چشات میگفت نرم،با اون دوتا گوی مشکی بهم زل زده بودی و قشنگ میتونستماینو ازشون بخونم؛ ولی نمیدونم چی شد و مثل یه جرقه طوری که مات و مبهوت مونده بودم،رفتی،دقیقا زمانی که از همه بیشتر نیاز داشتم پیشمبمونی و ثابت کنی مثل بقیه نیستی ولی خب ثابت کردی مثل بقیهای،الان سه_چهار ماه از آخرین دیدارمون میگذره و دقیقا پارسال این موقع اوضاع با وجود تو چقدر خوب بود چون هنوز نمیشناختمت.
واقعا چطور تونستم بهت در اون حد اعتماد کنم و ازت خوشم بیاد؟!
چطور غرق اون چشات،صدات،دستات وقتی موقع حرف زدن تکونشون میدادی،موهات،حرف زدن و تعریف کردنات بشم که یادم رفت نباید به آدما اعتماد کنم؟
وقتی که جلوی روم وایساده بودی نتونستم اون حرفایی که میخوام و بهت بزنم و از خودم دفاع کنم چون متاسفانه فردی که واسم مهم بود جلو روم ایستاده بود.