بابایدو دوباره برگشت بیمارستان، و امروز حالش بد شد. خالهها و داییها رفتن اونجا و مامایدو خونه تنها موند. کی فهمیدم؟ حدود ساعت هفت و نیم که رفته بودم شام درست کنم - خونه خودمون هم فقط منو الهه بودیم -، دیگه زود پوشیدیم و امدیم خونه مامایدو چون مامایدو به طرز عجیبی از تنهایی میترسه😭.
دیگه شام درست کردیم و خوردیم تا اینکه زن همسایه خونه بابایدو که میدونست مامایدو تنهاست، امد بهش سر بزنه. دیگه جای درست کردیم و با خانومه و عروسش نشستیم و صحبت کردیم و اینا. حدود ساعت نه و نیم خواستن بلند شن که یه مهمون دیگه امد. چون این مهمون جدیدا فامیل بودن و راحت بودم باهاشون، بلند شدم خونه رو جمعو جور کردم و یخچال رو تمیز کردم. موقع تمیز کردن یخچال به یَک گلابیهای خوش رنگی برخوردم که گاز میزدی، انگار به فولاد دندون زدی، واقعا سفت بودن😭.
خونه بابایدو، مامایدو نمیتونست اینارو بخوره، دخترداییم هم میوه دوست نداره و فقط میمونه دایی که اونم خوردن اینا براش سخت بود. خلاصه تصمیم گرفتم کمپوتشون کنم، و انجامش هم دادم. فقط زعفرون نبود که بذارم ولی خب اشکال نداره، همینجوری هم خوشمزه شد💆🏻♀
میخواستم از روش «آمادهسازی» که توی روانشناسی خوندیم استفاده کنم، بخاطر همین فلسفه۲ رو دیشب گذاشتم بالا سرم و خوابیدم. بعد صبح بیدار شدم، تا همین غروب دنبالش میگشتم که کجاست، الان تازه رفتم بخوابم دیدم رفته زیر بالشت🤣 این چیزا به ما نیومده بخدا
مامانم با بابایدو دارن از اهواز میارن. حالا من باید بچهها رو بیدار کنم و رخت سیاه رو بپوشمشون. دستشونو بگیرم و برم خونه خونه مامایدو... دستام میلرزن و اشک توی چشام جمع شده. لباسای مشکیم نمیدونم کجان. حالت تهوع دارم.
فکر کن، بخاطر کنکور نری پدربزرگ مریضتو ببینی، درحالی که تو نوه عزیزشی. حالا پدربزرگت فوت کرده و تو موندی و کنکور فردات. و معلوم نیست قبول میشی یانه.......
بهم میگن آروم باش پدربزرگته چرا گریه میکنی؟ اون پدربزرگم نیست، اون بابایدومه :))))))))))))) من عزیزترین نوهشم شما چی میدونید آخه :)))))))))))