546K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𓍼
سلام مولای مهـربانــم.. 🌼
چــشــم انـتـظـار
روز ظـهـورت، دو عـالـم اسـت
ای آرزوی قـلـبـی زهرا بـیـا...
اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج
#منتظر
𓍯
شمس تبریزی یه جا خیلی قشنگ میگه:
به جای مقاومت در برابر تغییراتی که
خدا برایت رقم زده تسلیم شو!
بگذار زندگی با تو جریان پیدا کند
نه بی تو...
نگران این نباش که زندگی ات زیرورو شود
از کجا معلوم زیر زندگی ات بهتر از رویش نباشد؟
#انگیزشی
𓂃🪶@salsabil_moon
𓋜
صدقه اول ماه قمری فراموش نشه!
👈 برای سلامتی امام زمان (عج)،
دفع بلا و زیاد شدن رزق و روزی✨👌
「- سَــلْــسَــبِــیــل 🌕 -」
𓋜 صدقه اول ماه قمری فراموش نشه! 👈 برای سلامتی امام زمان (عج)، دفع بلا و زیاد شدن رزق و روزی✨👌
این ماه قمری شروعش با دوشنبه بود👇
مرحوم علامه مجلسی از امام سجاد(ع) نقل کرده که حضرت فرموده است:
هرگاه روز اول ماه قمری روز دوشنبه باشد شروع به خواندن سوره واقعه کن تا تا روز چهاردهم و در روز اول یک مرتبه و در روز دوم دو مرتبه،روز سوم سه مرتبه ...
تا روز چهاردهم که چهارده مرتبه خوانده می شود.
𓂃 ִֶָ
#پارتـــ سوم
شمارهها بین خانوادهها رد و بدل شد و ما اولین تماس و گرفتیم و کمتر از ۵ دقیقه با اون آقای داماد صحبت کردم🫢
جونم براتون بگه توی همون چند دقیقه از شدت استرس و هیجان دل و روده و قلوه و همه چیو حس میکردم تو دهنمه الانه که بیوفتم زمین بمیرم😂
(انقدر بی جنبه بودم😂😂)
صحبت خیلی کوتاهی بود من میخواستم کمتر پنج دقیقه،چند جلسه آشنایی سر هم بیارم و بره😒
دیگه ما آقا پسر و دیده بودیم حالا نوبت اونا بود که من و ببین😌✨🤌
(نبین الان شنگولم،اون وقت میگفتم انشاءالله خوششون نیاد😂)
عکسم و مادرم با اجازه پدرم فرستاد براشون همشم مامانم اسرار داشت نگاه کردین زود پاک کنین،سریـــــــــع😐😂
مادر من چند روز عکس پسر مردم دستته مگه چیزی گفتن؟! تازه با عکس محجبه من میخوان چیکار کنن🤦♀
قرار بود آقای داماد داستانمون عکس منو ببینن و نتیجه رو به ما بگن که حالا پسند کردن😌✨ یا اینکه نکردن😒🤜
چند روزی جواب دادنشون طول کشید
گفتم آخجـــــــون خوشش نیومده😂
همون روز زنگ زدن😐😂
مثل برق و باد مامانم هماهنگ کرد برای جلسه اول آشنایی و اون تایم همسرم قم مشرف بودن و قرار شد بریم حرم حضرت معصومه سلام اللهعلیها صحبت کنیم🥹🕊
شبستان نجمه خاتون،ما رفتیم و منتظر بودیم آقای داماد بیاد🫠
مامانمم که انگار پسرش از جبهه میاد😂
همش میرفت تا ورودی و برمیگشت و میگفت نیومده😂 منم چقدر مسخرهاش میکردم و میخندیدم میگفتم خداروشکر بریم؟!😂😂😂
گفتم قبل صحبتمون برم یکم از خانمجان کسب اجازه بکنم و بهم رُخصت بدن!
بهشون گفتم اگه من با این آدم خوشبخت میشم و زندگیم خوب میشه خودتون کمکم کن و هوامو داشته باش،اگر نه اینطور نیست پس همینجا تمومش کن... .
یکم بعد آقا دامادمون اومد.🧔♂