eitaa logo
- سِدنا
308 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
271 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
عیدتون کلی مبارک😭
- سِدنا
امروز به مناسبت این آسمون‌خوشگل یه‌پارت اضافه خوندم '🌥🍏🦀
خدایا. من اگه میدونستم قرارِ بعد گفتن این هرروز آسمون خوشگل بدی که نمیگفتم. الان میترسم یه وقت با این آسمون خوشگل پارت اضافی نخونم، اون وقت آسمون خانوم احساس ناکافی بودن کنه.
سالِ دهم هجری؛ مدینه... شهرِ نور. اما این بار، مدینه حال و هوای همیشگی را نداشت. گرمایِ سوزانِ ذی‌الحجه، آسمان را به نفس‌نفس انداخته بود. گرد و غبارِ راهِ بازگشت از حجّةالوداع هنوز بر لباسِ زائران نشسته بود؛ اما در نگاه‌ها چیزی فراتر از خستگی موج می‌زد. انتظار! انتظارِ حادثه‌ای که هنوز کسی از حقیقتِ آن خبر نداشت. پیامبر اکرم (ص) در راهِ بازگشت به مدینه بودند و کاروانِ عظیمِ مسلمانان، همچون رودی خروشان، در دلِ صحرا پیش می‌رفت. تا اینکه به سرزمینی رسیدند که آن را «غدیر خم» می‌نامیدند. جایی در میانِ راه. جایی که مسیرِ کاروان‌ها از یکدیگر جدا می‌شد. اما آن روز، قرار نبود تنها راه‌های صحرا از هم جدا شوند، قرار بود مسیرِ تاریخ نیز نشانی تازه بیابد. هزاران نفر در آن کاروان حضور داشتند. از پیرمردانی که سال‌های عمر بر چهره‌شان نقش بسته بود تا کودکانی که بر دوشِ پدرانشان نشسته بودند. آنجا بود که آیهٔ « يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ» مائده - آیة ٦٧. آنجا بود که نبی و رسولِ خداوند بر زمین، فرمان توقف را صادر کرد. آنان که پیش‌تر رفته بودند بازگردانده شدند. و آنان که عقب مانده بودند خود را به جمع رساندند. همه چیز از وقوعِ اتفاقی بزرگ خبر می‌داد. خیمه‌ها برپا شد. مردم گرد آمدند. نگاه‌ها پیوسته میانِ پیامبر و جایگاهی که برای سخن گفتن آماده شده بود در رفت‌وآمد بود. ذهن‌ها پر از پرسش بود. و دل‌ها در انتظارِ پاسخ. آن لحظه فرا رسید. لحظه‌ای که گویی زمان، از حرکت ایستاده بود. خورشیدِ سوزانِ حجاز بر سرها می‌تابید و بادِ گرمِ صحرا آرام از میانِ جمعیت عبور می‌کرد؛ اما هیچ‌کس گرما را حس نمی‌کرد. هیچ‌کس خستگیِ راه را به یاد نداشت. هزاران چشم، تنها به یک سو خیره مانده بود به رسولِ خدا (ص). حضرت علی (ع) را فراخواندند. آن مردی که از نخستین روزهای طلوعِ اسلام در کنارِ پیامبر ایستاده بود. همان که در میدان‌های نبرد، سپرِ امت بود و در روزهای سخت، تکیه‌گاهِ خانم النبیین. پیامبر (ص)، دستِ علی (ع) را گرفت. دست‌هایی که سال‌ها برای خدا شمشیر زده بودند، برای خدا بخشیده بودند و برای خدا استقامت کرده بودند. و آن دست را بالا برد... آن‌قدر بالا که نگاهِ همهٔ مردم به آن گره خورد. همه در خلسهٔ سکوت فرو رفته بودند. نفس‌ها حبس شده بود و نگاه‌ها قفل آن دست در ولی و نبی خداوند بودند. گویی صحرا نفس نمی‌کشید. گویی زمین و آسمان در انتظارِ یک جمله بودند. و آنگاه، صدای پیامبر (ص)، چون موجی عظیم در سراسرِ غدیر پیچید: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ» لحظه‌ای سکوت... و سپس موجی از احساس. دل‌هایی که تندتر می‌تپیدند. چشم‌هایی که از شوق می‌درخشیدند. و روح‌هایی که سنگینیِ عظمتِ آن لحظه را احساس می‌کردند. در آن روز، نامِ علی (ع)، نه در خلوتی پنهان، بلکه در برابرِ دیدگانِ انبوهِ مسلمانان، بر بلندای تاریخ طنین‌انداز شد. پس از این واقعه، آیه‌ای نازل شد که نویدِ کمالِ دین را می‌داد: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَ أَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الْإِسْلَامَ دِينًا» امروز دین شما را برایتان کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را برای شما به عنوان دین پسندیدم. گویی آسمان نیز مهرِ تأییدِ خود را بر این پیمانِ بزرگ نهاده بود. اما اکنون... نوبتِ بیعت بود. مردان، گروه گروه پیش آمدند. دسته‌دسته. چهره‌ها از گرمای صحرا سرخ شده بود، اما در نگاه‌ها نوری دیگر می‌درخشید. برخی لبخند بر لب داشتند. برخی اشک را در چشم‌های خود پنهان می‌کردند. و برخی چنان در شکوهِ آن لحظه غرق شده بودند که گویی واژه‌ای برای بیانِ احساسشان نمی‌یافتند. هر مردی که پیش می‌آمد، دستانِ علی (ع) را می‌فشرد و پیمانِ خود را اعلام می‌کرد. صدای تبریک‌ها در میانِ جمعیت می‌پیچید. صدای دعاها. صدای صلوات‌ها. و زمزمه‌هایی که در باد گم می‌شد و دوباره بازمی‌گشت. در آن لحظه، غدیر دیگر تنها یک سرزمین نبود. غدیر، قلبِ تپندهٔ تاریخ بود. دست‌هایی که با علی (ع) بیعت می‌کردند، گویی تنها دست نبودند. دل‌هایی بودند که خود را به حقیقتی بزرگ پیوند می‌زدند. و هر بیعت، چون موجی تازه، در دریایِ احساسِ مردم گسترده می‌شد. شکوهِ آن لحظات چنان بود که گویی زمان ایستاده بود تا این صحنه را تماشا کند. و بعد، نوبتِ زنان رسید. آرام و استوار؛ همچون نسیمی که بی‌صدا از دلِ نخلستان می‌گذرد اما ردِّ حضورش را بر برگ‌ها باقی می‌گذارد. آنان نیز برای پیمان آمدند. دستانشان را به زلالِ غدیر سپردند؛ گویی کفِ دست‌هایشان را بر صفحه‌ای از تاریخ نهاده بودند؛ صفحه‌ای که قرار بود تا ابد، نامِ ولایت را در خود حفظ کند.
