امروز هفتم بابایدوئه. حلوای نشاسته و آرد و خرما رو همون دیشب آماده کردیم و گذاشتیم خونمون. صبح رفتم اونجا و توی کارای کوچیک کوچیک کمک کردم بعد حدوداً ساعت یک برگشتم خونه. دخترخالهم رو بیدار کردم و شامی رو شروع کردیم به سرخ کردن. یهچیزی بین ۱۷۰ تا ۲۰۰ شدن و مواد هم تموم شد، ماهم خسته و کوفته رفتیم دوش گرفتیم و آماده شدیم تا شوهرخالهم حموم کنه و مارو ببره. فکر کنم ساعت پنج اینا هم بریم قبرستون تا شش و نیم، بعد برمیگردیم برای شام و و و
شنبه هم میرم دکتر، برای کمر و دستم. از دستم باید عکس بگیرم و کمرمو دکتر ببینه. از شهریور پارسال فکر کنم من مچ دستم درد میکرد و من فکر میکردم بخاطر نوشتن زیاده و هر یه مدت که دردش شدید میشد استراحت میدادم. اما از وقتی فاتحه شروع شده، چون خیلی ازش کار کشیدم و چیزای سنگین بلند کردم، نمیدونم چطوری اما مفصل دستم جابهجا شده🤣 خیلی بامزه نیست؟
تازه دارم میفهمم که بعضی وقتا غم اینقدر سنگینه که مهم نیست کی امده بغلت کرده تو فقط دنبال یک تلنگری تا بترکی.
- سِدنا
تازه دارم میفهمم که بعضی وقتا غم اینقدر سنگینه که مهم نیست کی امده بغلت کرده تو فقط دنبال یک تلنگری
فکر کن، من امشب توی بغل کسی گریه کردم که مادری پسری بود که امروز سالگردشه و چون پیشش نشسته بودم، امد تسلیت بگه. باورتون نمیشه بچهها یه جوری بغلش کرده بودم که مامانم بعدا ازم پرسید که مامان دوستت بود؟ :)))))))))))))) خانومه اصلا تعجب نکرد بچهها، اونم محکم بغلم کرد و شروع کردیم به گریه. دلم براش تنگ میشه.