- سِدنا
بریم برای دستور پخت جوجههای خوشمیزه🐥. این جوجهها برای اینکه آماده شن باید اول خمیرشونو رو آماده کنی.
و خمیر ام با اینا آماده میشه: آرد ۴۰۰ گرم -نمک۷ گرم - شکر۳۵گرم - خمیرمایه ۷گرم - شیر۱۸۰گرم - کره ۴۰گرم.
بعد آماده شدن خمیر، خمیر رو برای یک ساعت میذارید توی جایی که نه گرمه و نه سرد. بعد گذشت این زمان، خمیر رو میارید و پفشو نمیخوابونید بعد شروع میکنید به درآوردن شکل موردنظر. من دو مدل درست کردم. یه مدل اینطوریه حالت دانمارکی و یکی اینطوریه زنبوری (که باید با فاصله بذارید چون موقع پخت بزرگ میشن و نیاز به جا دارن)، بعد درآوردن شکلشون قبلش روشون باید
یه مواد رو بمالید:
یک زرده تخم مرغ + یه ذره زفردن دم شده + خیلی خیلی کم شیر (درحد یک قاشق). من داخل اینا شکلات تلخ تختیای گذاشتم و اختیاریه - من دوستش نداشتم بذارم ولی مامانم گفت و خوشمزه هم شد -. این شیرینی اصولاً خودش شیرین نیست و بعداز پخت شما براش شیره آماده میکنند و بعد سرد شدن روش میذارید.
شیره:
شکر (باید دوبرابری آب باشه. یعتی اکه این یک لیوانه آب باید نصف ل باشه ) + آب + زعفران (مثلا اندازه دو قاشق) رو باهم میذارید توی قابلمه و شعله ملایم و شروع میکنی به هم زدن. بعد آب شدد شکر با قاشق چوپی/پلاستیکی شروع کنید به هم زدن چون اگه فلزی باشه شکرش میزنه. حالا وقتی مواد حبابی شد درحد یک قاشق آبلیمو و سه قاشق غذا خوری گلاب رو بهشون اضافه میکنی البته بعد از اینکه خاموشش کردی. وقتی این مواد رو مالوندید، توصیه میکنم کنجد به خمیر بزنید👈🏻👉🏻. - #خوردنی
ماه افتاده به چاهی و به چاهت زده ام
راه گم کرده و بیراهه به راهت زده ام
نور چشمان تو سوسوی مسیرم شده است
می دوم سوی تو انگار که دیرم شده است
دیر ؛ آنقدر که باید به تو پیوست شوم
گیج و دیوانه و زنجیری و سرمست شوم
تا تن مخملی و گرم تو را تن بزنم
دکمه دکمه تن خود را به تو سوزن بزنم
هی بپیچم که به دور کمرت باد شوم
تو عروسم شوی و یک شبه داماد شوم
آه ای شاخ نبات شب شیرازی من
سوژه ی بکر سرآغاز غزلبازی من
بت نشکستنی عصر ابابیلی من
ای اوستای من ای آیت انجیلی من
بی جهت نیست که تا اوج جنون پر زده ای
دو سه تا پله تو از عشق فرا تر زده ای
با توام منطق بی خوابی هر روز و شبم
ای فدایت همه ی ایل و تبار و نسبم
ابروانت پل ماکو و تنت رود ارس
لب ترک خورده اناری ست کمی سرخ و ملس
در پس نقش و نگار تو هنر می بینم
این چه شوری ست که در دور قمر می بینم
عشق یعنی تو و آن لحظه ی بی روسری ات
رقص گیسوی به هم ریخته و دلبری ات
عشق یعنی که تو از دور به من زل بزنی
با تن خسته ی خود روی تنم پل بزنی
عشق یعنی که کمر روی کمر تاب دهی
غنچه ی خشک لبم را تو فقط آب دهی
با توام منطق بیخوابی هر روز و شبم
ای فدایت همه ی ایل و تبار و نسبم
بی جهت نیست که از چشم تو بت ساخته ام
فکر خود را به خدا از سرم انداخته ام
سرطان است غزل گر تو بخاهی بروی
گر بخاهی که از این عشق بکاهی بروی
ماه افتاده به چاهی و به چاهت زده ام
راه گم کرده و بیراهه به راهت زده ام
آن دو چشمی که به من غصه و ماتم دادند
"دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند"
- عمرانمیری
- سِدنا
بریم برای دستور پخت تیرامیسو مخصوص🙊 مواد لازم:
پتیپور + یک قاشق غذاخوری پنیر خامهای + قهوه + ½قاشق غذاخوردی شکر.
