در خاطرم روانه شدی و از جان سرودی
شعر ولایت را برایم صرف کردی
اسلام را تبیین نمودی
قلب من را
در آتش فقدان
هوایی کردی و تا
بردا سلامای ظهورش، شوق مملو
از عصر او از صاحب العصر و زمان
و احوال غیبت
یاد کردی و مرا
شمعم نمودی
آتشم کردی
شعله ورم ساختی
حرفهایت را برایم گذاشتی
آرزوی دیدارت یک دل سیر، به تحقق پیوستن را
با خودت بردی....
تند تند قدم برمیداشتم. یک ادویه فروشی همین حوالی بود. باید میپرسیدم شاید آن چیزی را که میخواستم داشته باشد. از جاده رد شدم. یک خانم داشت از ماشین پیاده میشد. آقایی هم همانجا منتظرش بود. به محض اینکه چشمش به پشت سرم افتاد ابروهایش را بالا داد؛ با لحنی که نیمچه نارضایتی در آن مشهود بود گفت:
اجتماعات هنوز هست!
بعد سرش را چرخاند و رفتند. انگار باورش سخت بود. هنوز کسی باشد، بعد بیش از پنج ماه، همچنان صحن تجمعات شهر را برای انتهای روزمرگیهایش انتخاب کند...
...
#بعثت_مردم
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :)
به اندازه همه اشکهای حسرت و چشمهای درحال بارش مسئولیتی سخت بر گردن داریم اگر توفیق حضور در تشییع آ
کولهام را همان روز بستم. سیزده تیر، به وقت تجمعات، جنب مسجد جامع، زمان و مکان حرکت بود. وقتی آمدم احساس غریبی داشتم. اتوبوسها هنوز نرسیده بودند. مردم آرام آرام اضافه میشدند. ده تا اتوبوس و یک جماعت مسافر. سرگردان صحن شهدا¹ شده بودم. هر کجا چشم میچرخاندم خجالت میکشیدم. همه جا یک نفر در حال اشک ریختن پیدا میشد. یا حداقل کسی که میخواهد دم آخری برای خودش جا باز کند و بیاید.
《 اصلا کف اتوبوس میشینم، صندلی نمیخوام، توروخدا...》
شرمنده میشدم وقتی آن همه اشتیاق و حسرت را، در آنها جمع میدیدم. انگار آن صندلی حق من نبود. هر لحظه دلم میخواست بروم بگویم:
《 من منصرف شدم، یک اشک حسرت را به اشک ذوق بدل کنید...》
...
۱. صحن شهدای مسجد جامع.(مزار ۵ شهید گمنام و شهید مدافع حرم شهید عسکری فرد در صحن میباشد)
.
#تشییع
#بعثت_مردم
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
بسمالله الرَّحمن الرَّحیم
آمدهایم اولین مشایه عمرمان را تجربه کنیم. از مرز رد شدیم. بعد کمی استراحت و نماز، با اتوبوس هایی که فی سبیل اللهی میبردند، راه افتادیم سمت نجف...
#اربعین
#زیارت
.
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :)
شلمچه، قسمت مواکب ایران، همسفرهای عزیز سیم کارت عراقی تهیه کردن، از یک موکب؛ اینترنت نامحدود به مدت یک هفته، یکی از ویژگیهایش بود! میخواستم به نتش متصل بشوم برای ارسال پیام بالایی، که با این شبکه مواجه شدم...!
دوست دارم بدانم برای چه کسی بود....!
.
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
یک دل سیر را نمیفهمم
دل مگر سیر میشود از تو
از زیارت مگر که دل بکنی
گرچه که، کنده نیشود از تو
...
#شعر
#سماء
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :)
یک دل سیر را نمیفهمم دل مگر سیر میشود از تو از زیارت مگر که دل بکنی گرچه که، کنده نیشود از تو ...
پریروز در راه برگشت از کربلا
صبح ۲۱ صفر
سماء نوشت... :)
پریروز در راه برگشت از کربلا صبح ۲۱ صفر
قسمت نشد ادامهاش بدم
حجم دریای شور عمان است، که نشستهست کنج سینه من
گر لب از لب به سخن باز کنم، تر شود ساحلین چهره من
گونهام میزبان موج خلیج، سینهام میزبان اقیانوس
هرگز این بحر برّ نخواهد شد، گرچه با شمس، این خزینه من
هر چه تبخیر کوشش خورشید، باز باران ز ابر میآید
هر چه دل را تهی کنی از اشک، باز بارد ز ابر "بهانه من"
...
#شعر #سماء
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
سماء نوشت... :)
حجم دریای شور عمان است، که نشستهست کنج سینه من گر لب از لب به سخن باز کنم، تر شود ساحلین چهره
وقتی ثانیههای این جهان را میگذرانی، هرچه که فکر کنی، در شادترین لحظات، باز هم غمی لانه دارد!
غمی که عمرش، به اندازه فاصله ما از زمان هبوط انسان است...!
غمی که دو هزار سال است رفته رفته بیشتر میشود....
غم که... بهتر است بگویم غمها...!!!
به قول حافظ:
《 یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نا مکرر است 》
همین غمها، همین نگاههای متفاوت، همینها، روز به روز، صدای "حول حالنا بظهور الحجه" شان بلندتر از دیروز است...
آنقدر بلند که دارد جهان را دگرگون میکند!...
...
#نویسه
سماء نوشت... :) | Sama_wrote@
در تاریخ حتما باید بنویسند:
خون ها را اسرائیل و آمریکا با موشکهایشان میریختند
یک عده منافق وطن فروش
گردن نظام کشورشان میانداختند
و این در حالی بود
که خود صهیونیستها با افتخار این خونها را گردن گرفته بودند...