ناهار بابامو گذاشتم و داره میخوره. کولهش آمادهس. بعد ناهار میره نماز بخونه. بعدش مسواک نیزنه، لباس میپوشه و منتظر دوستش میمونه. دوستش که امد باهم میرن سمت مرز. حدود یک ساعت بعد میرسن به چذابه، تا کارهای خرجشون انجام بشه یک ساعتی هم میرن... بعد اون راهرویِ سرپوشیده پر از خم و پیچ و بعد مرز عراق.
هدایت شده از آنروزیکهدیگرنیستم.
بهم بگو، تو که آزادهای و غمت فقط غم جوونهای وطنته، چرا برای مرجان اشک نریختی؟