امروز چرتترین روزی بود که گذرونده بودم. از صبح که بیدار شدم سینوزیت عود کرده بود ولی خب کارام زیاد بودن و مامانمم سرکار بود. صبحونه خوردم بعد شروع کردم به ناهار درست کردن. وسطاش رفتم برای امتحان نوبت دوم مدیریت و چون بیشتر از انتظارم طول کشید، ناهار رو دیر درست کردم. چون این مدت خیلی خورشت و اینا میخوردیم (چون مهمون میومد). مامانمم صبح قبل اینکه بره مرغ از فریز درآورده بود، و این یعنی باید با مرغ باشه. سیبزمینی ها و گوجه رو حلقهای قبل امتحان خورد کردم و بعد که رفتم هویج خورد شده از فریز دربیارم، کلم بروکلی هم پیدا کردم (میزان شادی اون لحظهم واقعاتتتکواات)، دیگه همه این سبریجاتارو به علاوه یکم ذرت و بادمجون و مرغ مزه دار شده گذاشتم توی ماهیتابِ رژیمی، دو قاشق روغن زیتون + پاپریکا + فلفل سیاه + نمک ، قاطی کردم گذاشتم روش و درشو بستم. همزمان باهاش برنج رو هم پخته بودم و فقط زعفرون مونده بود که دم کن. حیاط خلوت خیلی کثیف بود، مرتب کردمش، ظرفاشو شستم و گذاشتم سرجاشون و بالاخره مامانم امد. بهش گفتم که نظرت سوپ درست کنم؟ (نه خودشم خستهش بود) گفت نه نمیخواد همین کافیه😔🙏🏼. بساط صبحونه بچهها رو جمع کردم، قهوه گذاشتم که درست کنم، کمش کردم و رفتم بالا که درس بخونم. تا حدود ساعت یک، بعد برگشتم پایین چون تا اون ساعت حالم هی داشت بدتر میشد، و سرگیجه، سردرد، ضعف واقعا روی مخم بودن. خیلی گشنم بود ولی اینقدر ناخوش بودم، که رفتم اتاق لباس عوض کنم، همونجا خوابم برد. خواب معمولا خوبم میکرد ولی چنان با سردرد بیدار شدم که اصلا... کاش نمیخوابیدم. رفتم آشپزخونه که ببینم اصلا برام ناهار گذاشتن🙏🏼 که دیدم مرغ مونده و یکم سیب زمینی، شعله رو گذاشتم تا گرم شه رفتم دست و صورتمو شستم و آمد ناهار خوردم. اینجا ساعت چند شده؟ ساعت هشتِ🌚
در باتلاقِ غم گیر افتادهام، «هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی»؟
نه برای نجاتِ تن، که برای رهاییِ جان فریاد میزنم. خستهام از جنگیدن با موجهایی که از درونم برمیخیزند و ساحل را از یادم بردهاند. هر روز اندکی بیشتر در مردابِ دلتنگی فرو میروم و هر شب، ستارهای دیگر از آسمانِ امیدم سقوط میکند. اگر رهگذری از کنارِ این ویرانه گذشت، به او بگویید روزی اینجا قلبی میتپید که از فرطِ انتظار، به سکوت پناه برد.
سخت است؛ سختتر از آنچه در واژهها بگنجد. آدم گاهی به نرسیدن عادت نمیکند، فقط یاد میگیرد چگونه دردش را پنهان کند. من اما هنوز از پسِ این پنهانکاری برنیامدهام. هنوز نامش از میانِ هزار فکرِ پراکنده عبور میکند و همه چیز را به هم میریزد. هنوز میانِ شلوغترین ساعتهای روز، ناگهان دلم خالی میشود؛ آنقدر که انگار چیزی از وجودم را جا گذاشتهام و راه بازگشتی برای برداشتنش نیست.
نمیدانم تا کِی میتوانم این نبودن را تاب بیاورم. هر بار که میگویم عادت خواهم کرد، دلتنگی از راه میرسد و تمامِ ساختههایم را ویران میکند. گاهی با خودم فکر میکنم انسان تا چه اندازه میتواند کسی را بخواهد و همچنان به زندگیِ معمولی ادامه دهد؛ تا چه اندازه میتواند هر شب با خاطرهای بخوابد که هرگز به واقعیت نرسیده است. میترسم روزی برسد که دیگر توانِ جنگیدن با این اشتیاقِ بیسرانجام را نداشته باشم. نه از آن رو که دوست داشتن کمرنگ شده باشد، بلکه از آن رو که جان، ظرفیتی دارد و دل، هرچقدر هم صبور باشد، از جایی به بعد زیرِ بارِ انتظار خم میشود. و با این همه، هنوز میانِ این تاریکی، دست از دوست داشتنش برنداشتهام. گویی بخشی از من در او جا مانده است؛ بخشی که هرچه زمان میگذرد، بیشتر نبودنش را حس میکنم. برای همین است که هر شب، در سکوتِ خودم، این پرسش را آرام تکرار میکنم:
«هَل مِن ناصِرٍ یَنصُرُنی؟»
آیا کسی هست که مرا از این همه دلتنگی نجات دهد، یا محکومم تا آخرِ این راه، بارِ نبودنِ او را به دوش بکشم؟
#امضاء -🦢