- سِدنا
کی دیشب نتشو برای این چرت و پرتا تموم کرد ؟
نه دیگه من این بار علکی نتمو هدر نمیدم
همچنان من بعداز اینکه نت گذاشتم و رفتم یوتیوب:
speed upspeed-up-posledniy-roman-128.mp3
زمان:
حجم:
3M
آهنگ گوش بدید و توی تاریکی برقصید که زندگی همین چند روزِ.
- سِدنا
کسی که معتقد است که حقیقت غیرقابل شناخت است در واقعا وجود یک حقیقت را ثابت کرده است./فلسفه
من میاندیشم، پس هستم./ فلسفه 'رنه دکارت
- سِدنا
من میاندیشم، پس هستم./ فلسفه 'رنه دکارت
در بحث 'چیستی انسان' دکارت اینطوری وجود روح رو اثبات میکنه:
¹. انسان میاندیشد
². اندیشه یک ویژگی مادی نیست
³. نفس مجزا از بدن و مجرد از ماده وجود دارد
⁴. موجود غیرمادی از قوانین فیزیکی آزاد است
⁵. نفس اختیار و اراده دارد
⁶. پس انسان دارای نفس/ روح است
/ نارنگیِعشق
غروب بود، بادِ پاییزی پردههای نخیِسفید را در حیاط پس میزد. نرگس پشت پنجره تکیه داده بود. لبخندی رو گونههایش بود و زمزمهای از ترانههای قدیمی زیر لب... انگار تمام روز را برای حرفهایی انباشته بود که میخواست به عباس بگوید. سایهٔ او از سرِ پیچ کوچه که پیدا شد، نرگس یکهو از جا پرید و شالِ ابریشمی را که دور گردنش بود، محکم تر کشید. «امروز زودتر اومدی؟!» صدایش آنقدر شاد بود که بغضِ عباس را هم میشکست. دستش را توی جیب کت سرمهای کرد و نارنگیای را که هنوز خنکایِ آبچکان داشت، بیرون آورد. پوستش نازک بود و بوی بهارنارنج میداد. «پسرکِ نگهبان کارگاه، امروز صبح دستم رو گرفت و گفت: اینو برای همسرت ببر... میگه دیشب خوابش رو دیده!»
نرگس خندید، خندهای که مثلِ صدایِ برخورد قاشقهای نقره به هم بود. نارنگی را گرفت و زیر نور فانوس چرخاند. «پس نگفتی که همسرت آدمِ حرفحرفیه؟ میترسه یه نارنگی هم از حرفای من خسته بشه؟!» عباس کیفش را زمین گذاشت و کفشهایش را کنار کاشیهای علامتخورده چید. دستانش، که هنوز ردِ روغن و گچِ کارگاه را حمل میکرد، به آرامی روی گونههای نرگس لغزید. «حرف بزن... تمام روز گوشم فقط منتظرِ صدای توئه.»
نرگس دانههای نارنگی را کند، شیرهٔ آن از لای انگشتانش چکید. یک دانه گذاشت توی دهان عباس و ادامه داد: «امروز تو حیاط، گنجشکا داشتند از برگای خشک دانه جمع میکردن... یادت میاد پارسال همین موقعا چطور تو کتابخونهٔ دانشگاه از دست من فرار میکردی؟ میگفتی مزاحم درس خوندنم میشی... حالا شدی مزاحمِ دلِ من!» عباس خم شد و شیرهٔ نارنگی را از گوشهٔ لبش پاک کرد. «مزاحمِ دلِ تو؟ من که فکر میکردم مالکش شدم...»
نرگس سرخ شد و مشتی به شانهٔ او زد، اما دستش را رها نکرد. «مالکیت که نداره... عشق فقط امانته. همین امروز مامان بزرگ زنگ زد گفت: مواظب باش اون مردِ ساکتت از دستت نره ها! گفتم بابا... اون انقدر عاشق منه که حتی اگه بره ته دنیا، با بوی نارنگی برمیگرده...»
سکوت شد، اما نه سکوتِ خالی. پر بود از تپشهای شانههایی که به هم تکیه داده بود، از نگاههایِ مردی که هنوز باور نمیکرد چطور این «پرندهٔ پرحرف» آشیانهاش را توی قلب او ساخته. دستان خستهاش را بوسید و گفت: «همهٔ راهِ برگشت، نارنگی رو تو جیبم میغلتوندم... میترسیدم له بشه. راستی... اون پسرک گفت خواب دیده ما تو باغی پر از درختای نارنگی داریم میدویم...»
نرگس سرش را روی سینهٔ او گذاشت و پچپچ کرد: «خوابش را که تعریف میکنی، داره پیشبینی میکنه... فردا میری بازار، نه؟ برای پسرک یک جفت کفش نو بخرم... هدیه از طرف اون نارنگیِ بیزبان!»
و شب، وقتی باد برگها را تا نیمهٔ کوچه برد، نور فانوس روی میز، سایههای آن دو را در هم میکشید؛ سایههایی که یکی پیوسته حرف میزد و دیگری، فقط گوش میکرد... اما در دنیای واقعی، هر دو میدانستند که عشق، گاهی با سکوتِ یک نارنگی هم معنا میشود.
