امروز آزمونو سعی کردم زودتر بدم چون هیلی وقت بود نرفته بودم نماز جمعه و دلم براش تنگ شده بود. البته دیر شروع کردم ازمونو حدود ساعت نه بخاطر همین دوازده و ربع تقریبا تموم کردم ولی نتم ضعیفه بود و سایت یکم سخت میومد بالا بخاطر همین یکم طول کشید، و دیگه نرفتم :(
بعد ناهار خسته و کوفته رفتم دراز کشیدم و کتاب خوندم،چون میخواستم برم خونه مامایدو و بهشون سر بزنم نمیخواستم بخوابم ولی یهو دیدم خوابم و ساعت شش عصر بیدار شدم🤣.
یکم ادامه کتاب رو خوندم بعد پوشیدم رفتم خونه مامایدو. خونه خاله کوچکم اونجا بودن بخاطر همین زیاد حوصلم سر نرفت. درگیر شام درست کردن با شوهرخالهم بود بیشتر و صحبت کردن درمورد عکس های خودم و دکورها و ایدهها که داشت. موقع شام هم تا سفره رو گذاشتیم بابام زنگ زد و گفت که مهمون داریم از اصفهان.
ماهم تند تند پوشیدیم رفتیم خونه و خونهتکونی رو شروع کردیم. طبقه بالا با من بود و تا لحظه آخر داشتم تمیز میکردم، فکر کن اونا داشتن از پله میومدن بالا من داشتم با شلواریها پاچههاشو تا زانو داده بودم میز رو مرتب میکردم🤣🤣 تا صدای پاشونو شنیدم که نزدیکن لباسامو برداشتم و رفتم اتاق و خودمو مرتب کردم. بعد با یه ظاهر بیار خانووم امدم بیرون و سلام و خوش آمد گویی. رفتم پایین یک تنگ آب و تنگ شربت انبه درست کردم و بالا بردم براشون. بعد چون قرار بود فقط فردا باشن منم فقط کتابای که برای فردا لازم داشتم رو آوردم.
من چون درگیر بالا بودم نشد زیاد باهاشون حرف بزنم (اونا اول نشسته بودن پایین بعد برای خواب امدن بالا) ولی عاشق. لهجهشون. شدم.✨✨✨✨✨✨✨✨
یه دختری داشتن کلاس دهمه و انسانیه، وای اینقدر این بچه ناز بود که نگو😭 خیلی شبیه یکی بچههاییه که قبلا باهامون میومد والیبال. خیلی خجالتیه و رفتار ناز و نگاه ملوسش منو یاد مهنا مینداخت💓 خیلی دوست داشتم بشینم و باهاش صحبت کنم و بیشتر آشنا بشم و خب خسته بودن و خجالیته نمیخواستم اذیتش کنم (بهسختی جلوی خودمو گرفته بودم).