وقتی پیام داد که میخواد امشب باهم بریم بیرون، حدس میزدم میخواد درچه موضوعی صحبت کنه. حدود نُه و نیم امدن دنبالم. توی ماشین هیچ صحبتی رد و بدل نشد، وقتی هم نشستیم و سفارش دادیم، تا موقعی که تموم نکردیم نوشیدن رو، بازهم حرفی زده نشد! ولی هرلحظه منتظر بودم که بحث رو باز کنن و من همونجا عبامو بذارم روی صورتمو و های های گریه کنم. امّا راستش اینقدر غیرمنتظره شروع کردن که فقط پشمام ریختن🤣 و اینطوری شد که من از ساعت ده تا دوازده فقط شنوا بودم. خیلی دوست داشتم حرف های واقعیمو بزنم و واهمهای هم نداشتم راستش امّا وقتش نبود. نباید چیزی میگفتم. فقط سکوت کردم و دلیلهای خودمو آوردم، که وجداناً همه رو با منطق جواب دادن. امّا چیزی که اونا نمیدونستن، چیزی هستش که از تمام دلایل دلیلترِ. و اگه میدونستن خودشون (شاید) هم خلع سلاح میشدن و بهم حق رو میدادن (شاید!). زیاد صحبت نکردم چون خیلی از این موضوع گذشته بود و من حتی دلایلی که اون موقع بهشون داده بودم رو هم کاملا به فراموشی سپرده بودم چون فکر میکردم بحث تموم و بسته شده..
دوست داشتم همونجا حرفمو بزنم امّا آدمهای محترم و ارزشمندی هستن برام، میخوام چند روز فکر کنم و چندتا دلیل قانع کننده بیارم و واقعاً تمومش کنم. خستهم.
هدایت شده از اخترپنجم؛
بزرگترین ترس من توی سال کنکور، وقتی همه بهم میگفتن وای خیلی درس میخونی و من اینجوری بودم که شماها نمیدونید که واقعا چخبره، و اگر نا امیدتون کنم چی؟ اگر بفهمید من هیچی نیستم چی؟
لین امید دادن زیادی ادمها خیلی ترسناکه.
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم ریواچشو میخواد😭😭 (وقتی زندگی بهتو نارنگی میدهد)