کفِ دست‌ها بر سطحِ آب نشست و حلقه‌های کوچکِ موج، یکی پس از دیگری گسترده شد؛ گویی هر موج، پیمانی بود که از دلِ آن روز برمی‌خاست و در امتدادِ تاریخ پیش می‌رفت. آب، آینهٔ آسمان بود. و دستانِ زنان، آینهٔ ایمان. خورشید بر پهنهٔ غدیر می‌تابید و نور بر چین‌های آب می‌لغزید؛ چنان که گویی آسمان نیز می‌خواست سهمی در این بیعت داشته باشد. برخی زیر لب دعا می‌خواندند. برخی اشکِ شوق را از نگاه خویش پنهان می‌کردند. و برخی تنها به موج‌هایی می‌نگریستند که از نوکِ انگشتانشان زاده می‌شد و دورتر می‌رفت؛ همانند پیامی که قرار بود از مرزِ صحرا عبور کند و به قرن‌های آینده برسد. آن روز، تنها دست‌ها به آب نرسیدند؛ دل‌ها به ساحلِ عهد رسیدند. در این میان... فرشتگان چه می‌کردند؟ می‌گویند فرشتگان، با بال‌هایِ نورانی، بر فرازِ جمعیت حلقه زده بودند. جبرئیل (ع)، امینِ وحی، با لبخندی که رضایت پروردگار را در دل خود داشت، به این صحنه‌ی بی‌نظیر چشم دوخته بود. میکائیل (ع)، با دستان پر مهرش، عطر دل‌انگیزِ بهشت را در فضای غدیر می پراکند. فرشتگان، شاهدان بی بدیل آن صحنه‌ی تکرارناپذیر بودند. شاهدِ مردانی که با افتخار، دست علی (ع) را می‌فشردند و زنانی که با شرمِ مقدس، دستشان را در آبِ آن غدیر می‌نمایاندند. گویی حتی فرشتگان نیز با تمان عظمتشان آرزومند بیعت با امیر جهان بودند و شوق رهسپار شدن زیر سایه ی پر مهر ولایت علی را در دل داشتند. روزی که فرمانِ الهی در برابرِ هزاران چشم آشکار شد. گویی آسمان به زمین نزدیک‌تر شده بود. گویی نسیمِ صحرا، پیامِ این واقعه را تا دورترین افق‌ها با خود می‌برد. غدیر، فقط یک روزِ تقویمی نیست! غدیر، یادآورِ آن لحظه‌ای است که خداوند، دینِ خویش را کامل کرد و نعمتِ هدایت را بر بندگانش به تمامیت رساند. یادآورِ روزی که علی (ع)، به فرمانِ الهی، به عنوان پرچمدارِ ولایت و ادامه‌دهندهٔ راهِ پیامبر (ص) به مردم معرفی شد. غدیر، فقط یک آبگیر در میانِ شن‌های سوزانِ حجاز نبود. غدیر، نقطهٔ تلاقیِ آسمان و زمین بود. جایی که دستی از جنسِ رسالت، دستی از جنسِ ولایت را بالا برد و مسیرِ فرداهای امت را روشن ساخت. و آن آبگیر کوچک... هنوز هم یادآورِ آن روزِ بزرگ است. روزی که خورشیدِ ولایت، در برابرِ چشمِ تاریخ طلوع کرد. روزی که هزاران نفر شاهد بودند و قرن‌ها بعد، میلیون‌ها دل هنوز پژواکِ آن ندا را می‌شنوند: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَهَذَا عَلِيٌّ مَوْلَاهُ» غدیر، فقط یک روزِ تقویمی نیست. غدیر، یادآورِ آن لحظه‌ای است که خداوند، دینش را کامل کرد و علی (ع) را، سایهٔ امنِ هدایت بر زمین قرار داد. و آن برکهٔ کوچک، هنوز هم یادآورِ آن روزِ بزرگ است. و غدیر... هنوز جاری است. در حافظهٔ تاریخ.در امتدادِ ایمان. و در دل‌هایی که راهِ خویش را در روشنایِ ولایت می‌جویند. یاعلی🤍.