درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۸
نامرد خوشتیپ شده بود،باید آفاق خانوم براش اسپند دود میکرد والا خودم چشم میزدمش.
نگاهم با حسرت روی هیکل مردونه ش چرخید، قلب بیچاره م از دیدنش ناکوک میزد
اما نگاه اون هیچ حسی نداشت،نه نفرت،نه عشق،نه حتی از لباس و آرایشم خوشش اومده بود.
همون بیحسیش آزارم میداد.دل دل میزدم برای یه بغ.ل عاشقانه.
یه خوشگل شدی.
یه بی قراری و دوستت دارم.
اما هیچ کدوم نسیب دل هوران نمیشد.
فقط یه قدم باهام فاصله داشت که وایساد.
عطرش رو حریصانه نفس کشیدم و به قلب بی قرارم هدیه دادم
نگاهش از روی دامنم بالا اومد و ازم گذشت.
جز به جز بدنم رو با دقت از نظر گذروند تا بالاخره به ل.ب هام رسید.
میخواستم بپرسم نظرت چیه ،خوشگل شدم؟
ولی جرات نداشتم.
میدونستم جوابش چیه!
من هیچ وقت به پای النازش نمیرسیدم.
زیر نگاهش داشتم ذوب میشدم و بالاخره لب باز کرد و گفت:
-قرمز بهت میاد !
نمیدونستم از تعریفش خوشحال شم یا نه.
ایزد هیچ وقت قابل پیشبینی نبود.
اینبار نوک انگشتاش رو روی دامن لباسم کشید و گفت:
-ولی دیگه نپوش
آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم:
-چرا؟
-واضحه ...تو توی اون لباس گرون قیمت مثل وصله ناجوری
انگار تو تنت داد میزنه خودت مال پایین شهری و لباست مال بالا شهر...
شقیقه م نبض میکوبید،انگار یکی توی سرم طبل میزد.
چرا همیشه کلماتش زهر داشت.
دستش رو جلو آورد و تو یه حرکت دورم حلقه کرد و تن یخ زده م رو جوری جلو کشید که افتادم توی بغ.لش.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۴۹
بین بازوهاش مثل یه بچه ی ترسیده و بی پناه بودم.
بچه ای که صبح تا شب سر چهار راه گدایی میکرد و شب که میرفت تو رخت خواب دلش یه ب..وس و شب بخیر میخواست.
اگه براش قصه هم میگفتن راحت تر میخوابید.
دل بود دیگه،نمیفهمید.
یه دستش دورم بود و در حالیکه نگاهش از چشمام برداشته نمیشد انگشتاش بالا اومد و آروم گونم رو نوازش کرد:
-فکر کنم فانتزی اینو داری مثل رمانای عاشقانه بگم رژ لب تو پاک کن یا با روش خودم پاک میکنم
تو هم تو دلت قند آب شه
بعد با خشونت بب.وسم و رژت و کمرنگ کنم
کاش حالا که توی بغ.لش بودم متوجه لرزش بدنم میشد و کمتر آزارم میداد.
نامرد همیشه با کلماتش هوران رو میکشت.
سرش رو نزدیک آورد و نفس های داغش رو پخش شد.
تمام اونکارا رو از قصد میکرد چون میدونست چقدر دوسش دارم.
-ولی خودت آرایشت و پاک میکنی عسلم
بدون اینکه عقب بکشه خودشو نزدیک کرد و بدن بی جنبه م برای یه بوسه تب کرد.
دوباره زمزمه کرد :
-این لباس مسخره رو هم در میاری
بذار که کبود نشی
یه لباس ساده بپوش و بیا پایین
وقتی عقب کشید و از اتاق بیرون زد زانوهام خالی کرد و به کمک میز ارایش سر پا موندم.
بی اختیار لباسم رو گرفتم.
به طرف آیینه چرخیدم و تا انتها پایین کشیدم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🖤
این دیالوگ امیرجعفری
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
ما ميگيم كارتن خوابيم
تو ميگى كدِ پستىِ محلِ اقامت؟!
