وحشتِ تنهایی از همصحبتِ بد خوشترست
سر به صحرا مینهم چون عاقلی پیدا شود
تخم در هر شورهزاری ریختن بیحاصل است
صبر دارم تا زمین قابلی پیدا شود
گوهر خود را مزن صائب به سنگ ناقصان
باش تا جوهرشناس کاملی پیدا شود
#صائب
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
خستهتر از هرچه بگویند درست و غلط
توی سرم بود نباشم که نباشم فقط
خستهتر از لمسِ جنون در دلِ وابستگی
خستهتر از خستهتر از خستهتر از خستگی...
#سید_مهدی_موسوی
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
به دستم که دقت میکنم
چیزی بیگانه که با من نسبت دارد
در هیچ سرزمینی قرار نمیگیرد
نه اینجا هستم نه آنجا
و به هیچ چیز یقین ندارم
آنگاه به نظرم میرسد که باید این جهان را به سخره بگیرم
بگذارم زمان آرام بگذرد
تا زمانی که دیگر هیچ نشانهای پدیدار نشود
به دستم نگاه میکنم
عجیب نزدیک است به من
و با این حال بیگانهایست
آیا بیش از خودم خود من است؟
آیا معنایی والاتر دارد؟
#هانا_آرنت
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📔 «آنچه میماند»
✍🏻 #هانا_آرنت
✅ بله! اینبار هانا آرنت شاعر!
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 سیکادا؛ زنجرهای که ۱۷ سال سکوت میکند
در اعماق خاک، جایی که نور هرگز به آن راه نمییابد، لارو سیکادا زیستی خاموش را آغاز میکند. هفده سال تمام، در این شبِ سرد و مرطوب تونل میزند، ریشهها را میمکد و زمان را با کندی محاسبه میکند. هیچ کس در جهان بالا، صدای نفسهایش را نمیشنود. او فقط برای یک لحظه زندگی میکند: روزی که بال درمیآورد، از خاک بیرون میجهد، آواز جفتگیری سر میدهد، تخم میگذارد و طی چند روز میمیرد. نسلی که از او برجای میماند، ناچار دوباره به همان تاریکی بازمیگردد تا همان چرخه را تکرار کند: هفده سال حفاری، یک روز پرواز.
اما این فقط سرگذشت یک حشره نیست. استعارهای از زیستن در عصر سرمایه است. انسانِ امروز نیز لاروی است که در تونل اقتصاد نفس میکشد: سالها درس میخواند، کار میکند، پسانداز میکند، ریشهها را میجَوَد و هرگز آسمان را نمیبیند. تمام نیروی جوانیاش صرفِ نقب زدن در دلِ سیاهِ «روز موعود» میشود. تا زمانی که سرانجام به آستانه بهرهوری میرسد؛ حقوقی که جوابگو باشد، خانهای که بتوان در آن نفس کشید، فرصتی برای بیرون آمدن از روزمرگی و فراغت بال. اندکی پرواز میکند و عشرت میطلبد و چند صباحی آواز سر میدهد، تخمهای آرزوهای نافرجام را در گهواره نسلی دیگر میگذارد و خاموش میشود و آن نسل نیز چارهای ندارد جز آنکه دوباره همان تونل را بکَند، همان هفده سال را در تاریکی بگذراند، به امیدِ همان یک روز روشن.
سیکادا نمیداند که چرا هفده سال انتظار، تنها به یک روز پرواز میارزد. انسانِ امروز نیز دیگر به زحمت به یاد میآورد که آیا اصلاً قرار بود وقتی از تونل بیرون زد، چیزِ دیگری به جز تخمگذاری برای تونلزدگانِ بعدی، در آسمان ببیند؟!
#حسین_جودوی
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
Sad Neanderthal
از ذکاوت دشمنان باهوش میتوانیم به ضعفهای اساسیمان بصیرتی کامل پیدا کنیم. #لنین https://eitaa.co
متاسفانه از این قضیه هم شانس نیاوردیم؛ دشمنانی بسی ابله داریم که از عداوتشان نمیتوان بهرهای برد.
🤌🏻
📝 توضیح راجع به برخی کلمات شاهنامه
۱. افگندن (به جای افکندن) و پراگنده (به جای پراکنده)
· اصل تاریخی: در فارسی میانه (پهلوی) و اوستایی، ریشه این کلمات با گ (g) بوده است. مثلاً «اَفگَندَن» از پیشوند «اَوی‑» + ریشهی «گنـ» (به معنای زدن، انداختن). «پراکندن» نیز از «پرَگَندَن» میآید.
