- سِدنا
قسمت دردناک ماجرا اونجاست که من هردفعه میرم خونه بابایدو و کارای خونه رو انجام میدم، میبینم استکان ب
حالا، استکان بابایدو قراره تا ابد، از بالای اپن منتظر بابایدو باشه تا دَرِش چای بریزه؛
گردوغبار غم و شکستگی که بابایدو با رفتنش روی دلم گذاشت، هیچوقت قراره نیست از یادم بره. همیشه، وقت گردگیری قراره، اون گرد و غبار رو ببینم.. ولی به لبخند ازش رد میشم. چون اون مربوط به بابایدوئه، شیرینه، قشنگه، دوست داشتنیه...