یه چیزی که خیلی برام غیرقابل درکه، اینکه خیلیارو میبینم که اصلا معنی صرف جویی رو نمیدونن - منظورم اینهکه اصلا ازش استفاده نمیکنن -. واقعا چطوری؟ به اینم فکر میکنن که توی همین کشور، ممکنه کسانی باشن که اصلا به آب دسترسی نداشته باشن و این آب زیادی که ما داریم همینطوری هدر میدیم سهم اونا باشه. یا لنگ ظهر یا دم غروب - که زمان مصرف دوباره برقه - تازه یادمون میاد ماشین لباسشویی رو روشن کنیم، یا جارو کنیم، یا تلوزیون روشن کنیم برای دیوار... کاش حداقل توی این بازه زمانی که فشار روی کشور و مردم زیاده، خودمون باعث فشار بیشتر نشیم. مثلا الان هم تابستونه هم جنگه، ما بیایم به جای اینکه هرکدوم مون بریم توی اتاق بشینیم کولرشو روشن کنیم، بریم توی هال - حداقل برای ظهر فقط - و همه پیش هم بشینیم با روشن کردن یک کولر. شما ممکنه توی خونه سه کولر روشن کنی اما همسایه بغلیتون نتونه یک کولر رو روشن کنه...
کاش بیشتر از اونچه که داریم، صرف جویی کنیم. چیزهایی که ما داریم فقط برای ما نیستن، قراره برای آیندگان و بچههامون هم باشن. حالا تو باز برو توی حموم و برای قطرات آبی که از دوش میان کنسرت بذار و بگو جمهوری اسلامی نه آب برامون گذاشت نه برق. بیاین توی استفاده از منابع غنی که الان داریم - بهخصوص آب چون واقعا خشکسالی زیاده - صرف جویی کنیم، نه صرفاً حرفاً، بلکه عملاً.
بیچیها، جواب تست یکهزار و صد و یازده جغرافیا شد گزینه یک. بنظرت به این مناسبت لقیمات درست کنم؟
هدایت شده از برگ زیتون🌿
شهید حمیدرضا رجبزاده
مداح و بسیجی
۲ هفته بود گم شده بودن
امروز فیلم وحشتناکی از تیکهتیکه کردنشون توسط اوباش برانداز پخش میشه
شکنجهها و جنایاتی انجام شده که یه فقرهش بیرون کشیدن قلب شهیده....
دنبال ویدیوهاش نباشید
دنبال قاتلینشون و مجازات سخت اونا باشین...
هنوز پیکر شهید پیدا نشده
و حرومزادهها فقط به جرم بسیجی بودن
مسلحانه دزدیدنش و وحشیانه به شهادت رسوندنش...
- سِدنا
بیچیها، جواب تست یکهزار و صد و یازده جغرافیا شد گزینه یک. بنظرت به این مناسبت لقیمات درست کنم؟
راستش امشب جسمی، حالم، چیزه کرده، یکم ریده. انشاءلله فردا بعد امتحان☝️🏼 - واقعا هوس کردم کاش یکی برام درست کنه😭 -
این مدت بدنم به +10 ساعت خوابیدن عادت کرده. امیدوارم یه امشب رو قانع بشه - و شب امتحان ریاضی -
رفته بودم خونه بابایدو، چون مهمون میاد و اینا خالهم که اونجا بود درگیر بود و من رفتم یه ذره کمکش کنم و ببینمش چون از وقتی امده دوبار رفتم اما مهمون میومد و هردومون درگیر میشدیم دیگه نمیشد بشینیم صحبت کنیم و اینا.. خلاصه آقا ما حدود ساعت شش رفتیم اونجا و اولش یکم خوندم بعد گفتم شام درست کنم که همه با فِلافل موافقت کردن، منم چکش رو زدم بر تخته و تصویب شد. بعد شام که آماده شد من همونجا سرپایی خورده بودم موقع سرخ کردن، رفتم پیش بابایدو که خاله استراحت کنه و شام بخوره. بعد ساعتی بود که باید فشارخونشو میگرفتیم، منم قبلا برای مامایدو انجامش میدادم و بلد بودم - هه عشق کنید با این همه فن حریفی - و گرفتم. فشار خونش اوکی بود بعد خاله امد گفت که تو امروز چته؟ بیحالی نکنه فشارت پایینه؟ بذار برات بگیرم. بعد برام گرفت و بچهها =))))))))))))) فشار خونم نیومده بود پایین بلکه مثل دلار توی جنگ ریزش پیدا کرده بود.