میخواستم از روش «آمادهسازی» که توی روانشناسی خوندیم استفاده کنم، بخاطر همین فلسفه۲ رو دیشب گذاشتم بالا سرم و خوابیدم. بعد صبح بیدار شدم، تا همین غروب دنبالش میگشتم که کجاست، الان تازه رفتم بخوابم دیدم رفته زیر بالشت🤣 این چیزا به ما نیومده بخدا
مامانم با بابایدو دارن از اهواز میارن. حالا من باید بچهها رو بیدار کنم و رخت سیاه رو بپوشمشون. دستشونو بگیرم و برم خونه خونه مامایدو... دستام میلرزن و اشک توی چشام جمع شده. لباسای مشکیم نمیدونم کجان. حالت تهوع دارم.
فکر کن، بخاطر کنکور نری پدربزرگ مریضتو ببینی، درحالی که تو نوه عزیزشی. حالا پدربزرگت فوت کرده و تو موندی و کنکور فردات. و معلوم نیست قبول میشی یانه.......
بهم میگن آروم باش پدربزرگته چرا گریه میکنی؟ اون پدربزرگم نیست، اون بابایدومه :))))))))))))) من عزیزترین نوهشم شما چی میدونید آخه :)))))))))))
غذای بابایدو رو پختم و آماده شده، کمکم با دخترخالهم شروع میکنیم به گذاشتن غذا توی پرسها و بعد میدیم درس بقیه پخش کنن. خیلی خستمه. اولین باره این همه غذا تنهایی میپذم..
بابت همتون ممنونم بچهها فقط بدونید من میخونم ولی اصلا شرایط جواب دادن رو ندارم، ممنونم. خیلی ممنونم.
صدای شیون، صدای بابایدو، صدای مامانم وقتی خبر فوت بابایدو رو داد، صدای همهمهٔ دخترا سر جلسه، صدای سروصدای بچهها که پیش مامانشون بازی میکردن، صدای مامایدو که صدام میزنه و میگه بیا تو بوی اونو میدی ؛ همه توی سرم دارن میپیچن، یک ساعته دارم سعی میکنم بخوابم. نمیتونم. کاش کنکورم امروز بود. کاش بابایدو تا ابد بود.
حس میکنم به یکی نیاز دارم، امّا مطمئنم الان کسی بهم نیازی نداره. دلم میخواد فقط یکیو بغل کنم و بخوابم. یکی مثل مامایدو. یکی مثل مامایدو که موهامو نوازش کنه، با نوک انگشتاش پوست موهامو بخارونه.... کاش خوابم ببره. خونه خیلی سروصدا داره.