- سِدنا
بعد امتحان ریاضی میخوام یک لیست از کتابهایی که میخوام بخونم میچینم و کارهایی که میخوام بعد کنکور ان
کتابهایی که میخوام #بعدکنکور شروع کنم به خوندن: (خونده شدهها پررنگ میشن)
نازنین(داستایوسکی) - فاطمه، فاطمه است (شریعتی) - ضاحیه(سكاكى) - انقلاب روسیه(جان ام.دان) - انسان، مارکسیسم، اسلام(شریعتی) - چه نیازی است به علی؟ (شریعتی) - فریدون سه پسر داشت (معروفی) - سال بلوا (معروفی) - اثیر (ناظم بکایی) - درآغوش نیل (شهید خامنهای) - ترجمه الغارات - چراغها را من خاموش میکنم(پیزاد) - کهکشان نیستی(اصفهانی) - سرگذشت استعمار - فرشتهای در برهوت - شوهر آهو خانوم - انگار گفته بودی لیلی (سپیده شاملو) - مرا با خودت ببر (سالاری) - دعبل و زلفا (سالاری) - طرح اندیشه کلی اسلامی (شهید خامنهای) - ابله (داستیوسکی) - مردی در تبعید ابدی(ابراهیمی) - چهل نامه کوتاه به همسرم - تب مژگان - کارتابل - انسان ۲۵۰ ساله - خاطرات یک آدم کش - مار و پله
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
فرانسوا با یک ایتالیایی به نام جیووانی وراتسانو تا به سمت آمریکا بره و از اونجا راهی به سمت چین پیدا کنه. از سواحل آمریکا نقشه برداری میکنه اما به چین نمیرسه. سپس یک مرد فرانسوی به اسم ژاک کارتیه رو میفرسته. مناطق عظیمی در کانادا و ایالات متحده امروزی رو شناسایی میکنه اما بازهم به چین نمیرسه. اما فرانسویها اهمیتی به کانادا نمیدادند چون دنبال الماس بودند .ژاک کارتیه در سفر سومش به کانادا (۱۵۴۱)، فکر کرد سنگها و کانیهایی که در اطراف کبک پیدا کرده، طلا و الماس هستند. اما بعد مشخص شد که اونها بیشتر کوارتز و پیریت بودن. یعنی چیزی بسیار کمارزشتر از آنچه فکر میکردند. اینطور میشه که عبارت Voilà un diamant du Canada که بعدا تبدیل میشه به Faux comme un diamant du Canada رایج میشه به معنای الماس کانادا. چیزی شبیه به «شتر در خواب بیند پنبهدانهی خودمون.»
#History_Time
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
در ابتدا اسپانیاییها تلاش میکردن با ملایمت و مهربانی با سرخپوستها رودررو بشن برای همین براشون سوغاتی میبردن. اما جذابترین سواغات سفیدها براشون، شراب بود. اعتیاد سرخپوستها به شراب باعث میشد مقاومتشون رو درمقابل سفیدها از دست بدن. ورود سفیدها به بعضی مناطق همراه با شیشهای شراب در دست باعث نامگذاری خاص این نواحی شد. مثلا مانهاتان (منهتن) همچین معنیای میده:«جایی که همۀ ما مست و سرخوشیم.»
اسپانیاییها روبهرو شدن با بومیها در آن روزگار را اینطور توصیف میکردن:« در یک دست انجیل داشتیم و در دست دیگر یک بطری شراب؛ تفنگی را هم به پشت انداخته بودیم.»
این شراب واقعاََ چیز عجیبی بوده بچهها. یک پیک ازش حکومتها عوض میکرده. اگر یادتون باشه توی قسمت اول بود که چطور هیچ مسلمانی لب نمیزد به شراب تا اینکه فردی به اسم احمدبن ماجد اینکارو میکنه چون دینش براش مهم نبوده و اینطوری مسیر ورود به هندوستان لو میره و میشه آغاز عصر استعمارگری جدید. حتی آندلس هم که به امید خدا بعداََ میگم راجع بهش یکی از دلایل اینکه فرومیپاشه همین شراب لعنتی بوده، آه.
خلاصه، جنون طلا باعث شد اسپانیاییها در یک و نیم قرن صدوهشتادهزار کیلو طلا از سرزمین سرخپوستان به اروپا منتقل کنند. آرژانتین یعنی سرزمین نقره. کستاریکا (کشوری در آمریکای مرکزی) یعنی ساحل غنی و پورتوریکو یعنی ساحل نیرومند. این اسمهایی بود که اسپانیاییها روی مناطق کشف شده میگذاشتند مثل پرتغالیهایی که اسم مناطقی که در آفریقا کشف میکردن رو نامگذاری میکردن، ساحل عاج و ساحل طلا.
این موفقیتهای اسپانیا و پرتغال فکر فتح و غارت رو در سر کشورهای دیگر اروپا هم انداختو هلند، فرانسه و انگلستان کشتیهاشون رو بخ اقیانوس فرستادن. ورود این کشورها فصل جدیدی از استعمار رو آغاز کرد. فصلی با نام رقابتهای استعماری.
#History_Time