هدایت شده از . بینهایت ؛
- من ترسیدهم خیلیم ترسیدم زیاد
چیکار کنم جمعه؟
- حق داری بترسی. وقتی نظام آموزشی ما جوری طراحی شده که دانشآموز فکر میکنه تنها راه خوشبختی و موفقیتش همین کنکور و درس خوندنه، چه توقعی از خودت داری؟ 12 سال درس خوندی و مدام تو گوشت گفتن ثمرهی کلش همین آزمونه. توقع داری چه احساسی داشته باشی ؟؟ اما یه چیزی بهت بگم؟ زندگی اینطور پیش نمیره. حتی اگر بری خراب کنی و برگردی، یک سال هم تو ناراحتی و افسردگی باشی، بالاخره یه جا میفهمی باید زندگی کنی. باید راه دیگه ای پیدا کنی. میفهمی همه چیز این کنکور لامصب نبوده و چقدر خودتو اذیت کردی. چقدر استرس و شوک به خودت وارد کردی. الان نمیشه اینارو باور کرد چون تجربه نکردی. حق داری. اما این رو گوشهی ذهنت داشته باش تا همیشه. درس و کنکور شاید خیلی خیلی خیلی مهم باشن. اما همه چیز نیستن. همهی این زندگی نیستن و جای جبران هم وجود داره. همگی تلاشتون رو کردید طی این مدت و قراره از این مرحله هم رد شید. از ته دلم از خدا میخوام همتون نتایج زحماتتون رو بگیرید به بهترین نحو و موفق باشید⭐🤍
بابایدو دوباره برگشت بیمارستان، و امروز حالش بد شد. خالهها و داییها رفتن اونجا و مامایدو خونه تنها موند. کی فهمیدم؟ حدود ساعت هفت و نیم که رفته بودم شام درست کنم - خونه خودمون هم فقط منو الهه بودیم -، دیگه زود پوشیدیم و امدیم خونه مامایدو چون مامایدو به طرز عجیبی از تنهایی میترسه😭.
دیگه شام درست کردیم و خوردیم تا اینکه زن همسایه خونه بابایدو که میدونست مامایدو تنهاست، امد بهش سر بزنه. دیگه جای درست کردیم و با خانومه و عروسش نشستیم و صحبت کردیم و اینا. حدود ساعت نه و نیم خواستن بلند شن که یه مهمون دیگه امد. چون این مهمون جدیدا فامیل بودن و راحت بودم باهاشون، بلند شدم خونه رو جمعو جور کردم و یخچال رو تمیز کردم. موقع تمیز کردن یخچال به یَک گلابیهای خوش رنگی برخوردم که گاز میزدی، انگار به فولاد دندون زدی، واقعا سفت بودن😭.
خونه بابایدو، مامایدو نمیتونست اینارو بخوره، دخترداییم هم میوه دوست نداره و فقط میمونه دایی که اونم خوردن اینا براش سخت بود. خلاصه تصمیم گرفتم کمپوتشون کنم، و انجامش هم دادم. فقط زعفرون نبود که بذارم ولی خب اشکال نداره، همینجوری هم خوشمزه شد💆🏻♀
میخواستم از روش «آمادهسازی» که توی روانشناسی خوندیم استفاده کنم، بخاطر همین فلسفه۲ رو دیشب گذاشتم بالا سرم و خوابیدم. بعد صبح بیدار شدم، تا همین غروب دنبالش میگشتم که کجاست، الان تازه رفتم بخوابم دیدم رفته زیر بالشت🤣 این چیزا به ما نیومده بخدا
مامانم با بابایدو دارن از اهواز میارن. حالا من باید بچهها رو بیدار کنم و رخت سیاه رو بپوشمشون. دستشونو بگیرم و برم خونه خونه مامایدو... دستام میلرزن و اشک توی چشام جمع شده. لباسای مشکیم نمیدونم کجان. حالت تهوع دارم.