/خیالاتی که به واقعیت پیوست
سایههایِ نارنجیِ چراغِ قدیمی، صورتهایشان را نصفه روشن میکرد. مارال رویِ مبلِ مخملی، شکسته نشسته بود و دامنِ مشکیاش را مرتب میکرد؛ هر چینِ پارچه انگار بهانه بود برای پنهان کردن لرزشِ دستانش. محمد، آنطرفِ میزِ تحریرِ چوبگردو، مدام دکمههایِ پیراهنش را باز و بسته میکرد. صدایِ تقتقِ دکمهها با تیکتاکِ ساعتِ پدربزرگ هماهنگ میشد. عکسهایِ قدیمیِ رویِ دیوار—از عروسیهایِ خانوادگی با چادرهایِ سفید و کتوشلوارهایِ تنگ—بهشان خیره شده بودند، گویا منتظر بودند سناریویِ تکراریِ دیگری را ثبت کنند.
هوا بویِ یاس و اضطراب میداد. مارال اول حرف زد، انگار میخواست سکوت را بشکند قبل از آنکه سکوت او را بشکند:
— محمدجان... — صدا در گلویش چرخید، مثلِ سنگی که تهِ چاه بیفتد — راستی، اگه قرار باشه همین فردا همخونه بشیم... تو چه تصوری از زندگیِ من و تو داری؟
سؤال در هوا چرخید. محمد نگاهش را از پنجره برگرداند. چشمهایش—که همیشه در جمعِ فامیل خاموش بود—حالا آتشی داشت که مارال را سوزاند. دستش را دراز کرد تا لیوانِ چایِ رویِ میز را بردارد، اما لیوان لغزید و قطرهای چای رویِ دستمالِ ابریشمیِ مادرش چکید. سریع دستمال را تا زد و زیرِ لیوان گذاشت، گناهکارانه به مارال نگاه کرد:
— همخونه... — تکرار کرد، انگار کلمه را برایِ اولینبار میشنید — فکر میکنی خانه باید چجوری باشه؟ مثلاً... من عصرا سر کار باشم، تو آشپزی کنی؟ یا... — مکثی کرد، نفسش بند آمد — یا شاید دوس داشته باشی مثلِ اون موقعایِ بچگی، با هم کتاب بخونیم، تویِ حیاط؟
مارال ناخودآگاه خندید؛ خندهای که از جایی عمیقتر از ترسهایش میآمد:
— یادته اون بار تو حوض افتادم و تو جیغ زدی؟ مادرت اومد فکر کرد گرگ آمده! — دستش را رویِ دهانش گذاشت، اما چشمانش میخندید. محمد هم لبخند زد، اما ناگهان جدی شد. دستانش را به هم فشرد و به جلو خم شد:
— مارال... اگه بگم از همون موقع، هر بار که میرفتم تو حوض رو نگاه میکردم، دلم نمیخواست حتی یه قطره آب بهت بخوره... چی فکر میکنی؟
سکوت سنگینتر شد. مارال نفسش را حبس کرد. این نزدیکترین چیزی بود که محمد تا حالا به اعتراف گفته بود. دستش را به آرامی به سمتِ بشقابِ نقلها دراز کرد، اما محمد ناگهان دستِ او را گرفت. گرمایِ کفِ دستش مارال را به عقب راند، اما محمد رهایش نکرد:
— ببخشید... — زمزمه کرد، اما دستش را نکشید — راستشو بخوای، ده ساله دارم تویِ ذهنم با تو زندگی میکنم. حتی وقتی دانشگاه رفتم، تو اتاقِ خلوتم، تصور میکردم تو پشتِ میز نشستی و دارم برات از خستگیِ روزم میگم... — صدایش لرزید — ولی حالا که واقعاً میشه این کارو کرد... میترسم.
مارال دستش را زیرِ دستِ او چرخاند. کفِ دستهایشان عرق کرده بود، ولی هیچکدام عقب نکشیدند:
— از چی میترسی؟
— میترسم تو رو اونطوری که تویِ ذهنم ساختم نبینم... یا شاید خودم اون مردی نباشم که تو لاش میخوای. — چشمانش سرخ شده بود — مثلاً... فکر میکنی من میتونم همسرِ خوبی باشم؟ نه یه پسرعمو که مجبوری باهاش بسازی...
