دلم میخواد روز و شب رو تو اتاقم بگذرونم، بنویسم و فکر کنم، برقصم و گریه کنم، به پنجره خیره شم و ستاره هارو ببینم، پادکست گوش بدم و تمیزکاری کنم، شعر بخونم و کتاب بخونم و زندگی کنم و زنده باشم.
زندگی نه به این معنا که خوشحال باشم همیشه، به این معنا که همه چیز رو با تمام وجود احساس کنم به این معنا که الان و در حال حاضر رو درک کنم بفهمم روزهام چطوری میگذرن نه اینکه کل روزم درحال فکرکردن بگذره.
مثل آن چاییکه میچسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر،