مامان. ببخشید که این مدت با وجود این حال و شرایط هیچ کمکت نمیکنم. ببخشید که دارم نگرانت میکنم. امّا این بار نمیتونم دیگه هندل کنم وضعیت رو، بزار توی حال خودم باشم و از همه دور بمونم. یکمی خستهم مامانم، یکم خیلی. اینطوری حالمو توصیف کنم که آشپزی کردن، کتاب خوندن و حتی خوردن لقمه از دست تو هم خوبم نمیکنه. لطفا یکم فضا و زمان بده، قول میکنم زود زود برگردم به حال قبلیم. دوستت دارم. و ببخشید بابت همه چیز.
در حیاط نشستهم. درحالی که میگم «خوبم، تو خوبی؟» اشکامو پاک میکنم و صدا را قطع میکنم که نشنوی. میشنوم که میگویی «به خوبیت» و آرام میگویم «خدانکند». با دیدن اندوهم به سراغم میآید. آرام مرا در آغوش میکشد و موهایم را نوازش میکند؛ نسیم را میگویم. او مدتهاس که یار شبهایی بود که من در حیاط و بر پلهها مینشَستم و با صدای دلنشینش برایم آهنگ میخواند. وقتی میدید نمیرقصم، خود را میان موهایم قرار میداد و با آنها میرقصید. زیباترین رقصی بود که دیده بودیم. هم من هم ستارگان، آخر نمیدیدی چگونه دوربین باز میکردند و در شب از رقص شبانگاهیشان چلیکچلیک عکس میگرفتند.
هدایت شده از خورشیدگردون
من همزمان دلم میخواد برا آیندم تلاش کنم و بهترین زندگی رو بسازم و همزمان دلم میخواد همین الان بمیرم.