مارال نگاهش را به عکسهایِ دیوار دوخت. عروسهایِ قدیمی با لبخندهایِ بیصدایشان به او زل زده بودند. برگشت و با جسارتی که خودش هم باورنکردنی بود گفت:
— محمدجان، اگه قرار بود مجبور باشم، الان تو این اتاق نبودم. — نفس عمیقی کشید — ولی یه سؤال... اگه یه روز از این چهارچوبها خسته بشیم؟ اگه من بخوام کار کنم، یا تو بخوای بری دنبالِ آرزوهات؟
محمد انگشتانش را بینِ انگشتانِ مارال گره کرد. نقشِ انگشترِ عقیقِ پدربزرگ رویِ دستش سرد بود، اما جایِ تماسِ پوستشان گویا آتش گرفته بود:
— جوابتو میدهم، اگه تو هم جوابِ منو بدی... — مکثی کرد — اون موقعی که تو کلاسِ پنجم، مریض شدم و تو هر روز تکلیفهام رو میاوردی، چرا اینکارو میکردی؟ مگه معلم نگفته بود نمرههایِ من به تو ربطی نداره؟
مارال ابروهایش را بالا انداخت. خاطره مثلِ بویی از گلِ یاس به مشامش رسید:
— میخواستم فرداها هم بتونم ورقههات رو تصحیح کنم... — زمزمه کرد — تو همیشه تویِ امتحانا چشماتو به من میدوختی. میدونستم اگه نمرهات کم بشه، دیگه بهانه ای ندارم بیام پیشت...
محمد خندید؛ خندهای که صدایش مثلِ ترک خوردنِ یخ بود. دستش را بالا آورد و موهایِ ازپیشانیِ عقبرفتهٔ مارال را کنار زد. انگشتانش لرزید، اما اینبار مارال جلوتر آمد:
— جوابِ سؤالِ منم بده... اگه یه روز بخوای پرواز کنی، بالهایت رو از خانوادهات قایم میکنی... یا میذاری منم سایهات باشم؟
سؤال در هوا پیچید. محمد به پنجره نگاه کرد. ستارهها آن بیرون چشمک میزدند، انگار منتظر بودند جوابی بشنوند که خودشان سالهاست در آسمانِ خاکستری پنهان کردهاند. برگشت و با چشمانی که برق میزد گفت:
— پرواز کردن تنها نیست مارال... شاید بتونیم مثلِ کبوترهایِ حرم باشیم؛ همیشه دوتایی.
باد از پنجره وزید و پردههایِ توری مثلِ بالِ کبوترها به پرواز درآمد. مارال دستش را رویِ قلبش گذاشت؛ جایی که نقشِ محمد سالها پیش، کنارِ ترسهایِ کودکیاش حک شده بود. میز تحریر، عکسها، حتی ساعتِ پدربزرگ... همه گواهی میدادند که شاید عشق در خانههایِ قدیمی هم راهی دارد—راهی پر از سکوتهایِ گویا، نگاههایِ دزدیده، و دستانی که زیرِ میزهایِ تحریر به هم گره میخورند، بیآنکه کسی بفهمد...
#تصوراتم
#امضاء
خوندن ادبیات باعث متوجه بشم این تنبلیِ ایرانیا ریشه در زندگیِ قدیما هم داره و این تنبلیشون حتی توی ادبیاتشون هم نمایان هستش. مثلا نمیگفتن روباه، میگفتن روبه.
- سِدنا
فارسی. فارسی. فارسی. خواهش میکنم تمومش کن، داری تموم میکنی لعنتی
از ساعت چهار صبح بیدارم و بیشتر از ۱۶ ساعت برای این لامصب وقت گذاشتم ولی تموم نشد، الانم با خستگیِ تمام خودمو میندازم روی تخت و چشمامو میبندم،امیدوارم بیشتر از چهار ساعت نخوابم و ساعت دو اینا بیدار شم. هرکی این پیامومیخونه خواهشاً ساعت سه بهم زنگ بزنه :)