- سِدنا
عاشق شمالم. عاشق سر سبزی و جنگلاشم. جنگل زیاد رفتم اما جنگلای شمال و درختاشون یه جور دیگه به دلم میشینه. وقتی پا میذارم بین اون درختای بلند قامت، که دور تنههاشونم سبزه، انگار از دنیا جدا میشم. فکر آزاد میشه. انگار دیگه ذهنم محدود میشه به چیزهای "سبز" فکر کردن..
دلم میخواد دست بکشم روی تنه درخت های نم دار و به شاخههای بزرگ و زیادش نگاه کنم؛
از این قضیه که هی از خواب میپرم بعد بیدار میشم متنفرم. نمیخوام دیگه برگردم بخوابم پس
Good morning⛷