eitaa logo
- سِدنا
307 دنبال‌کننده
1.9هزار عکس
271 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
فردا که بیدار شدم، آخرین روزیه که به‌عنوان کنکوری بیدار میشم
هدایت شده از . بی‌نهایت ؛
- من ترسیده‌م خیلیم ترسیدم زیاد چیکار کنم جمعه؟ - حق داری بترسی. وقتی نظام آموزشی ما جوری طراحی شده که دانش‌آموز فکر میکنه تنها راه خوشبختی و موفقیتش همین کنکور و درس خوندنه، چه توقعی از خودت داری؟ 12 سال درس خوندی و مدام تو گوشت گفتن ثمره‌ی کلش همین آزمونه. توقع داری چه احساسی داشته باشی ؟؟ اما یه چیزی بهت بگم؟ زندگی اینطور پیش نمیره. حتی اگر بری خراب کنی و برگردی، یک سال هم تو ناراحتی و افسردگی باشی، بالاخره یه جا میفهمی باید زندگی کنی. باید راه دیگه ای پیدا کنی. میفهمی همه چیز این کنکور لامصب نبوده و چقدر خودتو اذیت کردی. چقدر استرس و شوک به خودت وارد کردی. الان نمیشه اینارو باور کرد چون تجربه نکردی. حق داری. اما این رو گوشه‌ی ذهنت داشته باش تا همیشه. درس و کنکور شاید خیلی خیلی خیلی مهم باشن. اما همه چیز نیستن. همه‌ی این زندگی نیستن و جای جبران هم وجود داره. همگی تلاشتون رو کردید طی این مدت و قراره از این مرحله هم رد شید. از ته دلم از خدا میخوام همتون نتایج زحماتتون رو بگیرید به بهترین نحو و موفق باشید⭐🤍
بابایدو دوباره برگشت بیمارستان، و امروز حالش بد شد. خاله‌ها و دایی‌ها رفتن اونجا و مامایدو خونه تنها موند. کی فهمیدم؟ حدود ساعت هفت و نیم که رفته بودم شام درست کنم - خونه خودمون هم فقط منو الهه بودیم -، دیگه زود پوشیدیم و امدیم خونه مامایدو چون مامایدو به طرز عجیبی از تنهایی میترسه😭. دیگه شام درست کردیم و خوردیم تا اینکه زن همسایه خونه بابایدو که میدونست مامایدو تنهاست، امد بهش سر بزنه. دیگه جای درست کردیم و با خانومه و عروسش نشستیم و صحبت کردیم و اینا. حدود ساعت نه و نیم خواستن بلند شن که یه مهمون دیگه امد. چون این مهمون جدیدا فامیل بودن و راحت بودم باهاشون، بلند شدم خونه رو جمع‌و جور کردم و یخچال رو تمیز کردم. موقع تمیز کردن یخچال به یَک گلابی‌های خوش رنگی برخوردم که گاز میزدی، انگار به فولاد دندون زدی، واقعا سفت بودن😭. خونه بابایدو، مامایدو نمیتونست اینارو بخوره، دختردایی‌م هم میوه دوست نداره و فقط میمونه دایی که اونم خوردن اینا براش سخت بود. خلاصه تصمیم گرفتم کمپوت‌شون کنم، و انجامش هم دادم‌. فقط زعفرون نبود که بذارم ولی خب اشکال نداره، همین‌جوری هم خوشمزه شد💆🏻‍♀
کنکور قبول بشم که چی؟ وقتی بدون مدرک تحصیلی این جایگاهو توی زندگیش دارم؟ (کی گفته دارم بهونه میارم)
میخواستم از روش «آماده‌سازی» که توی روانشناسی خوندیم استفاده کنم، بخاطر همین فلسفه۲ رو دیشب گذاشتم بالا سرم و خوابیدم. بعد صبح بیدار شدم، تا همین غروب دنبالش میگشتم که کجاست، الان تازه رفتم بخوابم دیدم رفته زیر بالشت🤣 این چیزا به ما نیومده بخدا
بچه‌ها، لطفا یه فاتحه بخونید. برای بابایدو...
مامانم با بابایدو دارن از اهواز میارن. حالا من باید بچه‌ها رو بیدار کنم و رخت سیاه رو بپوشمشون. دستشونو بگیرم و برم خونه خونه مامایدو... دستام می‌لرزن و اشک توی چشام جمع شده. لباسای مشکی‌م نمیدونم کجان‌‌. حالت تهوع دارم.
بدترین لحظه، اونجاست که داری دنبال رخت عزا میگردی و یهو بغضت میکشنه...