شکر، قهوه و پنیر رو میذارید توی یک کاسه و شروع میکنید به هم زدن تا هم شکر حَل شه و هم پنیر، میتونید قهوه رو یه ذره گرم کنید که راحت بشه انجامش داد. حالا اون ظرفی که میخواد دَرش درست کنید رو بیارید - ترجیحاً مستطیلی تا راحت باشه براتون چیدن - و اول سه قاشق از اون مواد قهوه بذارید کفش و پخشش کنید بعد شروع کنید به چیدن بیسکوییتها.
بیسکوییتها اول باید برن توی مواد قهوه و یه حموم گربهشوری کنن و بعد دربیان و در کنار هم دراز بکشن توی ظرف. بعد هر لایه هم میتونید از مواد بذارید درحد دو قاشق بریزید روی بیکوییستها تا خشک نشن بعد آماده شدن. و همینطور ادامه بدید تا ظرف پر بشه یا بیکوییستون تموم شه😂 - #خوردنی
او هرگز سودای کشفِ من را در سر نداشت. نه کنجکاوِ جهانِ درونم بود، نه مشتاقِ رازهای پنهانِ دلم. برای شناختنم نه پرسشی در خاطرش جوانه زد، نه درنگی در رفتارش پیدا شد. گویی مرا همان گونه که نخستین بار دیده بود، تا واپسین روز نیز همان گونه می پنداشت؛ بی آنکه بداند آدمی، هر روز، هزار بار فرو می ریزد و از نو ساخته می شود. او به تصویرِ من دل بسته بود، نه به حقیقتِ من؛ به حضوری که کنارش آرامش می داد، نه به روحی که سال ها در آرزوی فهمیده شدن، آهسته آهسته آب می شد.
رنجِ عاشق، همیشه از رفتنِ معشوق نیست؛ گاه از این است که هرگز شناخته نشود. چه سود از آنکه کسی رنگِ چشمانت را از بر باشد، اما نداند در دلِ همان چشم ها چند دریا غرق شده است؟ چه فایده که گرمای دستت را به یاد داشته باشد، اما سرمای شب هایی را که بی او تا صبح شمرده ای، هرگز نفهمد؟ من تمامِ عشق را در شناخت می دیدم. می پنداشتم دوست داشتن، یعنی پرسیدن؛ یعنی ماندن پایِ جواب هایی که شاید ساعت ها طول بکشد؛ یعنی به خاطر سپردنِ ترس ها، دلتنگی ها، رؤیاها و حتی سکوت های کسی. اما او، دوست داشتن را شاید در چیز دیگری یافته بود؛ در حضوری آسان و رفتنی آسان تر.
چه اندوهِ عظیمی است که معشوق، تو را تا این اندازه دوست بدارد که به حضورت عادت کند، اما نه آن اندازه که بخواهد روحت را ورق بزند. آدمی کتاب نیست که تنها جلدش را ببینند؛ ما هر یک کتابخانه ای از خاطره، هراس، امید و شکستیم. افسوس که او هرگز حتی صفحهٔ نخستِ مرا نیز نخواند، و من، تمامِ عمر، چشم به راهِ خواننده ای ماندم که هیچ گاه از راه نرسید. - #امضاء
شاید بهترین راه همین بود. اینک دور شوم از عالم و آدم. از یار و یاران. از دوست و آشنایان. نومیدی در تار و پودم نهفته؛ نومیدی غالب بر آهن شده و قرمزی خونم را خاکستری کرده است. شاید باید چشمانم را برهم قرار دهم و بی توجه به همه آنچه هست، رها کنم.
مدتهاست که آن برق چشمانم از دست رفته. نومیدی، هرآنچه اُمید در وجودم بود را خاموش کرده؛ گویا آن سلولِ ناامید، جهش یافته و درحال تولید سلولهای ناامید بیشتری است. اُمید امّا همچنان درحال جنگیدن با آنهاست، لیکن چه فایده که، کل جسم مبتلا به ناامیدی شده است. - #امضاء
قافیه مصرع های دومت خیلی خوب نبود، بیصتر باید روش کار کنی. شعر قبلیت رو بیشتر دوست داشتم و بیشتر رو ریتم بود.
-
دمت گرم بابت نظد. فردا بعد امتحان حتما میشینم و دوباره مینویسم💘