او را در جای خود میخکوب کرد. آرش آنجا بود. او که آن روز با نگاه‌های دلسوزانه و اما قاطعانهٔ آن‌ها بیرون کرده بودند، حالا برگشته بود. نه برای دعوا، نه برای اصرار. او کنار تخت آوینا نشسته بود، روی زمین سرد، در حالی که سرش را روی لبه‌ی تخت گذاشته بود. آرش، صدایش می‌لرزید، اما کلماتش از قلب برمی‌آمدند: «خدای من... تو می‌دونی چقدر دوستش دارم. ازت نمی‌خوام به خاطر من بهش جون بدی... ازت می‌خوام به خاطر خودش، به خاطر لبخندش، به خاطر پدر و مادری که عاشقشن... زنده‌اش کن. خدایا، اگه دیدن من باعث ناراحتیشونه، من دور میشم. فقط... فقط نذار ازم جدا بشیم، اگه قسمته باهم باشیم لطفا یه نشونه بده...»