eitaa logo
- سِدنا
276 دنبال‌کننده
1.5هزار عکس
215 ویدیو
3 فایل
- و اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ‌ * /نگران چیزی نباش، طلوع آفتاب همه چیزُ درست میکنه. 'و امید است که گرانبها کرد آن [مخلُوق‌ مِن‌ صَلصالِن‌ کَل‌ فَخار] https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_1ifpya9&btn=𝗴𝗿𝗲𝗲𝗻"
مشاهده در ایتا
دانلود
یه‌سال گذشت
- سِدنا
از امشبِ [باحالُ‌سبز] ۰۴ / ۲ / ۱۷
از دیشبِ [جان‌فرساُ‌سخت] ۰۴ / ۲ / ۲۹
/ زیباترین شعر جهان کجاست؟ در قلب یک روز پاییزی، وقتی باد ملایمی از میان شاخه‌های انارهای حیاط رد میشد و برگ‌های طلایی را مثل نامه‌های عاشقانه بر آستانه پنجره میریخت، مهتاب در آشپزخانه ایستاده بود. آفتاب از پشت شیشه‌های منقوش به طرح‌های سنتی، بر روی دیوارهای گچ‌بری‌شده، میرقصید و سایه دستان ظریف او را که مشغول پوست کندن انارها بود، روی سنگ مرمر پیشخوان آشپزخانه تکثیر میکرد. عطر سماق و دارچین با بخار آرام فسنجون در هوا میپیچید، گویی نفس‌های گرم عشق بودند که فضای خانه را پر کرده بودند. قابلمه مسی، میراث مادربزرگش، روی اجاق گاز نقره‌فام، آواز آرام جوشیدن را زمزمه میکرد؛ صدایی که برای مهتاب، از هر سمفونی دلنوازتر بود. وقتی دَرِ خانه با آهنگ کلید خورد، مهتاب چهرهاش را با گوشه پیشبند ابریشمیاش پاک کرد و تبسمی ناخودآگاه بر لبانش نشست. پوریا، با کت و شلواری که هنوز بوی هوای تازه پاییز را با خود داشت، وارد شد. نگاهش اول به گلدان‌های شمعدانی کنار پنجره افتاد، بعد به میز چوب گردویی که با بشقابهای میناکاری و دستمالهای ابریشمی آراسته شده بود. اما چشمهایش در نهایت، همانجا که همیشه می‌ایستاد، ماند. روی چهرهٔ مهتاب. "حیف که نمیتوانم این عطر را در قفسه‌های عطرسازی دنیا بفروشم... فقط مال من است، مال همین خانه..." گفت و پیشانیاش را بوسید، در حالی که مهتاب خندهاش را در گریبان پیراهن او پنهان میکرد. صحبت‌هایشان، مثل همیشه، با جرعه‌ای چای دارچین در دستان پوریا آغاز شد. از خاطرات نخستین ملاقاتشان در زیر همان درخت انار حیاط گفتند، تا روزی که پوریا کلید آپارتمان نوسازشان را—با پنجره‌هایی رو به باغچه پر از یاس و نارنج—به او هدیه داده بود. مهتاب، در حالی که قاشق چوبی را در قابلمه میچرخاند، پچ‌پچ کرد: "یادت هست آن شب زمستانی را که تو را مجبور کردم وسط برف، انار تازه برای فسنجون بیاوری؟" پوریا خندید: "چطور فراموش کنم؟ پایم آنقدر در برف فرو رفت که فکر کردم دارم به اعماق عشق تو میروم..." ناهار، آیینی مقدس شد. فسنجون—با آن رنگ کهربایی تیره و طعمی که تلخی و شیرینی را مثل زندگی مشترکشان در هم می‌آمیخت—در کاسه‌های فیروزهای قدیمی ریخته شد. پوریا، پیش از چشیدن، دستان مهتاب را گرفت: "دستانی که هم قلم مینایی برای کشیدن نقشهای دیوار خانه ما بلدند، هم طنازی آشپزی مادربزرگهای افسانهای را..." اولین قاشق را که خورد، چشمانش را بست: "این مزه... دقیقاً مثل همان شب است که به تو گفتم 'آری'... انگار هر لقمه‌اش، یک 'دوباره میگویم آری' است." مهتاب، زیر نگاه گرم او سرخ شد. پوریا ادامه داد: "میدانی تفاوت فسنجون تو با دیگران چیست؟ اینجا... ته مزهاش... بوی عشق میدهد." و بعد، با شوخ طبعی همیشگیاش افزود: "حالا فهمیدم چرا انارها در حیاط ما اینقدر قرمزند... دارند از عشق تو به من حسادت میکنند!" بعد از ناهار، در حالی که قهوه ترک در فنجان‌های نقشدار سرو میشد، پوریا کتاب حافظ را از طاقچه پایین آورد. مهتاب سرش را روی شانه او گذاشت و به صدایش گوش داد که غزلی درباره انار و عشق و انتظار میخواند. باد پاییزی، پرده‌های حریر را نوازش میکرد و برگهای انار، پشت پنجره، رقصی عاشقانه آغاز کرده بودند. در آن لحظه، خانه‌شان—با تمام اشیای به ظاهر بیجان—زنده بود از هیاهوی سکوت عشق. پوریا کتاب را بست و در گوش مهتاب زمزمه کرد: "حیف که حافظ نگفت... زیباترین شعر جهان، نه در دیوان کهن، که در قابلمه مسی توست..." و مهتاب دانست که زندگی مشترکشان، مثل فسنجون است: گاهی تندی گردو میگیرد، گاهی شیرینی انار، اما همیشه با آتش عشقی پخته میشود که نه هیزم میخواهد، نه خاکستر ..
ساعت هشت تا نه و نیم کلاس عربی داشتیم. پنج دقیقه به هشت دوستم امد دنبال بعد رفتیم، در واقع چون جمع‌بندی بود رفتم ولی تا رفتم دیدم داره فقط نمون حل میکنه [پکر شدم عملاً] آقا هم یک و نیم ساعت فقط داشت یه تموم سوال حل میکرد، درسته مابین حل کردنش یه‌سری نکاتی رو میگفت ولی خب.. خلاصه، نه و بیست تموم شد توی راه برگشتنی هم آب‌انار گرفتم [نمیدونم چرا گرفتم وقتی دوس ندارم] بعد امدم خونه. از نه و چهل و پنج تا ده و ربع من فقط داشتم برای مامانم تعریف میکردم که اونجا چکار میکردیم و چی گفتیم [بدبخت گوشش رفت ولی همچنان گوش میداد، آی لاو یو ماما] بعد نشستم کتابامو پهن کردم، آب‌انار رو ریختم داخل لیوان پر از یک و همزمان هم شروع کردم به جواب دادن پیاما. الانم میخوام شروع کنم به خوندن تا دوازده اینا. از آب‌انار هم خوشم امد، بنظرم خوشمزه‌ست و نمیدونم چرا قبلا ازش بدم میومد.
گاهی وقتا باید یهویی پی‌وی بعضی آدم‌ها و بهشون یادآوری کنی که اونا هنوز قوی هستن و میتونن از پسش بربیان*
هدایت شده از ویلوبی'
‏واقعا جالبه که به راحتی میتونم در یک لحظه با هر چیزی که توی زندگیم واسم مهم و عزیز و ارزشمنده تا ابد خداحافظی کنم بدون اینکه بعدش حتی ذره‌ای احساس پشیمونی یا حسرت بهم دست بده. ویلوبی
من توی شب امتحان هم وقت میکنم کل کتاب رو بخونم هم مرور کنم اما الان به خودم امدم دیدم توی این چهار ساعت همش سه درس خوندم! یعنی چی آخه. چرا این همه کند شدم : ))))))
الانم خوابم میاد دیگه نمیتونم ادامه بدم از شش صب بیدارم، نخوابیدم. راستی چرا ظهر نخوابیدم ؟ می‌تونستم بخوابم انرژی جمع کنم ولی عیب نداره الان میخوابم تا دو سه ساعت بعد سرحال، قبراق بلند میشم ادامه.
تموم نمیشه‌. لامصب تموم نمیشه‌.
نیاز دارم یکی رو بزارم جلوم و بهش عربی یاد بدم تا شاید این قواعد نپریدن
دارن اذان صبح رو میگن‌ و این یعنی صبح شده :))))))))))))))))))))
نمونه سوال حل کردم، ریدم رو خودم