این مدت بدنم به +10 ساعت خوابیدن عادت کرده. امیدوارم یه امشب رو قانع بشه - و شب امتحان ریاضی -
رفته بودم خونه بابایدو، چون مهمون میاد و اینا خالهم که اونجا بود درگیر بود و من رفتم یه ذره کمکش کنم و ببینمش چون از وقتی امده دوبار رفتم اما مهمون میومد و هردومون درگیر میشدیم دیگه نمیشد بشینیم صحبت کنیم و اینا.. خلاصه آقا ما حدود ساعت شش رفتیم اونجا و اولش یکم خوندم بعد گفتم شام درست کنم که همه با فِلافل موافقت کردن، منم چکش رو زدم بر تخته و تصویب شد. بعد شام که آماده شد من همونجا سرپایی خورده بودم موقع سرخ کردن، رفتم پیش بابایدو که خاله استراحت کنه و شام بخوره. بعد ساعتی بود که باید فشارخونشو میگرفتیم، منم قبلا برای مامایدو انجامش میدادم و بلد بودم - هه عشق کنید با این همه فن حریفی - و گرفتم. فشار خونش اوکی بود بعد خاله امد گفت که تو امروز چته؟ بیحالی نکنه فشارت پایینه؟ بذار برات بگیرم. بعد برام گرفت و بچهها =))))))))))))) فشار خونم نیومده بود پایین بلکه مثل دلار توی جنگ ریزش پیدا کرده بود.
بچهها. ساعت پنج و ربع باید بیدار شم. امّا راستش خیلی گشنمه و نمیدونم چرا خوابم نمیبره. البته هزیون گفتن خواهرمم بغل گوشم - اصلا داخل اتاق نیست- بیتأثیر نیست بنظرم👌🏼 بههرحال میرم قورمه سبزی که برای ناهار فردا درست کردم رو امتحان کنم که یه وقت سمی چیزی نداشته باشه🙀