صبح ساعت نه و نیم بعد صبحونه، خوندن رو شروع کردم و چون حوصله خوندن رو داشتم، تا عصر درسمو تموم کردم. تا پنج عصر من هنوز جز همون صبحونه نخورده بودم پس رفتم پایین و فلافلی که مامانم آماده کرده بود رو خوردم. شیشه آب رو پر کردم و سیب اندر دست رفتم بالا. دلم میخواستم فیلم ببینم اما خب حوصله نداشتم و نت هم ضعیفه بود پس یکم کتاب خوندم. حدود هشت کتابامو جمع و جور کردم که یکم نفس بشه اتاق و رفتم برای دوش گرفتن. بعدش هم رفتم زیر کولر و یکم صدام و آم گلوم..آره. (مامانم نبین توروخدا).
چون فردام سنگین بود و درسای امروزم تموم شده بودم دو پارت هم خوندم که فردام یکم سبکتر شه. بعدشم امدم سراغ گوشی و چندتا کاری که داشتم..
دو و نیم تموم کردم و امدم پایین. همه خواب بودن و خونه تاریک. گوشیمو زدم شارژ و رفتم مسواک زدم. گشنم بودا ولی حال غذا خوردن اخرشب رو نداشتم. حالا هم گوشی رو میگیرم و بعد صحبت و اینا میرم لالا تا صبح ساعت هفت. شب بخیر💕
یه ربع به هفت خوابیدم و هفت برای کلاس عربی بیدار شدم. امتحان عربی رو با هزارتا مکافات دادم و چند دقیقه فرصت داشتم تا شروع کلاس دوم. امدم پایین یک لقمه بزرگ پنیر و گردو گرفتم و برگشتم سرکلاس زبان. سوال میپرسید و ما جواب میدادیم و اون وسط مسطا نکات لازم رو میگفت. خداروشکر زود تموم شد و حدود ربع ساعت وقت داشتم، سرمو گذاشتم و خوابیدم تا نه و ده. حضوری زدم و توی پرسشپاسخ شرکت کردم، البته تا وسطاتاش چون خیلی خستم بود.
امدم پایین دیدم مامانم نشسته و داره کتاب میخونه
- مامان ناهار آمادهس؟
درحالی که ورق میزد +هنوز نمیدونم چی درست کنم
نیممیننبمبنیتننبن و من گشنههههه و خستههه فقط میخواستم ناهار بخورم و بخوابم. تا یک ساعت من و مامانم نشسته بودیم و فکر میکردیم که ناهار چی درست کنیم. آخرش هم مامانم دید آبی از من گرم نمیشه رفت سراغ گروه آشپزی مامانا😻🙌🏻.
پشمام. دیشب درمورد مهمون اصفهانیمون داشتم صحبت میکردم. یکم پیش بابام زنگ زد گفت نزدیکن دارن میان😧 الانم نشستن توی پذیرایی دارن شام میخورن😧 حلالزاده😧
بچهها این بهترین فرصته که من اقدام کنم و به دخترشون نزدیک شم. ولی گفتم چقدر ملوسه؟😧
نمیدونم چرا خجالت میکشم اَه. اصلا وقتش نیست، برو کنار ببینم
درس، کنکور و امتحان، منو ببخشید ولی زیادی این روزا منو میرنجونید. مجبورم بخاطر خودم هم که شده امروز بزارمتون کنار و یکم نفس بکشم. زندگی کنم. آشپزی کنم. فیلم نگاه کنم. و کتاب بخونم.
نمیدونم توی این هفته سرجمع تونستم بیست ساعت بخوابم یا نه، اما میدونم که از مغزم داره دود در میاد. وضعیت اونجا قرمزه. آژیر خطر فعال شده. کارکنان مغزم چتر نجات رو آماده کردن که درصورت انفجار بپرن و خودشون رو نجات بدن.
میرم توی اتاق و روی تخت دراز میکشم، چشمامو میبندم و خودمو توی چمنزار تصوراتم رها میکنم. حالا من میتونم کنار تو قدم زدن در چمنزارِ پراز لاله خودم از مردن نجات بدم.
بوی چای هلدار خونه رو ورداشته. پنجرهها بازن و بارون شروع شده. خندههای بچهها که دارن با بالشت دروازه درست میکنن با صحبتهای مامانم و خواهرم قاطی شده بود، و من در حالی که چایی میریزم براشون، لبخندی روی لبام شکل میگیره. کاش بابام هم اینجا بود. دلم براش تنگ شده. میدونم این مدت چقدر تحت فشاره، اما کاش مشکلات زودتر حل بشن.
هوم. بابت همهچی، ممنونم. مهیمن!💕☁️
هدایت شده از شهاب پارسا
من همین الان فهمیدم چرا رهبری اصرار داشتن موشکها باید نقطهزن باشن؛ کشورهای عربی حاشیهی خلیج فارس اونقدر کوچیکن که اگه موشکها خطا داشته باشن میخوره تو کشور بغلیش.
مامان. ببخشید که این مدت با وجود این حال و شرایط هیچ کمکت نمیکنم. ببخشید که دارم نگرانت میکنم. امّا این بار نمیتونم دیگه هندل کنم وضعیت رو، بزار توی حال خودم باشم و از همه دور بمونم. یکمی خستهم مامانم، یکم خیلی. اینطوری حالمو توصیف کنم که آشپزی کردن، کتاب خوندن و حتی خوردن لقمه از دست تو هم خوبم نمیکنه. لطفا یکم فضا و زمان بده، قول میکنم زود زود برگردم به حال قبلیم. دوستت دارم. و ببخشید بابت همه چیز.