ساعتها با بچههای کوچولو تنها بودم توی خونه. براشون چیپس درست کردم، با پسرا فوتبال بازی کردم و با دخترا خاله بازی، خونه رو باهم مرتب کردیم، کیک درست کردیم و باهم دیگه نشستیم خوردیم.
وقتی با بچه کوچولوهام انگار فکر آزادتر میشه، تشویش ذهنیم از بین میره و دیگه کمتر نشخوار فکری انجام میدم. بچهها میتونن تا ساعات ها حالم رو خوب کنن، با هرچی، با بودتشون، با بازی کردنشون، با قصههاشون، با اغراقهاشون..🌈🫐⭐️
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِهِمْ ۗ وَلِلَّهِ جُنُودُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ وَكَانَ اللَّهُ عَلِيمًا حَكِيمًا
سوره فتح- آیه ٤
- اللّهُمَّ اجْعَلْ زَعیمَنا في دِرعِکَ الْحَصینَةِ الَّتي تَجعَلُ فیها مَن تُریدُ🤍
هدایت شده از Motivation🇮🇷🇵🇸☝🏻
10.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی مادر نمیدانست که
این آخرین باریست که گلدخترش را بیدار میکند. آن مادر هیچگاه گمان نمیکرد که روزی سر برسد که دگر دخترک بیدار نشود.
حتی مادر نمیدانست که
این آخرین باریست که موهای دخترکش را شانه میزند، میبافد و روانه مدرسه میکند.
حالا در تک تک خانههای همان دختران، پدرانی هستند که دیگر عروسکشان برایشان ناز نمیکرد، نقاشی نمیکشد و بیدلیل بوسه بر گونههایشون بزند..
از همان ریحانهها حالا فقط کیف خونینی مانده که جگر والدینش را هربار با دیدنش، میسوزاند.
ساعت سه رفتم حموم. گریههامو کردم، موهامو بیشتر کوتاه کردم و فکرامو جمع کردم. امدم بیرون هوا سرد بود، لباس بافتنی پوشیدم و جوراب سفیدامو پوشیدم.
گشنم بود و هوس نون پنیر با چای شیرین کرده بودم، شام درست حسابی نخوردم و ساعتها بود چیزی نخورده بودم.
بعداز اینکه نون پنیر خوردم، سفره رو جمع کردم و نشستم پای درسم. الانم که پارت اول رو تموم کردم میخوام یه چای بخورم و برم ادامه.
هعی. واقعا دوست ندارم درس نخونم اما خیلی سخت دارم خودمو جمع میکنم و کتاب میزارم جلو خودم.. امّا اصلا دست و دلم نمیره سمت کتاب.
- سِدنا
هُوَ الَّذِي أَنْزَلَ السَّكِينَةَ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لِيَزْدَادُوا إِيمَانًا مَعَ إِيمَانِه
أَنَّ ٱلْأَرْضَ يَرِثُهَا عِبَادِيَ ٱلصَّـٰلِحُونَ
سوره انبیاء- آیه ١٥٠
گریههامو کنترل میکنم، نفس عمیق میکشم، دستمو میزارم روی قلبم و تکرار میکنم : أَلَا بِذِكْرِ ٱللَّهِ تَطْمَئِنُّ ٱلْقُلُوبُ