🎥 گشت۲
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
پیمان معادی توی فیلمِ ابدویکروز، یک دیالوگ داره، به پسره میگه: «آقا صدات کردم، سرت گیج رفت؟»
حکایتِ احترامهای بیخودیایه که ما به یهسری آدم نما میذاریم!
Reza Bahram @RozMusic.comReza Bahram - Hame Raftand.mp3
زمان:
حجم:
9.4M
📦آهنگکاملپستبالا
✈️@saye_orginal
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۰
به خودم توی آینه نگاه کردم.
نه اینکه خسته نباشم،بودم.
قلبم بدجوری شکسته بود.
دلم به اندازه یه بالشت گریه میخواست.
اما هوران یکم سرتق بود.گاهی دلم برای خود واقعیم تنگ میشد.
بعضی وقتا برای دل خودم هم که شده سرپیچی میکردم.
یاغی میشدم و قانون شکنی میکردم.
قوی بودنم رو ساده به دست نیاوردم.
محال بود اون روی وقیح و پرروی خودم رو از دست بدم.
پای همه چیزش هم وایمیسادم.
شایدم افتاده بودم روی دنده لج.
نیشخندی زدم و لباسم رو بالا کشیدم.
رژ لبم برای اون لباس زیادی کمرنگ بود.
ماتیک سرخم رو روی لبام کشیدم و از اتاق بیرون زدم.
ایزد میتونست من رو نادیده بگیره ولی هوران سرتق و لجباز توی وجودم میخواست اون شب رو بتازونه.
حالا که خوشگل تر شده بودم دلم میخواست همه اون همه زیبایی رو ببینن.
ایزد میتونست تمام شب حرص بخوره،خوشحال میشدم اونم پا به پای من اذیت میشد.
بعدا کتکش رو هم بجون میخریدم.
صدای موسیقی و کل کشیدن میاومد.
عروس و داماد تازه رسیده و همه بهشون تبریک میگفتن.
کسی حواسش به هوران نبود،اما من اماده میشدم مثل یه ملکه ظاهر بشم.
دامن لباسم رو گرفتم و آروم و با ناز پایین رفتم.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۵۱
از گوشه چشم فقط حواسم به یه نفر بود،یه مرد که دست تو دست یه دختر دیگه به طرف جایگاه عروس و داماد میرفت.
فقط واکنش اون برام اهمیت داشت.
با اینکه میدونستم من رو نمیخواد اما بازم نمیتونستم بیخیالش بشم.
دل بی صاحبم میخواستش.
هنوز به اواسط پله ها نرسیده بودم که بالاخره متوجه من شد،شایدم صدای پچ پچ ها رو شنید
،وقتی دیگه کسی بهشون توجه نمیکرد و همه سر ها به طرفم چرخید ایزد سرش بالا اومد.
یه لحظه سر چرخوندم و باهاش چشم تو چشم شدم، دیدم که برق خشم از چشماش گذشت.
میدونستم دیوونه ش کردم،تونستم حواسش رو از زن کنار دستش به خودم جلب کنم.
شاید کارم درست نبود اما چه کنم که داشتم برای یه توجه کوچیک از طرفش میمردم.
میدونستم اگه موقعیت داشت الان زیر مشت و لگدش بودم.
شک نداشتم حالا پشیمونه که چرا همون لحظه لباس رو پاره نکرده.
بی تفاوت از اون چشما که حالا آتیش به طرفم پرتاب میکرد به طرف مهمونا رفتم تا خوش آمد بگم.
به هر حال میزبان اون عروسی بودم.
عزیز خانوم کنارم وایساده بود و با مهمونا حال و احوال میکردیم.
به کیان که رسیدیم تعظیم کوتاهی کرد و با لبخند گفت:
-واقعا شبیه یه ملکه شدید
ستاره امشب شمایی که داری میدرخشی
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