💛
🛵💛
💛🛵💛🛵
🛵💛🛵💛🛵💛
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛
بسـمربّالزهـرا﴿ﷺ﴾
#قسمت_پنجاه_و_یکم
#رمان_تنها_میان_داعش
آمرلی در زبان ترکمن یعنی امیری علی؛ امیر من علی (ع)است!
- -- --- ----‹آغـاز👇🏻›---- --- -- -
. پشت بشکه ها سرم را روی زانو گذاشته، خاطرات حیدر از خیالم رد
میشد و عطش عشقش با اشکم فروکش نمیکرد که هر لحظه تشنهتر
میشدم. شیشه آب و نان خشک در ساکم بود و اینها باید قسمت حیدرم
میشد که در این تنگنای تشنگی و گرسنگی چیزی از گلویم پایین نمی-
رفت و فقط از درد دلتنگی زار میزدم. دیگر گرمای هوا در این دخمه نفسم
را گرفته و وحشت این جسد نجس قاتل جانم شده بود که هیاهویی از
بیرون به گوشم رسید و از ترس تعرض داعشیها دوباره انگشتم سمت
ضامن رفت. در به ضرب باز شد و چند نفر با هم وارد خانه شدند. از شدت
ترس دلم میخواست در زمین فرو روم و هر چه بیشتر در خودم مچاله
میشدم مبادا مرا ببینند و شنیدم میگفتند :»حرومزادهها هر چی زخمی و
کشته داشتن، سر بریدن!« و دیگری هشدار داد :»حواست باشه زیر جنازه
بمبگذاری نشده باشه!« از همین حرف باور کردم رؤیایم تعبیر شده و
نیروهای مردمی سر رسیدهاند که مقاومتم شکست و قامت شکستهترم را
از پشت بشکهها بیرون کشیدم. زخمی به بدنم نبود و دلم به قدری درد
کشیده بود که دیگر توانی به تنم نمانده و در برابر نگاه خیره رزمندگان
فقط خودم را به سمتشان میکشیدم. یکی اسلحه را سمتم گرفت و
دیگری فریاد زد :»تکون نخور!« نارنجکِ در دستم حرفی برای گفتن باقی
نگذاشته بود، شاید میترسیدند داعشی باشم و من نفسی برای دفاع از خود نداشتم که نارنجک را روی زمین رها کردم، دستانم را به نشانه تسلیم باال
بردم و نمیدانستم از کجای قصه باید بگویم که فقط اشک از چشمانم
میچکید. همه اسلحههایشان را به سمتم گرفته و یکی با نگرانی نهیب زد
:»انتحاری نباشه!« زیبایی و آرامش صورتشان به نظرم شبیه عباس و
حیدر آمد که زخم دلم سر باز کرد، خونابه غم از چشمم جاری شد و هق
هق گریه در گلویم شکست. با اسلحهای که به سمتم نشانه رفته بودند،
مات ضجه هایم شده و فهمیدند از این پیکر بیجان کاری برنمیآید که
اشاره کردند از خانه خارج شوم. دیگر قدمهایم را دنبال خودم روی زمین
میکشیدم و میدیدم هنوز از پشت با اسلحه مراقبم هستند که با آخرین
نفسم زمزمه کردم :»من اهل آمرلی هستم.« و هنوز کالمم به آخر نرسیده،
با عصبانیت پرسیدند :»پس اینجا چیکار میکنی؟« قدم از خانه بیرون
گذاشتم و دیدم دشت از ارتش و نیروهای مردمی پُر شده و خودروهای
نظامی به صف ایستاده اند که یکی سرم فریاد زد :»با داعش بودی؟« و
من میدانستم حیدر روزی همرزمشان بوده که به سمتشان چرخیدم و
مظلومانه شهادت دادم :»من زن حیدرم، همونکه داعشیها شهیدش
کردن!« ناباورانه نگاهم میکردند و یکی پرسید :»کدوم حیدر؟ ما خیلی
حیدر داریم!« و دیگری دوباره بازخواستم کرد :»اینجا چی کار میکردی؟«
با کف هر دو دستم اشکم را از صورتم پاک کردم و آتش مصیبت حیدر خاکسترم کرده بود
نویسنده✍🏻 : "فاطمه ولی نژاد💛"
💛
🛵💛
💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵
💛🛵💛🛵💛🛵💛
🛵💛🛵💛🛵💛🛵💛🛵
✨✨✨✨✨✨✨
⊰᯽⊱┈──╌❊╌─⊰᯽⊱
#قسمت_پنجاه_و_یکم
#داستان_قصه_دلبری
تازه می فهمیدم چرا می گویند امان از دل رباب!
سعی می کردم خیلی ناله و ضجه نزنم.
می دانستم اگر بی تابی ام را بییند ، بیشتربه اوسخت می گذرد وهمه را می ریختم درخودم.
بردیمش قطعه نونهالان..
خودش رفت پایین قبر.
کفن بچه را سردست گرفته بود وخیلی بی تابی می کرد
شروع کرد به روضه خواندن.
همه به حال او و روضه هایش می سوختند
حاج اقا مهدوی نژاد وسط روضه خواندنش دم گرفت تا فضا را از دستش بگیرد.
بچه را گذاشت داخل قبر اما بالا نمی امد.
کسی جرئت نداشت بهش بگویید بیا بیرون.
یک دفعه قاطی می کرد و داد می زد.
پدرش رفت و گفت:((دیگه بسه!))
فایده نداشت، من هم رفتم و بهش التماس کردم ، صدقه سر روضه های امام حسین(ع) بود که زود به خود آمدیم، چیز دیگری نمیتوانست این موضوع را جمع کند.
برای سنگ قبر امیرمحمد ، خودش شعر گفت:
ارباب من حسین
داغی بده که حس کنم تورا
داغ لب ترک ترک اصغر تورا
طفلم فدای روضه صدپاره اصغرت
داغی بده که حس کنم آن ماتم تورا
از نظر جسمی خیلی ضعیف شده بودم.
زیاد پیش میآمد که باید سرم میزدم
من را میبرد درمانگاه نزدیک خانهمان.
میگفتند:« فقط خانم ها میتوانند همراه باشند»
درمانگاه سپاه بود و زنانه و مردانهاش جدا
راه نمیدادند بیاید داخل.
کَلکَل میکرد و دادوفریاد راه میانداخت
بهش میگفتم:حالا اگه تو بیایی داخل ، سرم زودتر تموم میشه؟
میگفت:نمیتونم یه ساعت بدون تو سر کنم!
آنقدر با پرستارها بحث کرده بود که هروقت میرفتیم ، اجازه میدادند ایشان هم بیاید داخل ..
هرروز صبح قبل از رفتن سرکار، یک لیوان شربت عسل درست میکرد، میگذاشت کنار تخت من و میرفت.
برایم سوال بود که این آدم در ماموریت هایش چطور دوام میآورد ، از بس که بند من بود.
در مهمانی هایی که میرفتیم ، چون خانم ها و آقایان جدا بودند ، همهاش پیام میداد یا تک زنگ میزد
جایی مینشست که بتواند من را ببیند
با اشاره میگفت کنار چه کسی بنشینم ، با کی سر حرف را باز کنم و با کی دوست شوم
گاهی آن قدر تک زنگ و پیام هایش زیاد میشد که جلوی جمع خندهام می گرفت
⊰᯽⊱┈──╌❊╌──┈⊰᯽⊱
✨✨✨✨✨✨✨