eitaa logo
- سِدنا
282 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
217 ویدیو
5 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
بمونه اینجا.
فوتبال فقط با گزارش عربی❤️‍🔥
یَک ماعکرونی‌ای پختم که به به🤌🏼
هدایت شده از برگ زیتون🌿
⚜شاهِ سلوکی زنش رو داد به پسرش! چون که پسرش عاشقش شده بود! در توجیه این موضوع گفت:«ما و ایرانیها رسم مشترکی داریم و اون اینکه هرچی پادشاه بگه، درسته!» 🔅به چی اشاره می‌کرد؟ به زمانی که کمبوجیه با دو خواهرش ازدواج کرد. وقتی از روحانی دینشون پرسید من کار خطایی کردم؟ روحانی از ترس جانش گفت هرکاری پادشاه بکنه، درسته! 🔅در واقع پادشاه قدرت مطلق داشت. پادشاهان قبلی، کار خلاف دین نمیکردن! اصلا گفته میشد پادشاه باید «فره ایزدی» داشته باشه! دین که موردعلاقه مردم بود و قدرت پادشاهی در تعارض نبودن تا اینکه کمبوجیه چنین کرد. 🔅بعدها پروشات هم به پسرش توصیه کرد با دخترش ازدواج کنه تا نشون بده قدرتمندتر از قواعده! ❕مردم می‌پذیرفتن. چون احساس میکردن بهرحال اون شاهه! قدرت داره! یه چیزی میفهمه که ما نمی‌فهمیم! در نظام استبدادی، طبقه اشراف میفهمیدن و مردم،نه! اعتراض صورت نمیگرفت! 🔹ورود اسلام بود که به مردم، جرئت و جسارت فکر کردن داد. گفت مهم نیست فقیری یا ثروتمند، برده یا آزاد، اشراف یا مردم عادی! میتونی فکر کنی! «عقل» رو به کار بندازی. ▫️در حالی که اسلام همه‌ی مردم رو به فکر کردن و فهمیدن تشویق می‌کنه و از هرکسی برمبنای عقل خودش بازخواست می‌کنه، یه عده هنوز بر این طبل می‌دمند که «یعنی شما میفهمید، فلانی که از بزرگانه نمیفهمه؟! اون بیشتر میفهمه! هرکسی مقام داره و ثروتمنده، بیشتر میفهمه!» 🤝از دستِ طاغوت خلاص شدیم، از دست تفکراتی که ۲۵۰۰سال ریشه داره در جون ما، به این زودی نه! @babooneh0
I'm good🐔 This is really the hardest lesson in the whole book.😭It has a lot of points.😭
توی حیاط نشستم و هوای پایانی بهار هم‌نشین امشبمِ. حرفامو بهش میزنم و اون به نشونهٔ اینکه داره گوش میده و حواسش هست، دستاشو میذاره بین موهام و سعی میکنم آرومم کنه. براش از همه چی گفتم. از اون، از آینده مبهم، از خستگی این روزام، از تابستون تلف شده امسالم، از سفرهایی که قرار نیست با خانواده‌م برم، از ناامیدی‌ها و و و.. لیوان چایی سرد شده. جیرجیرکا فغان سر میدن و توی این ناراحتی امشبم همراهی میکنن. دور دوتا مویزی که آورده بودم - و الان روی زمین افتاد - مورچه‌ها کوچولو جمع شدن. شهر، با وجود گذروندن دوساعت از نیمه شب همچنان شلوغِ و بیدار. صدای مشتری‌های فست‌و‌فودیِ سرکوچمون تا اینجا میاد. صدای موتورهای یه ذره زیادِ - جوری که اگه ساعت رو نمیدیدم و نمیشنیدم میگفتم لابد تازه سرشبِ -. نسیم کتاب «جامعه‌شناسی» رو ورق میزنه تا بلکه ازش چیزی سردربیاره.. چشمام نای باز شدن ندارن. امشب خودم رو غرق «ادبیات فارسی» کردم و ریاضی و جامعه رو گذاشتم کنار. به چیزی نیاز داشتم که امروز خودم رو غرق خودش کنه. یه چیزی که من از این درگیری بیاره بیرون و توی خودش درگیر کنه. کاش میشد این خستگی و مغموم‌یت رو در قالب کلمات و عبارات بالا بیارم، امّا الان یک غده‌ای شدن که توی سرم ایجاد شده. آلاء، دووم بیار. چیزی نمونده. - روزهای آخرِ کنکوری بودن.