3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ناراحتی بس. میرم برنامه این هفتهم رو عوض میکنم و براساس برنامه امتحاناتی جدید میچینم. نمیدونم چی بگم و ماباقی ناراحتی و اندوه و اشک و گریهم رو میذارم برای شب. ریاضی رو فعلا میبندم و چون مشکل زیادی باهاش ندارم...
چقدر دلم برای دیدن آدما تنگ شده بود. امشب که دوستم رو دیدم، مامایدو و بابایدومو، خالههام، داییهام... خیلی وقت بود که چشام بین درس و کتابا و گوشی میچرخید. من توی خونه خیلی وقتا حتی خانوادمو ببینم...
کنکور، از همه، بیشتر از خودم دورم کرد. حتی نمیدونم کجام. چیام. چی میخوام. نه میتونم جا بزنم و نه میتونم توقف کنم و استراحت کنم... درسته قدمهام کند و آروم پیش میرن امّا واقعا دارم دیوونه میشم. مشکل اینِکه تنها مشکلم کنکور نیست! مشکل این وضعیت کشورِ، این وضعیت ناامنی از جنگ، وضعیت مریضی بابایدو، وضعیت اقتصادی، تورم، دلاری که هی داره میره بالا و من دیگه عمراً بتونم بعد کار کردن هم به اون شوهر بدبختم برای جهیزیه کمک کنم.
گفتم جدیداً سنگدل شدم؟ چشمام به طرز عجیبی نسبت به گریه کردن مقاومت میکنن. فک کن منی که سر کوچیک ترین چیز مینشستم گریه میکردم، الان توی وضعیتیم که میدونم باید یکم گریه کمم تا آروم بشم، و همچنان خانومی درحالی گند زدن به مخ و فکر خودش بجای گریه کردن؛
واقعا کاش بابایدوم زودِ زود خوب شه. هرچقدر از میزان غصهم بگم کم گفتم((( امشب که رفتم اونجا ببینمش، نشناخت منو((((. بابایدو(( منو(( نشناخت(( واقعا نزدیک بود گریهم بگیره. آلزایمرش داره هی بدتر میشه و حتی وقتی وقتی پرسید که داییم کجاست و گفتیم رفته خونه گفت کدوم خونه؟ :))))) بهش گفتی خونه خودش و اون یعنی تا دو سال پیش رو هم یادش نیست.. یادش نیست که پسرش ازدواج کرده و الان یه نوه از پسر داره:)))))) وضعیت و موقعیتی که خونه بابایدو توش قرار گرفتن به طرز عجیبی، عجیبِ. و همهٔ اینا از حدود ده سال پیش شروع شد.... کاش الان بابایدو خوب شه، دایی علیم پولاشو پس بگیره، دایی حکیم زودتر خونشو تموم کنه از رهن دربیاد...
با این همه من یک جوری بغضم گرفته که نگو. هنوز باورم نمیشه بابایدو منو، عزیزترین و اولین نوهش رو یادش نمیاد... نمیدونم شاید هم عِلتون عَلی العلل شد و الان اینقدر حالم ناخوشِ. لطفاً منت بزارید و برای حال بابایدو دعا کنید، ممنونم از همه.🤍