· تغییر به «ک»: از حدود سدههای بعد (دورهی تیموری و صفوی به بعد) در گویش تهران و بسیاری از لهجهها، گ در مجاورت همخوانهای بیواک (مثل ف، ک، ت) به ک تبدیل شد. اما در شاهنامه که بر پایهی گویشهای خراسانی و شرقی ایران است، «گ» حفظ شده.
· نتیجه: «افگند» تلفظ کهنتر و اصیلتر است.
۲. اسپ (به جای اسب)
· فارسی باستان: «اَسپَه» (در اوستایی و سانسکریت نیز «اسو» یا «اشوه»).
· دگرگونی: در فارسی میانه، «اسپ» رایج بود. تبدیل «سپ» به «سب» (اسب) یک دگرگونی آوایی منظم در برخی گویشهای ایرانی (از جمله فارسی دری غرب ایران) است: خوشهی همخوانی sp گاهی به sb تبدیل میگردد. در فارسی «اسب» دقیقاً با ب تلفظ میشود. این تغییر ریشه در دوران اسلامی دارد و برخی آن را تأثیر لهجههای عربی (که فاقد خوشهی اولیهی sp هستند) میدانند، اما کاملاً قطعی نیست.
· در شاهنامه: «اسپ» شکل حماسی و خراسانی است.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
از این بیماحصل افسانههایِ دردسر بیدل
کسی گوشی اگر میداشت بایستی کری کردی
#بیدل
از بس مدعیان، سخنان گزاف میگویند، بیدل «کری» را نعمت میداند.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
بیتکلف گر همین است اعتبارات جهان
کم ز حیوانی اگر تقلید مردم کردهای
#بیدل
«بیتکلف» در اشعار بیدل زیاد به کار رفته است و «بیتکلف بگویم»، «راحت بگویم»، «بدون تعارف بگویم» معنی میشود.
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
آدم از بهر چه گندمگون قرارش دادهاند؟
یعنی این ترکیب را از حسرت نان چاره نیست
#بیدل
بیدل، به پوستگندمیها انداخته است؛ آدم چرا گندمگون است؟ زیرا طبع آدمی همواره در آرزوی نان است. (تناسب بینظیر نان و گندم)، (حسن تعلیلی شاهکار)
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
📝 صدا و سیما و دستپختی که تازگی ندارد!
جواد خیابانی در گفتوگویی ورزشی با حضور خداداد عزیزی، بیآنکه اشارهای به مأخذ و منبعی داشته باشد، اعلام فرمود که در جام جهانی ۲۰۲۶، پیراهن تیم ملی غنا زیباترین طراحی را به خود اختصاص داده و لباس تیم ملی کرواسی در انتهای جدول ایستاده است. سپس با سیمایی متفکرانه، عینکی نشسته بر نوک بینی و نگاهی حکیمانه دقایقی چند در باب زیباییشناسی و سنجش هنری جامهها سخن گفت؛ چنانکه گویی یکی از حکمای مکتب هنر یا شارحان متأخر فلسفه زیبایی بر کرسی درس نشسته است؛ اما اینهمه پایان ماجرا نبود. شگفت آنکه کار به همینجا ختم نشد؛ ایشان پس از فضلفروشی در بابِ مبانیِ زیباییشناسی، گریزی به قلمروِ مظلومِ «تاریخ» زدند و با دُرسُفتنی ناصواب، مدعی شدند که این طرحِ ناکامِ لباس تیم ملی فوتبال کرواتها، همانا بازآفرینیِ پرچمِ ایران در عهدِ خوارزمشاهیان است!
به گزارش خبرآنلاین، ازآنجاکه نه در وادیِ زیباییشناسی مدعی دانشی هستیم و نه از شیفتگان پیگیر فوتبال و حواشی آن به شمار میآییم، از آن مباحث درمیگذریم و یکسره به مهمترین بخش ماجرا میرسیم؛ همانجا که استاد پیشتر فرمودند طرح لباس تیم ملی کرواسی درحقیقت همان پرچم خوارزمشاهیان است.
این ادعا ما را بر آن داشت تا در منابع تاریخی، کتابها، مقالات پژوهشی و آثار معتبر این حوزه جستوجویی دوباره کنیم؛ اما هرچه بیشتر کاویدیم، کمتر نشانی از چنین پیوندی یافتیم. سرانجام در پهنه اینترنت به سخنی دیگر از استاد برخوردیم؛ دُرافشانیای چنان شگفت و نامنتظر که آدمی را میان تبسم و تأسف، میان حیرت و ناباوری، سرگردان رها میکرد.
