𖤐⃟🌨
Take care of your heart;
It's still yours when someone leaves it.
از قلبت مراقبت کن؛
حتی زمانی که کسی ترکش میکنه،هنوزم مال خودته
@ahoo9547437_84012049488930.mp3
زمان:
حجم:
10.5M
روزآی دردناک و شبـــــــای غمگین🥺
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۴
درسته که ازدواج کرده بودیم
ولی دلش باهام نبود!!
والا حتی یبار هم بهم روی خوش نشون میداد
هم زندگی رو به کام اون زهر کرده بودم هم خودم.
حالا هم تاوان سختی باید براش میدادم.
قلبم با دیدنش توی اون کت و شلوار دامادی کند میزد.
اصلا شاید هم نمیزد.
عزیز خانوم کنار گوشش پچ زد:
-دختره داره دق میکنه
جلوی روش یکم از الناز فاصله بگیر
اینقدر خون به دل این دختر نکن
آهش دامنت و میگیره
فکر میکرد حواسم نیست اما من میشنیدم.
هورانگوشای تیزی داشت.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۵
با لحنی که جدی و با جذبه بود پرسید:
-جاش تو زندگیم کجاست؟
آفاق خانوم هاج و واج نگاهش میکرد
دقیقا نمیدونست چی باید بگه و من میدونستم قراره زخم عمیق تری به قلبم بزنه:
-زن اولمه افاق خانوم...
ولی نتونست حتی یه شب زنم باشه
اگه زن بود و میتونست شوهرش و نگه داره
یه بچه بهش میداد که حالا تو رو نفرسته واسه خواهش و التماس
چند باری دهن زن بیچاره باز و بسته شد
انگار هنوز پسرش رو نشناخته بود که باهاش بحث میکرد:
-اما...اما اون منو نفرستاده...
صدای پوزخندش بند دلم رو پاره میکرد،جوابی نداد و این یعنی باور نداره.
اینبار عزیز خانوم بود که پرسید:
-اصلا دوسش داری؟
گوشام رو تیز کردم تا جوابش رو بشنوم
میخواستم ببینم ایندفعه چه جوابی داره که به مادرش بده.
چه دروغی میخواد سر هم کنه:
-معلومه که دارم!
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
لاس زدن با بقیه چه لذتی برات داشت که گند زدی به اعتماد اونی که دوست داشت....
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۶
عزیز خانوم نور امیدی توی قلبش جوونه زده بود و با ذوق پچ زد:
-واقعا میخوایش؟
ایزد سرش رو تکون داد و مثل مادرش با صدای پایین جواب داد:
-معلومه...والا تا الان باید میبردم و مینداختمش
خونه رضا شیره ای و طلاقش و میدادم
ولی نگهش داشتم تو عمارت توتونچیا و تو پول و ثروت غرقش کردم
اگه این عشق و علاقه نیست پس چیه؟
دیگه جونی برای گوش دادن به حرفاشون نداشتم.
ایزد برام جهنمی ساخته بود که توان فرار ازش رو نداشتم.
البته که اون همه تحقیر حقم بود.
با اومدن الناز حرف مادر و پسر قطع شد.
دختری که با اون پیراهن سفید ماکسی با دسته گل از پله ها پایین میاومد کسی نبود جز الناز.
موهاش رو با فر درشت روی شونه هاش ریخته بود و آرایش غلیظی داشت که به لباسش و مراسم اونروز میاومد.
کمربند پهنی که روی لباس بسته بود کمر باریکش رو شبیه مدل ها به نمایش میذاشت.
همگی از جا بلند شدیم اما ایزد جلو رفت و نگاهی به سر تا پای الناز انداخت و با آرامش لبخند کمرنگی زد:
-چقدر خوشگل شدی!
-مرسی عشقم...چشمات قشنگه
ایزد خم شد و به نرمی گونه ش رو بوسید،اون لحظه ها برام شبیه مردن میگذشت.
شبیه آدمی که موقع مرگشه و نفسای آخر رو میکشه.
حتی نفهمیدم چطور با الناز سلام و احوالپرسی کردم و تبریک گفتم.
تنم سوزن سوزن میشد.
کیان که وارد خونه شد
با خودم گفتم حتما خدا هم باهام سر لج افتاده
شاید هم از آزارم لذت میبره که اونخواهر و برادر رو تو سرنوشتم گذاشته.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