- سِدنا
دی ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت 🪁
📷 این ماه:
با آدم موردعلاقهم دیدار کردم. خوشمزهترین زرشکپلوی عمرمو درست کردم. با دوستام توی مدرسه صبحونه خوردیم. توی هوای بارون بعداز والیبال رفتیم پیاده روی و فاسدترین و بدمزهترین خوراکی ها رو خوردیم. تولدت فاطمه بود. به مناسب یک اتفاق خوب برای خانوادهم شام خریدم [دیگه خرج و این حرفا🤙🏽]. یکی از باحالترین پجشنبه رو گذروندم توی مدرسه. امتحان نوبت اولم رو درحدی که خوندم، نمره گرفتم و خداروشکر که خوب خوندم. توی مدرسه املت درست کردیم [به اینم اشاره کنم که وسط پخت گوجه بارون رگباری زد و ما رفتیم نمازخونه]. بابت این یک ماهی که خوب گذشت خداروشکر.
دیشب خستهم بود و اونقدر تو فکر جبران خوابم برای این مدت بودم که آزمونم رو نادیده گرفتم، دعوتی ناهار رو کنسل و گوشیمو خاموش کردم. ساعت یک ظهر بیدار شدم. خوشحال از دوازده ساعت خواب میرم دست و صورتمو بشورم که متوجه میشم عادتم امده🙂 من هیچ مشکلی با این لعنتی ندارم اما از اینکه موقعی که خوابم بیاد سراغم متنفرم.
اینجا بارون شروع کرد به باریدن و عجب بارون بود، اولش فقط نم نم اما آخرش یکمی شدت گرفت، دلم برای بارون تنگ شده بود. صبحونه که خوددم نشستم تا ساعت سه کتاب خوندم بعد ناهار گرم کردم و خوردیم با مامانم اینا. بعد نیم ساعت مامانم و بچهها رفتن بیرون و بابام هم نبود،
بلند شدم خونه رو مرتب کردم و آب رو گذاشتم روی بخاری که دیر جوش بیاد تا منم یه دوش کوتاهی بگیرم. از حموم که امدم بیرون لباسای نرم و بافتنیمو پوشیدم، جورابی موردعلاقهمو پوشیدم و نشستم پیش بخاری. همزمان که موهامو با حوله خشک میکنم در کتری کوچولو رو باز میکنم و داخلش بهلیموی خشک میریزم.
الان هم درحالی که خونه غرق سکوته فقط صدای غل خوردن دمنوش میاد.🦒
- آنها میگویند خوشبهحالم است که به این میزان میخوابم، بیچارهها نمیدانند چه حال خرابی دارم که اینقدر میخوابم.
- سِدنا
توی کتابفروشی و کتابخونهها همیشه اولین جایی که سر میزنم، بخش کودک و نوجوانان هستش. عاشق کتاب رنگی رنگی و طرحدار و شلوغم، جای از این داستانش:)) همه شیرین هستن و جذاب. خود نویسنده های کتابهای کودکان، برام یه جور دیگهای دوست داشتنیان؛ آخه خیلی قشنگ و ناز برای اون بچهها که میخواد این داستان رو بخونه و بشنوه، نوشته.🎠