.
گوش کن با لبِ خاموش سخن میگویم
پاسخم گو به نگاهی که زبانِ من و توست .
.
پلکی زديم و وقتِ خداحافظی رسيد
ساعت برای با تو نشستن حسود بود ...
.
از کوشش بیهودهی خود دست کشیدم
در بستر مرداب چه حاجت به تکاپوست .
.
شبیهِ بغض نوزادی که ساعت هاست میگرید پُر از حرفم کسی اما زبانم را نمی فهمد ..
.
حرف دل بسیار اما ، شعر کوتاهش خوش است نه گلی در باغ مانده ، نه دلی در پیکرم...
.
سرانجام من فراموش خواهم کرد و تو دیگر هیچگاه اینگونه دوست داشته نخواهی شد
.
دیدی ی روزای حالت گرفته هر کاری هم کنی حالت درست نمیشه جز خوابیدن !.