هدایت شده از شبهایحوّا.
رسانه مثل تمرین ذهنه، شوخی نیست. ذهن آدم با داستان یاد میگیره چه چیزی عاديه. همینطور همجنسبازی هم عادیسازی شد. وقتی بارها میبینی کنترل و تحمیل به شکل شدتِ عشق تزریق میشه، کمکم معیارهای اخلاقی جابهجا میشه. این یک فاجعه رو به بار میاره. مرز بین رابطه و آسیب، بین رضایت و اجبار، کمرنگ میشه. و این خیلی غیرانسانیه. خیلی خیلی.
هدایت شده از شبهایحوّا.
فانتزی اسم دیگهی بیحرمتی به قربانیست. اگر داستان تجاوز رو سرگرمکننده کنه، قربانی رو عملاً از انسان واقعی به وسیلهی درام تبدیل میکنه. قلب داستان میشه هیجان. برای تولید این هیجان دست به هر ریسمان ضد حقوق بشر میزنن، فقط برای اینکه چهارتا نوجوان ابله که افسارشون دست هورمونهای جنسیشونه، بیان همچین جنایتهایی رو بخونن. و این یعنی درد واقعی آدمها رو به مادهی خام برای لذت داستانی تبدیل کردن. چیز قابل توجیهی نیست. اصلاً. توجیه "فقط داستانه" فرار از اثره. این استدلال مثل اینه که بگی این موسیقی فقط صداست، پس چرا اثر داره؟ داستانها اثر دارن چون معنا میسازن. وقتی یک رفتار رو در پوشش زیبایی ارائه میکنی یعنی میگی این رفتار قابل توجیهه، یا بخشی از عشقه. و این دقیقاً همون چیزیه که باید از ریشه قطع بشه. بخشی از عشق بودن یعنی حیوان شمردن طرف مقابل؟ عشق؟ عشق؟ خدای من. عشق.
هدایت شده از شبهایحوّا.
عادیسازی تجاوز یعنی پاک کردن مرز جنایت و رابطهای که برای نسل بشر یکزمانی مقدس بوده. یعنی به جای اینکه جامعه یاد بگیره سلب اختیار = آسیب غیرانسانی و حیوانوار، به سمت این میره که "آسیب هم ممکنه رمانتیک باشه" و این چیزی نیست که بشه به اسم هنر یا دارک بودن پاکش کرد. یک جنایت بر علیه نسل بشر و حقوقشه. شاید با خودتون بگید کی این رمانهای آبکی و پیشپا افتاده رو جدی میگیره، اما کافیه فقط یک نگاه گذرا به سطح جامعهی نوجوانان که قراره روزی اکثریت رو تشکیل بدند، بندازید. فقط روی شوخیهای جنسیای که روزانه بیشتر رواج پیدا میکنه تمرکز کنید. کافیه رفتارهای پرخطرشون رو در روابط ببینید. اونموقع متوجه میشید چهقدر عمیق تاثیر خودشون رو گذاشتن. بشر داره خودکشی میکنه، دوباره و دوباره. بشر باز هم مسموم شده. بازهم.
اگر داغم، اگر سوزم، اگر آهم، اگر دردم،
بر این آتش که می سوزانَدَم خود هیزم آوردم
خودم تقدیر را تغییر دادم با دعاهایم
زمین خوردم به سختی با تمام ادعا هایم
اگرچه عاشقان در عشق از من ایده میگیرند
ولی چشمان تو راحت مرا نادیده میگیرند
نمیدانم که باز این دو چه چیزی زیر سر دارند
به چشمانت بگو دست از سر دنیام بردارند
من از این آسمان تیره بارانی نمیخواهم
برای زندگی عشق فراوانی نمیخواهم
سرم با زندگی گرم است، اگر این زندگی باشد
اگر این روزهای سرد غمگین زندگی باشد
چرا شرحی به معنای فراموشی نمیبینم؟
تنم محتاج آغوش هست و آغوشی نمیبینم
چرا انقدر دلتنگم؟ چرا انقدر دلگیرم؟
چرا من زندهام بی تو؟ چرا آخر نمیمیرم؟
چرا؟ شاید دلیل کوچک بیمنطقی دارم
اگرچه عاقلم، همواره عقل عاشقی دارم
پس از شبهای تلخ بی کسی صبح سپیدی هست
مرا در اوج ناامید بودنها امیدی هست
امیدی هست و می گویم ولی شاید فقط شاید
اگر دنیا شود زیر و زِبَر شاید فقط شاید
تو هم شاید مرا در یاد میاری به دشواری
و از من خاطرات مبهمی داری به دشواری
تو شاید عاشقم هستی و مغروری، نمیگویی
تو مغروری که از دلتنگی و دوری نمی گویی
تو هم دلتنگی و هم بی قراری در خیالاتم
تو من را دوست داری، عاشق این احتمالاتم
نمی گویم که چشمانت فقط دنبال من باشد
ولی کاش میشد دست هایت مال من باشد
پس از دست تو، دست دیگری هرگز نمی گیرم
که مردم زنده از عشقند و من با عشق میمیرم
اگرچه من به یادت هستم و همواره می مانم
ولیکن تو مرا از یاد خواهی برد، میدانم