استاد در آن ویدئو که آن نیز از رسانه ملی پخش شد، روایت کردند که حدود بیست یا بیست و پنج سال پیش، نیمهشبی مهمان وینکو بگوویچ بودهاند و در کنار او دیدار منچستر و والنسیا را تماشا میکردهاند. در میانه مسابقه، به روایت استاد، وینکو روی به ایشان کرده و گفته است که سلطان محمد خوارزمشاه پس از یورش مغولان از مسیر شمال دریای خزر گریخت و سرانجام به سرزمینی رسید که امروز کرواسی نامیده میشود؛ جایی که خوارزمشاهیان در آن ماندگار شدند و نامشان در گذر زمان و بر زبان مردمان آن دیار به «خوراتسا» و سپس «کرواسا» بدل شد! و از همین رو، لباس تیم ملی کرواسی در اصل همان پرچم سلطان محمد خوارزمشاه است.
از کنار این پرسش که چه بر سر رسانهای آمده است که خاطرات محفلی و نقلقولهای شفاهی را در هیات یک واقعیت تاریخی به مخاطبان عرضه میکند، میتوان گذشت؛ اما از کنار تاریخ نمیتوان به همین آسانی عبور کرد. زیرا سرگذشت سلطان محمد خوارزمشاه از جمله موضوعاتی است که دهها منبع تاریخی درباره آن سخن گفتهاند و مسیر واپسین روزهای زندگانی او برای پژوهشگران روشن و شناختهشده است.
روایت گریختن او به کرواسی امروزی، بیش از آنکه در قلمروی تاریخ جای گیرد، به افسانهپردازیهای عامیانه شباهت دارد و طبعاً نمیتواند مبنای استنتاجی تاریخی درباره منشأ یک نماد ملی یا طرح یک لباس ورزشی باشد.
برای آنکه میزان فاصله این روایت با گزارشهای معتبر تاریخی روشن شود، کافی است نگاهی به شرح واپسین روزهای زندگانی سلطان محمد خوارزمشاه بیفکنیم: «فرجامِ سلطان محمد خوارزمشاه، حکایتی تلخ از فروپاشیِ شکوهی است که به حضیضِ ذلت بدل شد. او پس از حمله مغول به فرارود و سقوطِ ناباورانه بخارا و سمرقند، به جای تدبیر برای ایستادگی، راهِ گریز در پیش گرفت و درحالیکه هیبتِ سپاهیان چنگیز روح و روانش را درهمشکسته بود آواره شهرها شد؛ از بلخ به نیشابور و از آنجا به ری و همدان گریخت، درحالیکه سرداران مغول چون جبه و سبتای، سایهبهسایه در تعقیبش بودند. این فرارِ بیفرجام سرانجام او را به سواحل دریای خزر و جزیره متروکِ آبسکون کشانید؛ مکانی که امروزه در غبارِ جغرافیا گم شده و زیر آبهای خزر مدفون گشته است.
سلطان که روزگاری خود را اسکندرِ زمان میخواند، در آن جزیره نهتنها قلمرو و قدرت، بلکه سلامتِ خویش را نیز از دست داد و در سال ۶۱۷ هجری قمری به بیماریِ ذاتالجنب (سینهپهلو یا ورم پرده جنب) مبتلا گشت؛ او در غربت و فقری چنان گزنده جان سپرد که روایت کردهاند در دمِ مرگ حتی پارچهای برای کفنکردن پیکرش یافت نشد و ناچار آن پادشاهِ پرطمطراق را با همان پیراهنِ مندرسی که بر تن داشت در دلِ خاکِ سردِ جزیره به گور سپردند.»
پینوشت
برای نگارش این بخش، کوشیدم روایت فرجام سلطان محمد خوارزمشاه را با تکیه بر منابع معتبر تاریخی و بسیار نزدیک به این واقعه [منابع دسته اول] بازسازی کنم. بررسی من نشان داد که اصل ماجرا، یعنی گریز سلطان از برابر مغولان، تعقیب او توسط جبه و سبتای، پناه بردنش به جزیره آبسکون و مرگ او در همانجا، در منابع کهنی چون تاریخ جهانگشای عطاملک جوینی، الکامل فی التاریخ ابناثیر و طبقات ناصری منهاج سراج جوزجانی آمده است. همچنین روایت مشهور دفن شدن سلطان در نهایت فقر و با همان جامهای که بر تن داشت، ریشه در همین منابع دارد.
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal
بستهای بیدل اگر بر خود زبان مدعی
عقربی را میتوانم گفت بیدم کردهای
#بیدل
https://eitaa.com/Sad_Neanderthal