وقتی کتابی را میبندی یا دفتری را تمام میکنی، انگار کمی از حجمش در دلت میماند؛ مثل خاطرهها و احساساتی که بین ورقها جا خوش کردهاند.
منوتوفرقداریمباهم,
رفیقتنهاییاتم.
سکوتسردشبات,/
درمونبیکسیاتم
مسیرِخونهعشقتویدلم،
گم شده بود..
"جوهرنامهیآخر"
روورقخشکشدهبود..