درهوای تو....🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۷۹
هادی که با دیدنم گل از گلش شکفته بود
به سختی از جاش بلند شد و با دستمال یزدی توی دستش عرق گردنش رو پاک کرد.
بوی گندش از اون فاصله هم مشامم رو اذیت میکرد.
لبخند پت و پهنی زد و با صدایی که از خماری میلرزید گفت:
-بــــَ... هوری دست طلا
بی معرفت رفتی حاجی حاجی مکه
نگفتی خونه بی طوقی سوت و کوره
با وحشتی که از دیدن برادرم به جونم افتاده بود
به عقب برگشتم تا کسی ما رو نبینه.
دوست نداشتم ایزد برادر معتادم رو توی خونه ش ببینه.
خجالت میکشیدم، برادر دکتر الناز کجا و برادر مواد فروش من کجا.
بوی بهترین مارک ادکلن کیان از دور هوش از سر ادم میبرد
و بوی گل و حشیش هم از برادر من دماغ رو اذیت میکرد.
وقتی مطمئن شدم کسی اون اطراف نیست در رو پشت سرم بستم و گفتم:
-تو اینجا چکار میکنی؟
واسه چی اومدی؟
من ادم خمار رو از صد فرسخی میشناختم
یک عمر باهاشون زندگی کرده بودم.
هادی دوباره عرقش رو با دستمال پاک کرد و به در خونه اشاره زد:
-اومدم به خواهرم سر بزنم
داداشی و دعوت نمیکنی بیام تو
شوهرت حتما خونه ست
ماشینش و تو حیاط دیدم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
هدایت شده از حکایت های بهلول
🚨🚨 سپاه پاسداران در انتقامِ شهادت رهبر انقلاب ، تا دقایقی دیگر بزرگترین حمله موشکی تاریخ را علیه سرزمین های دشمن انجام خواهد داد
پوشش حمله 👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی یه زن عاشق میشه...!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
بعضی رفتنا
قشنگ بوی نیومدن میده!
حتی اگه بگه: زودی برمیگردم!
از چشماش میخونی رفت که بره...
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
🔴تاجری بودعقیم. هرچه زن می گرفت بچه اش نمی شد و زنها را روی اصل نزاییدن با زور طلاق می داد. بعد از اینکه چند زن گرفت و طلاق داد، دختری را عقد کرد. این دختر مادری داشت آتشــ ـپاره و خیلی زرنگ. دختر که به خانه تاجر رفت یک هفته بعد از آن مادرش قدری خمیر درست کرد و روی شکم دخترش گذاشت و رویش پوست کشید و به دختر گفت:« هروقت که تاجر به خانه آمد به او بگو من بچه دار هستم.»😳 دختر گفت:« مادرجان، من که بچه ندارم. تو قدری خمیر روی شکم من گذاشته ای. من چطور بگویم بچه دارم؟»🏃♂️
مادرگفت:« نترس بچه خمیره، خدا کریمه» و هر طوری بود دختر را متقاعد کرد.
تاجر که شب به خانه آمد، ....
👈ادامه داستان..
👈ادامه داستان..
https://eitaa.com/joinchat/953483999C9dfcace14c
هدایت شده از 𝙎𝘼𝙔𝙀
❌مواظب دخترهاتون باشید و به کسی اعتماد نکنید❌
من خواستم تجربه ای تلخی رو که داشتم بگم دختری دارم الان یازده سالشه چندسال پیش که 5یا6 سالش بود
یه سوپری نزدیک خونمون بود که دخترم برا خرید بستنی به سوپری رفت ما با خانواده این آقا خیلی راحت بودیم خصوصا با صاحب مغازه که مرد مسن و پیری بود و مرد خیلی خوبی به نظر میرسید و بهش اعتماد هم داشتیم❌ 😞
تا دخترم از مغازه آمد احساس کردم لنگ میزند و گریه کرده😭😭🤯
دخترم از دنیا بی خبر گفت مامان پیر مرده بهم گفت بیا با هم بازی کنیم و ...
😱🚫ادامه سرگذشت واقعی👇😰🤯
https://eitaa.com/joinchat/2743140653Cdb0733b008
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۰
دیدن هادی با اون شلوار شش جیب و پیراهن کثیف و بوی بدی که میداد اونم توی عمارت توتونچی ها بدترین چیزی بود که میشد دید.
وحشت به قلبم چنگ میزد.
اگه ایزد سر میرسید و برادرم رو میدید...!
حتی نمیخواستم بهش فکر کنم.استرسی میشدم.
از لای دری که بسته بودم به داخل سرک کشیدم
و وقتی کسی رو اون اطراف ندیدم برگشتم و با صدای پایین رو بهش توپیدم :
-تو اینجا چکار میکنی هادی؟
واسه چی اومدی؟
خماری از سر و ریختش میبارید.
عرق صورتش رو با دستمال یزدی پاک کرد و با همون صدای لرزون گفت:
-دِکی...آبجی ما رو باش
بد کردم اومدم بهت سر بزنم؟
این شوهرت نباید بگه ما یه برادر زن داریم بریم بهش سر بزنیم
-من تو رو میشناسم ...الکی قوپی نیا
بگو چی میخوای؟
خودم خوب میدونستم برای پول از محله های حاشیه نشین اومده به همچون محله ای توی بالای شهر.
ولی فقط از ایزد و ابروم پیش خانواده الناز میترسیدم.
ابروم میرفت و ایزد هم به حسابم میرسید.
برادرم بدترین وقت رو انتخاب کرده بود.
دوباره به داخل سرک کشیدم و هادی از غفلتم استفاده کرد،در رو هل داد و وقتی که باز شد گفت:
-تو که دعوتم نمیکنی
خودم برم به داماد عزیزمون سلام کنم
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۱۸۱
قبل از اینکه فریبا برای بردن غذاها به مطبخ بیاد و چیزی که نباید رو ببینه به یقه ش چنگ زدم و عقب کشیدمش.
کم کم از استرس داشت گریه م میگرفت.
دلم پیچ میخورد.
در رو دوباره بستم و در حالیکه سعی میکردم صدام بالا نره گفتم:
-چی میخوای هادی؟
چرا اومدی اینجا؟
خودم کم بدبختی دارم،امشبم که مهمون اومده تو باید بیای؟
تو رو ارواح خاک مامان...برو خونه
هادی با حال خرابی که داشت تکیه داد به دیوار و صورتش از درد جمع شد:
-جون هوری خمارم
یکم پول میخوام خودم و ردیف کنم
دندون روی هم سابیدم و جلوش وایسادم:
-دروغ میگی
اون همه مواد جابهجا میکنی پولش چی میشه؟
-کدوم پول بابا...
پلیس گرفت
چند روز پیش ریختن خونه هر چی داشتیم و نداشتیم بردن
شانس آوردم نبودم والا سر از کمپ در میاوردم
نفس عمیقی کشیدم و به در بسته نگاهی انداختم
اگه غیبتم طولانی میشد میومدن دنبالم:
-حالا از من چی میخوای؟
-یکم پول بده بهم
از وقتی خان بابا مرده دیگه ماهیانه مون قطع شده
خودش رو جلو کشید و دندونای زردش رو از نزدیک تر دیدم:
-به داداش یکم پول میدی دیگه؟
بجون آبجی جبران میکنم
فقط امشبم و بساز تا استخوانام نترکیده
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