5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم ریواچشو میخواد😭😭 (وقتی زندگی بهتو نارنگی میدهد)
ساعت حدود نه و نیم درسام تموم شدن، دوش گرفتم و رفتم پایین. دیدم مامانم دمنوش پنیر درست کرده بود و انصافا چقدر زیر هوای سرد ( ِکولر) میچسبه. امّا من دلم یه چیز خُنُک میخواد، پس یکم شیرینش کردم و روش یخ ریختم. قرار بود دخترعموم بیاد خونمون، امّا حدود ده مامانم زنگ زد گفت که بیا بیرون میریم بشینیم پارک، هم هوا خوبه هم بچهها پوسیدن توی خونه ( بچهها همیشه بیرونن، اونایی که پوسیدن درواقع منو مامانم هستیم). منم پوشیدم باهاشون رفتم. اونجا که رسیدیم، خیلی از نشستنمون نگذشته بود که زهرا زنگ زد و چون سروصدا بود رفتم توی ماشین، بعد که قطع کرد یادم امد صبح خانم بیر زنگ زده بود و من خواب بودم، بخاطر همین زنگش زدم. گفت که اگه کلاس بذارم شما سه تا میاید؟ بعد گفتم ازشون میپرسم تا یه ساعت دیگه خبرتون میکنم (یادم رفته بود تازه که داشتم مینوشتم یادم امد باید بهش بگم). بعد اونجا با دخترعموم و زنعموم نشسته بودیم، موقعی که اونارو رسوندیم و خواستیم برگردیم، رفتیم دنبال داداشم که خونه عموم بود و اونجا هم ده دقیقهای نشستیم. بعد که برگشتیم خونه، چای دم کردم که مثلا بشینیم باهم انیمیشنی چیزی ببینیم امّا تا از دستشویی برگشتم دیدم هوا لالا :))) پس برداشتم کتابام باز کردم و نشستم میخوام بخونم. شایدهم نشستم و روی یکی از متنام کار کردم.🌞