eitaa logo
- سِدنا
271 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
215 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
- سِدنا
مهر ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت ..🤎
دی ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت 🪁
- سِدنا
دی ماهِ هزار و چهارصد و چهاری که گذشت 🪁
📷 این ماه: با آدم موردعلاقه‌م دیدار کردم. خوشمزه‌ترین زرشک‌پلوی عمرمو درست کردم. با دوستام توی مدرسه صبحونه خوردیم. توی هوای بارون بعداز والیبال رفتیم پیاده روی و فاسدترین و بدمزه‌ترین خوراکی ها رو خوردیم. تولدت فاطمه بود. به مناسب یک اتفاق خوب برای خانواده‌م شام خریدم [دیگه خرج و این حرفا🤙🏽]. یکی از باحال‌ترین پجشنبه رو گذروندم توی مدرسه. امتحان نوبت اولم رو درحدی که خوندم، نمره گرفتم و خداروشکر که خوب خوندم. توی مدرسه املت درست کردیم [به اینم اشاره کنم که وسط پخت گوجه بارون رگباری زد و ما رفتیم نمازخونه]. بابت این یک ماهی که خوب گذشت خداروشکر.
سه ساعت دیگه امتحان و من روبه نمونه سوالات: 😧
دیشب خسته‌م بود و اونقدر تو فکر جبران خوابم برای این مدت بودم که آزمونم رو نادیده گرفتم، دعوتی ناهار رو کنسل و گوشیمو خاموش کردم. ساعت یک ظهر بیدار شدم. خوشحال از دوازده ساعت خواب میرم دست و صورتمو بشورم که متوجه میشم عادتم امده🙂 من هیچ مشکلی با این لعنتی ندارم اما از اینکه موقعی که خوابم بیاد سراغم متنفرم. اینجا بارون شروع کرد به باریدن و عجب بارون بود، اولش فقط نم نم اما آخرش یکمی شدت گرفت‌، دلم برای بارون تنگ شده بود. صبحونه که خوددم نشستم تا ساعت سه کتاب خوندم بعد ناهار گرم کردم و خوردیم با مامانم اینا‌. بعد نیم ساعت مامانم و بچه‌ها رفتن بیرون و بابام هم نبود، بلند شدم خونه رو مرتب کردم و آب رو گذاشتم روی بخاری که دیر جوش بیاد تا منم یه دوش کوتاهی بگیرم. از حموم که امدم بیرون لباسای نرم و بافتنی‌مو پوشیدم، جورابی موردعلاقه‌مو پوشیدم و نشستم پیش بخاری. همزمان که موهامو با حوله خشک میکنم در کتری کوچولو رو باز میکنم و داخلش به‌لیموی خشک میریزم. الان هم درحالی که خونه غرق سکوته فقط صدای غل خوردن دمنوش میاد.🦒
- آنها می‌گویند خوش‌به‌حالم است که به این میزان میخوابم، بیچاره‌ها نمیدانند چه حال خرابی دارم که اینقدر میخوابم.
- سِدنا
توی کتاب‌فروشی و کتابخونه‌ها همیشه اولین جایی که سر میزنم، بخش کودک و نوجوانان هستش. عاشق کتاب رنگی رنگی و طرحدار و شلوغم، جای از این داستانش:)) همه شیرین‌ هستن و جذاب. خود نویسنده های کتاب‌های کودکان، برام یه جور دیگه‌ای دوست داشتنی‌ان؛ آخه خیلی قشنگ و ناز برای اون بچه‌ها که میخواد این داستان رو بخونه و بشنوه، نوشته.🎠
صبح بخیر🐢🍓
امروز که رفتیم مدرسه، اکثر بچه‌های کلاسمون به بهونه استراحت نیومده بودن و کلاس خلوت بود. بچه‌ها پشتیمون جمع شده بودن و باهم بازی میکردن و صحبت میکردن درمورد مراسم نیمهٔ شعبان و.. من و فاطمه هم سرجای خوردشون نشستیم و بلند نشدیم تا زنگ آخر که رفتیم دفتر معاون که کتاب فلسفه فاطمه که بعد امتحان گم شده بود رو بگردیم، توی این مدت هم ما اسم فامیل بازی کردیم، دست بازی کردیم، درمورد تولدی که امشب دعوت صحبت کردیم که چی بپوشیم و چی هدیه بدیم و کتابی که دیشب خوندم ( رو اول براش تعریف کردم بعد)باهم تا یه جایی شو خوندیم. اینقدر اون صحنه قشنگ بود؛ نور آفتاب افتاده بود روی صفحات کتاب، ماهم توی هوای سرد کلاس کت رو دور خودمون محکم‌تر میکردیم و با دقت به مکالمه اون مرد و فرنگیس توی کتاب گوش می‌دادیم.🎒📘🧣