یک ساعت گذشت. درحالی که سرمو روی بالشتِ خیسِ گلولههای اشک میفِشورم، چشمان نمدارم را میبندم که شاید به خواب بروم. از عالم و آدم خستهم. هیچگاه اینگونه نترسیده بودم. قلبم محکم میزند. چشمانم میسوزند و سرخ شده اند. دستانم میلرزند. نبض سرم را احساس میکنم.
از کنکور هراس دارم. من فقط میخواهم تمام شود. التماس میکنم زود تمام شود، تا جمعه هفتهٔ دیگر، چیزی از من نمیماند به ولله.
اشکهایم پایان نمییابند. خدایا -عاجزانه میخواهم که- بغلم کنی.
برگشتم به اون داستان دو ساعت خوابیدن و یک ساعت بیدار بودن.
درحالی که فردا ساعت هشت باید برم آزمون بدم، من تازه از خواب پریدم - با وجود اینکه دو ساعت فقط خوابیدم- نمیتونم بیدار بمونم تا ساعت هشت چون آزمون چیزی حدود سه ساعته و قراره خستم کنه از طرفی مطمئنم تمرکز لازم رو قرار نیست داشته باشم اینطوری. بهعلاوه اینا من تا بیام از آزمون و بخوام بخوابم یازده اینا شده، ساعت پنج هم کلاس دارم😭😭 واقعا ساعت خوابمو رو نمیفهمم. کل این مدت خوب بود، الان روزهای آخر داره اذیتم میکنه :))))) اگه شب کنکور خوابم نبره چی؟