📘#حکایت_بهلول_دانا
به بهلول گفتند: تقوا را چگونه توصیف میکنی؟
گفت: اگر بخواهی بر روی زمینی که پر از خار است راه بروی چگونه قدم برمیداری ؟
پاسخ دادند: با احتیاط قدم بر میداریم.
گفت: در دنیا نیز چنین عمل کنید و از گناهان کوچک و بزرگ پرهیز کنید 🌷
آری گناهان کوچک و بزرگ مانند خارهایی است که در مسیر حرکتمان وجود دارد و باید با احتیاط از کنارشان بگذریم.
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
وقتی قراره برات خواستگار بیاد
😄😄😄
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
به گورستان گذر کن تا
چه خوردند و چه پوشیدند و بردند
دو روزی زندگی کردند و آخر
به هر حالی که بودند جان سپردند
طمع بسیار کردند مال دنیا
ز روزی بیشتر هرگز نخوردند
همانانی که بودند نور چشمی
تنش را در لحد محکم فشردند
اگر شاه و گدا، نادار و دارا
اجل آمد نفس بگرفت مُردند
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
📔 حکایت
روزی حاکمی به وزیرش گفت:
امروز بگو بهترین قسمت گوسفند را برایم کباب کنند و بیاورند.
وزیر دستور داد خوراک زبان آوردند.
چند روز بعد حاکم به وزیر گفت:
امروز میخواهم بدترین قسمت
گوسفند را برایم بیاوری
و وزیر دستور داد باز هم خوراک زبان آوردند.
حاکم با تعجب گفت:
یک روز از تو بهترین خواستم و یک روز بدترین هر دو روز را زبان برایم آوردی چرا؟؟؟
وزیر گفت:
"قربان بهترین دوست برای انسان زبان اوست و بدترین دشمن نیز باز هم زبان اوست"
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
روزی میرزا جواد آقا سبزواری از شاگردان علامه
بحرالعلوم به سفارش حاج شیخ عبدالوهاب
مشیر خراسانی به همراه حاج آقا میرزا محمدتقی تربتی فیض آبادی معروف به آخوند
خراسانی و حاج سید علینقی نراقی معروف به ملک المتکلمین
خدمت استاد حاج میرزا آقا ابوالحسن نجفی معروف به مرشد متکلمین شرف حضور یافتند، ایشان تشریف نداشتند همگی برگشتند😂😅
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
✍ارزش
شخصی قبل از فوتش به پسر خود گفت: این ساعت را پدربزرگت به من هدیه داده است. تقریبا ۲۰۰ سال از عمرش میگذرد. پیش از اینکه به تو هدیه بدهم، به فروشگاه جواهرات برو و بپرس که آن را چه مقدار پول میخرند. پسر به جواهر فروشی رفت و برگشت به پدرش گفت: صدوپنجاه هزار تومان قیمت دادند. پدرش گفت: به بازار کهنه فروشان برو. پسر رفت و برگشت و به پدرش گفت: ده هزار تومان قیمت کردند و گفتند بسیار پوسیده شده است. پدر از پسرش خواست به موزه برود و ساعت را نشان دهد. پسر به موزه رفت و برگشت و به پدرش گفت: مسئول موزه گفت که پانصد میلیون تومان این ساعت را میخرد و گفت موزه من این نوع ساعت را کم دارد و آن را در جمع اشیای قیمتی موزه میگذارد. پدرش گفت: میخواستم این را بدانی که جاهای مناسب ارزش تو را میدانند. هرگز خود را در جاهای نامناسب جستجو مکن و اگر ارزشت را هم پیدا نکردی خشمگین نشو. کسانی که برایت ارزش قائل میشوند، از تو قدردانی میکنند. در جاهایی که کسی ارزشت را نمیداند حضور نداشته باش؛ ارزش خودت را بدان!
گوهر خود را مزن بر سنگ هر ناقابلی
صبر کن پیدا شود گوهر شناس قابلی
#پند_حکایت📚
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
ﻣﻌﻠﻢ : ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
شاگرد : ﻋﺮﻭﺳﯽ
ﻣﻌﻠﻢ : ﻧﺨﯿﺮ ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﮐﻪ ﭼﻜﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﯼ؟
شاگرد : ﻋﺮﻭﺱ😐
ﻣﻌﻠﻢ : ﻣﻨﻈﻮﺭﻡ ﺍﯾﻨﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﭼﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ؟
شاگرد : ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯿﮑﻨﻢ😶
ﻣﻌﻠﻢ : ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ! ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﻮﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﭘﺪﺭ ﻭ
ﻣﺎﺩﺭﺕ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮐﻨﯽ؟
شاگرد : ﺩﺍﻣﺎﺩ ﻣﯿﺎﺭﻡ😑
ﻣﻌﻠﻢ : ﻟﻌﻨﺘﯽ ! ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭﺕ ﺩﺭ ﺁﯾﻨﺪﻩ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭼﻪ
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ؟
شاگرد : ﻧﻮﻩ !
دختر ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ... ﺩﻟﺶ ﺷﻮﻫﺮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ...😂😂😂😂😂😂
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall
#یک_داستان_یک_پند
✍مردی در بصره، سالها در بستر بیماری بود؛ به طوری که زخم بستر گرفته بود؛ و اموال زیادی را فروخته بود تا هزینۀ درمان خود کند، همیشه دست به دعا داشت.
روزی عالمی نزد او آمد و گفت: میدانی که شفاء نخواهی یافت! آیا برای مرگ حاضری؟ گفت: بخدا قسم حاضرم!
داستان مرد بیمار به این طریق بود که در بصره بیماری وبا آمد؛ و طبیبان گفتند: دوای این بیماری آب لیمو است.
این مرد، تنها آب لیمو فروش شهر بود که آب لیمو را نصفه با آب قاطی میکرد و میفروخت. چون مشتری زیاد شد، کل بطری را آب ریخته و چند قطرهای آب لیمو میریخت تا بوی لیمو دهد.
مردی چنین دید و گفت: من مجبور بودم بخرم تا نمیرم، ولی دعا میکنم زندگی تو بر باد برود چنانچه زندگی مردم را بر باد میدهی و خونشان را در شیشه میکنی.
عالم گفت: از پول حرام مردم، نصف بصره را خریدی! و حالا ده سال است برای درمان و علاج خود آنها را میفروشی. میدانی از آن همه مال حرام چه مانده است؟ دو کاسه! آن دو را هم تا نفروشی و از دست ندهی، نخواهی مرد و زجرکش خواهی شد. پس مالت را بده که بفروشند تا مرگت فرا رسد.
پیرمرد به پسرش گفت: ببر بفروش، چون مال حرام ماندنی نیست. چون پسر کاسهها را فروخت، پدر جان داد.
سرای طنز با تو طنزیم میشه
https://eitaa.com/SatireHall