بعضی رفتنا
قشنگ بوی نیومدن میده!
حتی اگه بگه: زودی برمیگردم!
از چشماش میخونی رفت که بره...
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۱
اگه میخوای بری خودم میبرمت
ولی اگه قراره بمونی ظاهرت و درست کن
نذار دشمن شاد شی
سرم رو که به علامت باشه تکون دادم پیشونیم رو بوسید و رفت.
به طرف اینه چرخیدم و خود واقعیم رو توش دیدم.
دختر بدبخت و بیچاره ای که لباسای کهنه پوشیده
و سر و ریخت فقیرانه ای داشت.
پشت اون ظاهر شیک هورانی ۱۳ ساله رو میدیدم.
هورانی که خان بابا رو تو یه شب بارونی دیده بود.
بغضم رو قورت دادم
و توی صورتم آب پاشیدم،من دیگه اون هوران نبودم.
من خودم رو از فلاکت نجات ندادم که حالا با یه باد بلرزم.
هوران بدتر از اینها رو پشت سر گذاشته بود.
رژ لبم رو دوباره روی لبهام کشیدم
و اینبار با همون ماسک آروم و پر غرور از سرویس بیرون زدم.
باید میرفتم و هدیه هووم رو میدادم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۲
قلبی که حالا یه چسب زخم نامرئی روش زده بودم
رو توی قفسه سینه م پنهون کردم
و یه لبخند بزرگ هم چسبوندم روی صورتم
تا به قول عزیز خانوم دشمن شاد نشم.
اما دختر کوچولوی توی وجودم عروسکش رو بغل کرده بود
و یه گوشه گریه میکرد.
هدیه ای رو که برای هووم خریده بودم
یه سرویس طلا بود.براش سنگ تموم گذاشته بودم
تا کسی فکر نکنه حسادت میکنم.
قرار نبود ضعف و قلب شکسته هوران رو ببینه.
هدیه رو که به الناز دادم با لبخند گونه م رو بوسید و گفت:
-حضورت برای من و ایزد هدیه ست
عزیز دلم
خیلی لطف کردی،واقعا دوستش دارم
الناز زبون چرب و نرمی داشت
از اون مدل زنای با سیاست که با کلمات بازی میکرد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
عاقبت بیاحترامی به پدر و مادر 😰
یکی از فضلای قم نقل میکرد:
روزی در محضر یکی از علمای بزرگ بودیم، مرد میانسالی با چشمانی گریان آمد و داستانی تکاندهنده تعریف کرد. گفت: «پدرم را که مرد باخدایی بود، هفته پیش دفن کردیم. موقع تدفین، انگشتر عقیق باارزشی که وصیت کرده بود با او دفن شود، از دستم لیز خورد و لای کفن گم شد. چون آن انگشتر برای پدرم خیلی عزیز بود، اصرار داشتم که آن را پیدا کنم. به اصرار زیاد از قاضی حکم نبش قبر محدود گرفتم تا فقط انگشتر را بردارم.»
نامه را گرفتم و با لرز و ترس، نیمهشب به سراغ قبر رفتم. وقتی با احتیاط گوشهای از سنگ لحد را کنار زدم تا دستم را به داخل ببرم، ناگهان خشکم زد! چیزی که دیدم با عقل جور در نمیآمد. تمام فضای قبر را... 😱
ادامه این ماجرای تکاندهنده در لینک زیر 💜👇
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
41M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بادل ادمابازی نکنید...
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
RaghebRagheb-Manzoomeye-Ehsas-320 (1).mp3
زمان:
حجم:
8.9M
آهنگ کامل پست بالا 🎧🤍
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۳
منم متقابل بغـ.لش کردم و گفتم:
-برات آرزوی خوشبختی میکنم
بعد از جدا شدن ازش سعی کردم به خودم مسلط باشم.
ایزد با اون نگاه بی تفاوت و آروم کاری میکرد دستپاچه بشم.
یجوری نگاهم میکرد که انگار کهمیگفت
میتونی برای همه فیلم بازی کنی ولی برای من نه.
نفسی گرفتم و روبروش وایسادم
اومده بودم به شوهرم تبریک بگم.
شوهری که دوستم نداشت و بی حس بهم نگاه میکرد.
روبروش وایسادم و قلبم توی قفسه سینه م لرزید.
مرسوم نبود به دوماد کادو بدن اما من میخواستم به شوهرم هدیه بدم.
اون بعد از ۷ سال با وجود من و خان بابا به عشقش رسیده بود.
میخواستم توی خوشحالیش سهیم باشم.
جعبه ی ساعتی رو که براش خریده بودم
رو به طرفش گرفتم و سعی کردم صدام مثل قلبم نلرزه تا رسوا نشم:
-بهت تبریک میگم...امیدوارم خوشبخت شی
سرش رو پایین آورد و لـ.ب هاش که روی گونه م بوسه زد قلبم ذوب شد.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۶۴
ریش هاش که به پوستم برخورد کرد چشم بستم
و گونه م رو بهش چسبوندم.
حتی به همون لمس کوچیک هم محتاج بود.
دلم یه آغوش گرم و مردونه میخواست
اما فقط ۲ تا بـ.وسه روی گونه هام از شوهرم نصیبم میشد.
عطرش برعکس رفتارش گرم و تند بود.
خوشبحال الناز که قرار بود توی بغلش لم بده
و هر لحظه عطرش رو نفس بکشه.
ساعت رو ازم گرفت و اینبار برخلاف همیشه
که فقط زخم زبون میزد نگاهی بهش انداخت و گفت:
-واقعا دوستش دارم...همونیه کهمیخوام
جلوی چشم اون همه آدم ساعتش رو در آورد
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