#تصوراتم
#امضاء
/رقص بادامها، بهار شصت و پنج
سحرگاه، هنگامی که نخستین پرتوهای خورشید، همچون مرواریدهای زرین، بر فراز شاخسارهای بادامِ شکوفهزده در حیاط میلغزید، سارا با روسریِ ابریشمینِ لاجوردی که گیسوانش را چون رازی سر به مهر در بر میگرفت، کنار پنجره نشسته بود. چشمهایش به بلبلی دوخته شده بود که در قفسِ طاقچه، بال میزد و آوازش را در همهمۀ نسیم بهاری گم میکرد. ناگاه، زنگولههای دوچرخه از دورنِ کوچه برخاست، آهنگی آشنا که قلبش را چون برگِ بید در وزشِ باد لرزاند. کامران، با پیراهنِ کارِ خاکآلود، از پیچِ کوچه پدیدار شد؛ اما این بار نه با کیفِ کهنه، که با جعبهای چوبین در دست، منقوش به گلهای مریم، گویی تابوتِ گنجینهای از یادهای دفنشده را بر دوش میکشید.
«امروز بلبلِ اسیرمان چه نغمهسرایی میکند... گویا میداند که میزبانِ خاطرهای ازلی خواهیم شد.» سارا در را گشود و خندهاش، چون آبی که از دلِ سنگ خیزد، در فضای حیاط موج زد. کامران جعبه را پیش آورد: «نه مهمان آوردهایم... که خود، میهمانِ سایههای دیروزیم.» درونِ جعبه، نوارِ کاستی بود زردرنگ با نوشتهای محو: «رقصِ بادامها، بهارِ شصت و پنج». سارا نوار را برگرفت و انگشتانش لرزید، گویی برگهای خشکِ خاطره را ورق میزد. «این همان آوازِ شبانۀ روستا نیست؟ هنگامی که مرا تا فرازِ تپههای گندمزاری تعقیب کردی... و سوگند خوردی که روزی این نغمه را بر پیانویِ عشقمان بازنوازی؟»
کامران، بیآنکه التفات به کفشهای خاکیاش کند، به سوی پیانویِ قدیمیِ گوشۀ اتاق شتافت. کلید را در قفلِ زمان چرخاند و نوار را به کامِ دستگاه سپرد. ناگاه، آواهای دهل و سرنا، آمیخته با خندههای برجامانده در رگههای زمان، فضا را انباشتند. سارا پیش رفت و دستش را بر شانۀ او نهاد، گرمای کفِ دستش با بافتِ پارچۀ کهنه درآمیخت. «هنوز بویِ شبنمِ آن شب را بر برگهای گندم حس میکنم... وقتی گفتی با نخستین دستمزدت، پیانویی خواهی خرید تا عشقمان را بر کلیدهایش بنوازی... و اکنون، تو مایسترِ سمفونیِ قلبِ منی.»
لبخندی بر لبانِ کامران شکفت، چون شکوفۀ بادام بر شاخۀ برهنه. از جیبش دستمالی ابریشمین بیرون کشید؛ درونش چندین دانه بادامِ تازه بود، با پوستِ سبزی که گویی اشکهای شوقِ بهار را در خود نگاه داشته. «از همان باغِ روستا... پسرعمویم فرستاده. میگوید: "یادِ آن شبها را به فال نیک گیرید."» سارا یکی را شکست و مغزِ سپیدش را بر زبانِ کامران نهاد. «پس چرا خودت نرفتی؟ مگر از آن میترسی که باز هم، چون شبی از شبهایِ جاودانه، در چنبرۀ نغمههایم اسیر شوی؟»
ساعتها، چون مهرههای تسبیحِ زمان، یکی پس از دیگری فروغلتیدند. سارا حکایتهایِ هزار بار گفته را بازگو میکرد و کامران، با چشمانی که عمقِ ستارهها را در خود داشت، گاه گوشههایِ روایت را راست میکرد: «نه یارِ دیرین... آن شب تو بودی که از هراسِ پیمان، در سایۀ گندمزار پنهان گشتی، و من چوپانی بودم که گوسفندِ گمشدۀ قلبم را میجستم.» و هر دو میخندیدند، گویی این گفتوگو بخشی از ترانۀ همیشگیشان بود.
هنگامی که نوار به سکوت گرایید، سارا برخاست و قفسِ بلبل را گشود. پرنده لحظهای به آن دو نگریست، گویی رازِ کهنهای را زمزمه میکند، سپس با بالزنیِ سبکبال، از میان پنجره به سوی ابرهای شکوفهزده پر کشید. کامران دستانِ سارا را در دستانِ خستۀ خود گرفت: «رهایش کردی؟» سارا سر بر سینۀ او نهاد: «عشقِ ما دیگر قفسی نمیخواهد... خاطرههایمان بلبلهاییاند که در باغِ ابدیت خواهند خواند.»
و اینگونه، سپیدهدمِ آنها، با نغمهای از گذرِ ایام آغاز شد و با پروازِ بلبلی به پایان رسید که آوازش را بر صحیفۀ سپیدِ بادامها نوشت؛ آوایی که تا آسمانِ هفتم طنین انداخت: عشق، زندانبانِ خویش نیست..
#تصوراتم
#امضاء
- سِدنا
/رقص بادامها، بهار شصت و پنج سحرگاه، هنگامی که نخستین پرتوهای خورشید، همچون مرواریدهای زرین، بر
این وایب "وقتی زندگی به تو نارنگی میدهد" رو میده بخاطر همین برام خیلی عزیزِ.