- سِدنا
بریم برای دستور پنکک قَهوهمون:☕️🎧📋 -اندازهها رو نمیگم چون من چشمی رفتم-
قهوه فوری رو با آب گرم آماده میکنی، میذاری کنار و میری سراغ بقیه. تخم مرغ (یه دونه گذاشتم)، شکر قهوهای (سه قاشق) و وانیل رو باهم مخلوط میکنید. حالا بهشون درحد دو قاشق شیر (آب هم میتونی بنظرم😂) میذاری و بازم میکس، میکس میکسسسس
حالا آرد (چهار/پنج قاشق) و پنیکگ پودر (که ما نداشتیم) رو باهم قلطی میکنیم و کمکم به اون مو اد آبکی، اضافه میکنیم؛ اینجا موادی که بهدست میاد غلیظ و نبستاً خمیریه تقریبا که نگران نباشید قراره با اضافه کردن اون قهوه، اوکی بشه. بعد قهوه هم میریم به روغن که من یک قاشق گذاشتم تا دیگه ماهیتابه رو چرب نکنم. ماهیتابه رو میذارم تا گرم بشه و بعد از اینکه گرم شد، یک قاشق از مواد برمیدارم و میذارید تا خودش پخش بشه و آماده شه. البته شعله زیاد نباشه چون زود میسوخه، کم کنید و صبر را پیشه کنید تا آماده شه، ولی نگرا نباشید هر کدومشون برای هر ورش نهایتاً پنجاه ثانیه میخواد. پنکک وقتی حُبابی شد بالاش، برش گردونید*
البته من برای این پنکک شیر خشک هم اضافه کردم چون حس کردم شیرینیش بعد قهوه خیلی کم شد..
برای تزئین هم میتونید از میوه (بنظرم فقط توت فرنگی و موز بهش میاد😭) و هم از شکلات و سس شکلات و اینا استفاده کنید. وای بچهها پنکک ساده ترین چیز برای صبحونهس من واقعا شیفته این خوشیمزهم (هرچند خودم زیاد خوب درستش نمیکنم ولی مامانم، وای). نوش جونتووون😭💓 - #خوردنی
- سِدنا
واقعا نامردیه که بقیه امتحان آسون ولی از ما همچین امتحان سختی بگیرن. نامردا
امیدوارم ریاضی مثل جغرافیا نشه💔
بعد کنکور میخوام برم سفر و پول و لباس ندار- البته بچه ها من پول داشتم اما ۷۰٪ برای کاری رفتم که نمیتونم بگم ( هم به شما هم مامانم و بابام) و اون باقی مانده هم رفتن برای پول شکم و نتم :)))))))))))))) بعد من قرار بود با این پولا برم یه پارچهای بگیرم برای مانتوعباااااا😭😭 الان واقعا چیزی ندارم برای پوشیدن. این دو سه ساله بخاطر این کنکور کوفتی من نمیرفتم بازار، نهایتاً برای عید میرفتم یا مامانم برای میگرفت. واقعا میخوام گریه کنم. میترسم به مامانم بگم و هنوز یادش باشه که من پول داشتم😭🤣🤣
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که من هردفعه میرم خونه بابایدو و کارای خونه رو انجام میدم، میبینم استکان بابایدو تمیز، روی اپن نشسته و منتظره بابایدو دوباره داخلش چای بریزه. بشقاب گلسرخ بابایدو شده آخرین بشقاب توی آبچکان. میخوام چشمامو ببندم و دوباره وقتی وارد هال شدم بابایدو که همیشه توی حالت نیم خوابیدهس دستاشو برام باز کنه و من برم بغلش کنم. دلم از اون آدامس موزیهایی میخواد که بابایدو برام از گاوصندوق زیر تخت درمیآورد و بهم میداد.
ساعت حدود یازده رفتم خونه بابایدو. مهمون بود. شیفت خاله ابتسام تموم شده بود و از امروز نوبت خاله فهیمه شروع میشد. چون مهمون بود وقت نکرده بودن شام بخورن، منم براشون فلافل سرخ کردم و گذاشتم که بچهها برنج و ماست خواستن، که برنج کته هم گذاشتم آماده شه. توی این چهار ساعتی که اونجا بودم تقریبا تونستم دنبالهها رو مرور کنم و فصل سه رو ببندم. تا ساعت یک خوب بودم اما بعدش واقعا خستگی داشت روی من غلبه میکرد و کسی نبود منو برسون، ماشین هم دست مامانم بود و بابام نمیشد بیاد دنبالم😭 بچهها پیش من توی اتاق بودن و واقعا داشتن وحشی بازی درمیوردن😭 اجباراً رفتم توی حیاط که بتونم یکم از این درس توان و رادیکال چیزی متوجه بشم.
دیگه داشت حوصلمم سرمیرفت و نه نت داشتم و نه گوشی شارژ داشت که بیشتر تست بزنم، زدم تو کار تمیزکاری. تا حدود دو و نیم کار امدیم بلاخره.
الانم خسته و کوفته میخوام بخوابم ولی نمیتونم، واقعا نمیتونم از فکر بابایدو بیام بیرون. شام نخوردم و گشنمه. تستام موندن و ریاضی فصل اول رو نمیفهمم. ساعت داره سه میشه و من هنوز نخوابیدم که صبح بیدار شم. اگه دیر بیدار شم بچهها نمیذارن بخونم. حوصله ندارم مسواک بزنم. ریمل زیر چشام ماسیده و حال شستن صورتمو ندارم. میخوام گریه کنم.