درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۵۸
ایزد بله رو داده بود و من شبیه کسی که مرده براش دست میزدم.
برای شوهرم که برای یه عمر زندگی به هووم بله داده بود.
قلب چه عضله ی احمقی بود،چجوری هنوز کوک و منظم میزد و از تپش نمیافتاد.
گفته بود برای یه عمر زندگی بله!
الناز رو میخواست و من رو نه.
هیچ وقت عاشقم نمیشد.
هیچ وقت به چشم زنش بهم نگاه نمیکرد.
ولی من چقدر صدای خشدارش رو دوست داشتم.
حتی چشماش رو که برق خاصی داشت رو هم بدجور میخواستم.
الناز که بله رو داد دیگه مهم نبود همه دارن با ترحم بهم نگاه میکنن.
اشک هام سیل شده بود و گونه هام رو خیس میکردن.
دل دل میزدم و نمیتونستم مثل فیلما براش آرزوی خوشبختی کنم.
نمیتونستم قوی باشم ،من شکسته بودم.
هوران زانو زده بود،مرده بود اما همه در ظاهر فقط اشک هاش رو میدیدن.
با صدای کیان حتی نتونستم چشم ازشون بردارم.
نفس پر حرصی کشید و غرید:
-آخه این چه کاریه؟
نمیفهمم این چه بازی ایه راه انداختید
اونقدر بغض کرده بودم که گلوم درد میکرد و نمیتونستم بهش بگم خودم کردم.
خودم با همون دستای خودم.
عزیز خانوم که متوجه حالم شده بود کمکم کرد بشینم و کنار گوشم گفت:
-میخوای ببرمت خونه؟
سرم رو بالا انداختم و خیره به ایزدی که حلقه دست زنش میکرد گفتم:
- عقد شوهرمه عزیزخانوم...کجا برم؟
اینو گفتم و...😭🚷😈❌
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۰
بغض عزیز خانوم هم ترکیده بود.
اونم باهام گریه میکرد.
وقتی من رو توی بغلش کشید با خیال راحت اشک ریختم:
-بمیرم این روزاتون و نبینم
بخدا که ایزدم توی آتیشه
حالش خوب نیست!!
من بچم و بهتر از همه میشناسم
اصلا نمیدونم واستون چکار کنم
حالش خوب بود،عزیز خانوم دروغ میگفت.
وقتی الناز رو میدید لبخند میزد.
بهش بله داده بود برای تمام عمر.
خودش توی چشمام زل زد و بهش بله داد.
یکم که گذشت کمرم رو آروم نوازش کرد و گفت:
-دست و صورتت و بشور و دوباره آرایش کن و یکم دیگه بیا
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از داستان های جذاب
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌
من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 5یا6 سالش بود
یه سوپری نزدیک خونمون بود که دخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده این آقا خیلی راحت بودیم خصوصا با صاحب مغازه که مرد مسن و پیری بود و مرد خیلی خوبی به نظر میرسید و بهش اعتماد هم داشتیم❌ 😞
تا دخترم از مغازه آمد احساس کردم لنگ میزند و گریه کرده😭😭🤯
دخترم از دنیا بی خبر گفت مامان پیر مرده بهم گفت بیا با هم بازی کنیم و ...
😱🚫ادامه سرگذشت واقعی👇😰🤯
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
بعضی رفتنا
قشنگ بوی نیومدن میده!
حتی اگه بگه: زودی برمیگردم!
از چشماش میخونی رفت که بره...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۱
اگه میخوای بری خودم میبرمت
ولی اگه قراره بمونی ظاهرت و درست کن
نذار دشمن شاد شی
سرم رو که به علامت باشه تکون دادم پیشونیم رو بوسید و رفت.
به طرف اینه چرخیدم و خود واقعیم رو توش دیدم.
دختر بدبخت و بیچاره ای که لباسای کهنه پوشیده
و سر و ریخت فقیرانه ای داشت.
پشت اون ظاهر شیک هورانی ۱۳ ساله رو میدیدم.
هورانی که خان بابا رو تو یه شب بارونی دیده بود.
بغضم رو قورت دادم
و توی صورتم آب پاشیدم،من دیگه اون هوران نبودم.
من خودم رو از فلاکت نجات ندادم که حالا با یه باد بلرزم.
هوران بدتر از اینها رو پشت سر گذاشته بود.
رژ لبم رو دوباره روی لبهام کشیدم
و اینبار با همون ماسک آروم و پر غرور از سرویس بیرون زدم.
باید میرفتم و هدیه هووم رو میدادم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۲
قلبی که حالا یه چسب زخم نامرئی روش زده بودم
رو توی قفسه سینه م پنهون کردم
و یه لبخند بزرگ هم چسبوندم روی صورتم
تا به قول عزیز خانوم دشمن شاد نشم.
اما دختر کوچولوی توی وجودم عروسکش رو بغل کرده بود
و یه گوشه گریه میکرد.
هدیه ای رو که برای هووم خریده بودم
یه سرویس طلا بود.براش سنگ تموم گذاشته بودم
تا کسی فکر نکنه حسادت میکنم.
قرار نبود ضعف و قلب شکسته هوران رو ببینه.
هدیه رو که به الناز دادم با لبخند گونه م رو بوسید و گفت:
-حضورت برای من و ایزد هدیه ست
عزیز دلم
خیلی لطف کردی،واقعا دوستش دارم
الناز زبون چرب و نرمی داشت
از اون مدل زنای با سیاست که با کلمات بازی میکرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
عاقبت بیاحترامی به پدر و مادر 😰
یکی از فضلای قم نقل میکرد:
روزی در محضر یکی از علمای بزرگ بودیم، مرد میانسالی با چشمانی گریان آمد و داستانی تکاندهنده تعریف کرد. گفت: «پدرم را که مرد باخدایی بود، هفته پیش دفن کردیم. موقع تدفین، انگشتر عقیق باارزشی که وصیت کرده بود با او دفن شود، از دستم لیز خورد و لای کفن گم شد. چون آن انگشتر برای پدرم خیلی عزیز بود، اصرار داشتم که آن را پیدا کنم. به اصرار زیاد از قاضی حکم نبش قبر محدود گرفتم تا فقط انگشتر را بردارم.»
نامه را گرفتم و با لرز و ترس، نیمهشب به سراغ قبر رفتم. وقتی با احتیاط گوشهای از سنگ لحد را کنار زدم تا دستم را به داخل ببرم، ناگهان خشکم زد! چیزی که دیدم با عقل جور در نمیآمد. تمام فضای قبر را... 😱
ادامه این ماجرای تکاندهنده در لینک زیر 💜👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008