تو سکوت میکنی، چون باور کردهای گفتن بیثمر است و من، خاموش میمانم، از بیم آنکه باز هم فهمیده نشوم. تو نمیگویی، چون هر بار که گفتهای، کسی نبوده که صداقتِ دلت را جمع کند و من نمیگویم، چون هر بار که گفتم، سنگینتر شدم، نه سبکتر ..
تو، اندوهت را پشت لبخندی بیجان پنهان میکنی. من، گریهام را با شوخیهای خنثی میپوشانم.
تو به خود میگویی: «میگذرد.. »
من نیز همین دروغ آرام را تکرار میکنم..
اما هیچکداممان هرگز نگذشتیم.
ما فقط در شیوهی تحمل، تفاوت داشتیم.
یکی ساکتتر سوخت، دیگری خندید تا نسوزد.
اما در نهایت،
هردو فقط جرعهای دیدهشدن خواستیم. اندکی درک، بینیاز از قضاوت و راهحل.
نه دلسوزی، نه نصیحت، نه جملهی «قوی باش»...
فقط دستی که بیصدا بگوید:
«میفهمم من تورا.
همینکه هستی، کافیست…»
مدتیست که نفسم میگیرد، قلبم بیمحابا میکوبند، لرزش دستانم هرروز بیشتر میشود. از زمین و هفت آسمان برایم دلهره میبارد و من تنها کاری میتوانم بکنم، منتظر شب ماندن است. شب که میشود، همه در عمق خواب رفتند آنگاه به حصار چشمانم را برمیدارم و چشمههایآبگرم شروع به جوشیدن میکنند. اشکهایم جاری میشوند، آنقدر میریزدن تا تمام شوند و زیر چشمانم خشک شوند.
عاشق آدمهاییام که خال زیاد دارن. مهم نیست کجا باشه تو بگو وسط دماغش بازم قشنگه تو بگو اندازه نوک کنجده بازم اشکال نداره، مهم اینکه خالِ : ))))))))))))))))))
- سِدنا
از ضبط صدای خودم و ویدئومسیج دادن از خودم خیلی خوشم میاد.
صدای اطرافیان و خودم رو ضبط میکنم. از همهچی فیلم میگیرم. عطرها رو حفظ میکنم. چون که از فراموش کردن صداهایی که الان دارم و بعدا نخواهم داشت، میترسم. از فراموش کردن عطرهای که الان میتونم استشمام کنم و بعدا نمتونم داشته باشم، میترسم.