داشتم درس میخوندم و خیلی یهویی مامانم امد توی پذیرایی و گفت، بنظرت دلمه درست کنم؟ گفتم آره اگه میخوای، بذار من درسمو تموم کنم میام درستش میکنم. مکث کرد.. بعد گفت: آلاء، اگه امسال درنیومدی اشکال نداره. ما ناراحت نمیشیم، میتونی برای سال دیگه تلاش کنی.
واقعا یه لحظه بغض کردم🤣 بعد بهش گفتم: اگه سال دیگه هم درنیومد چی؟ گفت دیگه خفه شو دینی رو تموم کن بیا دلمه درست کن🤣🤣 نمیدونم چرا همیشه لحظات احساسی رو خراب میکنم. ولی واقعا نیاز داشتم به این حرف، الان با خیال راحت میتونم (ببخشید) تر بزنم توی کنکور (نه نهایی).🙏🏼🙏🏼
امروز چرتترین روزی بود که گذرونده بودم. از صبح که بیدار شدم سینوزیت عود کرده بود ولی خب کارام زیاد بودن و مامانمم سرکار بود. صبحونه خوردم بعد شروع کردم به ناهار درست کردن. وسطاش رفتم برای امتحان نوبت دوم مدیریت و چون بیشتر از انتظارم طول کشید، ناهار رو دیر درست کردم. چون این مدت خیلی خورشت و اینا میخوردیم (چون مهمون میومد). مامانمم صبح قبل اینکه بره مرغ از فریز درآورده بود، و این یعنی باید با مرغ باشه. سیبزمینی ها و گوجه رو حلقهای قبل امتحان خورد کردم و بعد که رفتم هویج خورد شده از فریز دربیارم، کلم بروکلی هم پیدا کردم (میزان شادی اون لحظهم واقعاتتتکواات)، دیگه همه این سبریجاتارو به علاوه یکم ذرت و بادمجون و مرغ مزه دار شده گذاشتم توی ماهیتابِ رژیمی، دو قاشق روغن زیتون + پاپریکا + فلفل سیاه + نمک ، قاطی کردم گذاشتم روش و درشو بستم. همزمان باهاش برنج رو هم پخته بودم و فقط زعفرون مونده بود که دم کن. حیاط خلوت خیلی کثیف بود، مرتب کردمش، ظرفاشو شستم و گذاشتم سرجاشون و بالاخره مامانم امد. بهش گفتم که نظرت سوپ درست کنم؟ (نه خودشم خستهش بود) گفت نه نمیخواد همین کافیه😔🙏🏼. بساط صبحونه بچهها رو جمع کردم، قهوه گذاشتم که درست کنم، کمش کردم و رفتم بالا که درس بخونم. تا حدود ساعت یک، بعد برگشتم پایین چون تا اون ساعت حالم هی داشت بدتر میشد، و سرگیجه، سردرد، ضعف واقعا روی مخم بودن. خیلی گشنم بود ولی اینقدر ناخوش بودم، که رفتم اتاق لباس عوض کنم، همونجا خوابم برد. خواب معمولا خوبم میکرد ولی چنان با سردرد بیدار شدم که اصلا... کاش نمیخوابیدم. رفتم آشپزخونه که ببینم اصلا برام ناهار گذاشتن🙏🏼 که دیدم مرغ مونده و یکم سیب زمینی، شعله رو گذاشتم تا گرم شه رفتم دست و صورتمو شستم و آمد ناهار خوردم. اینجا ساعت چند شده؟ ساعت هشتِ🌚