ماهم تند تند پوشیدیم رفتیم خونه و خونهتکونی رو شروع کردیم. طبقه بالا با من بود و تا لحظه آخر داشتم تمیز میکردم، فکر کن اونا داشتن از پله میومدن بالا من داشتم با شلواریها پاچههاشو تا زانو داده بودم میز رو مرتب میکردم🤣🤣 تا صدای پاشونو شنیدم که نزدیکن لباسامو برداشتم و رفتم اتاق و خودمو مرتب کردم. بعد با یه ظاهر بیار خانووم امدم بیرون و سلام و خوش آمد گویی. رفتم پایین یک تنگ آب و تنگ شربت انبه درست کردم و بالا بردم براشون. بعد چون قرار بود فقط فردا باشن منم فقط کتابای که برای فردا لازم داشتم رو آوردم.
من چون درگیر بالا بودم نشد زیاد باهاشون حرف بزنم (اونا اول نشسته بودن پایین بعد برای خواب امدن بالا) ولی عاشق. لهجهشون. شدم.✨✨✨✨✨✨✨✨
یه دختری داشتن کلاس دهمه و انسانیه، وای اینقدر این بچه ناز بود که نگو😭 خیلی شبیه یکی بچههاییه که قبلا باهامون میومد والیبال. خیلی خجالتیه و رفتار ناز و نگاه ملوسش منو یاد مهنا مینداخت💓 خیلی دوست داشتم بشینم و باهاش صحبت کنم و بیشتر آشنا بشم و خب خسته بودن و خجالیته نمیخواستم اذیتش کنم (بهسختی جلوی خودمو گرفته بودم).
هدایت شده از شبهایحوّا.
رسانه مثل تمرین ذهنه، شوخی نیست. ذهن آدم با داستان یاد میگیره چه چیزی عاديه. همینطور همجنسبازی هم عادیسازی شد. وقتی بارها میبینی کنترل و تحمیل به شکل شدتِ عشق تزریق میشه، کمکم معیارهای اخلاقی جابهجا میشه. این یک فاجعه رو به بار میاره. مرز بین رابطه و آسیب، بین رضایت و اجبار، کمرنگ میشه. و این خیلی غیرانسانیه. خیلی خیلی.
هدایت شده از شبهایحوّا.
فانتزی اسم دیگهی بیحرمتی به قربانیست. اگر داستان تجاوز رو سرگرمکننده کنه، قربانی رو عملاً از انسان واقعی به وسیلهی درام تبدیل میکنه. قلب داستان میشه هیجان. برای تولید این هیجان دست به هر ریسمان ضد حقوق بشر میزنن، فقط برای اینکه چهارتا نوجوان ابله که افسارشون دست هورمونهای جنسیشونه، بیان همچین جنایتهایی رو بخونن. و این یعنی درد واقعی آدمها رو به مادهی خام برای لذت داستانی تبدیل کردن. چیز قابل توجیهی نیست. اصلاً. توجیه "فقط داستانه" فرار از اثره. این استدلال مثل اینه که بگی این موسیقی فقط صداست، پس چرا اثر داره؟ داستانها اثر دارن چون معنا میسازن. وقتی یک رفتار رو در پوشش زیبایی ارائه میکنی یعنی میگی این رفتار قابل توجیهه، یا بخشی از عشقه. و این دقیقاً همون چیزیه که باید از ریشه قطع بشه. بخشی از عشق بودن یعنی حیوان شمردن طرف مقابل؟ عشق؟ عشق؟ خدای من. عشق.
هدایت شده از شبهایحوّا.
عادیسازی تجاوز یعنی پاک کردن مرز جنایت و رابطهای که برای نسل بشر یکزمانی مقدس بوده. یعنی به جای اینکه جامعه یاد بگیره سلب اختیار = آسیب غیرانسانی و حیوانوار، به سمت این میره که "آسیب هم ممکنه رمانتیک باشه" و این چیزی نیست که بشه به اسم هنر یا دارک بودن پاکش کرد. یک جنایت بر علیه نسل بشر و حقوقشه. شاید با خودتون بگید کی این رمانهای آبکی و پیشپا افتاده رو جدی میگیره، اما کافیه فقط یک نگاه گذرا به سطح جامعهی نوجوانان که قراره روزی اکثریت رو تشکیل بدند، بندازید. فقط روی شوخیهای جنسیای که روزانه بیشتر رواج پیدا میکنه تمرکز کنید. کافیه رفتارهای پرخطرشون رو در روابط ببینید. اونموقع متوجه میشید چهقدر عمیق تاثیر خودشون رو گذاشتن. بشر داره خودکشی میکنه، دوباره و دوباره. بشر باز هم مسموم شده. بازهم.