درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۴
ایزد تمام مدت من رو توی بغلش نگه داشته بود
شاید لرزش بدنم رو حس میکرد اما براش بیتفاوت بود.
ماشین آفاق خانوم که از حیاط بیرون رفت بالاخره ازم جدا شد.
کم کم داشت اون روی خودش رو نشون میداد.
دستم رو با خشونت کشید و گفت:
-راه بیفت...
با تمام زورم خودم رو عقب کشیدم و گفتم:
-هنوز کلی مهمون اون بیرون هست...
اینجوری نکن خجالت میکشم
با ابروهای بالا پریده به طرفم برگشت و نیشخند زد:
-پس خجالتم سرت میشه ،خوبه
-تو که امشب با النازی...منو میخوای چکار
فقط میخوای عذابم بری؟
-گنده تر از دهنت حرف میزنی عسلم
برای امشبم کوپنت تموم شده ،پس حواست و جمع کن
مچ دستم رو جوری کشید که صدای جابهجا شدن استخونام رو شنیدم.
اون مرد فقط نگهم داشت تا آزارم بده
والا همچون شبی همه آرزو داشتن تنها بمونن.
همراهش راه افتادم و از حیاط گذشتیم
ولی انگار همه رفته بودن.حتی خدمه هم اون ساعت میرفتن که بخوابن.
وارد خونه شدیم و توقع داشتم الناز رو ببینم ،ولی نبود.
بغضم همراه ترسم هر لحظه بزرگ تر میشد.یعنی توی اون خونه کسی نبود که به دادم برسه؟
ناامیدانه به اطراف نگاه می کردم که من رو با خودش از پله ها بالا کشید.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کارما، شاید قشنگترین اتفاق دنیاست!
➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
11.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝇁𝇃𝇂 ࣪𝗠𝘆 𝗹𝗼𝘃𝗲 𝗳𝗼𝗿 𝘆𝗼𝘂 𝗶𝘀 𝗲𝘁𝗲𝗿𝗻𝗮𝗹.🖤𐚁̸˖
ִ ּ ۪𓂃 ➖➖➖➖➖➖➖
J O I N : @Saye_orginal
من از تو توجه که نه، من تمامت رو برای خودم میخوام. نه فقط بخشی از تو، نه فقط احساس در تو، تمامت رو! برای خودم.
هدایت شده از مــــود رمـانتــیڪ
🔴 ۳ دختر ظالم وقتی مادرشان سرطان گرفت او را زنده به گور کردند! چیزی که بعدش رخ داد همه را شوکه کرد ‼️😱
• در روستای کوچک، ماجرایی هولناک در حال وقوع بود که نفس تمام منطقه را بند آورد. پروین، زن ۶۵ ساله فداکاری که یک عمر برای سه دخترش سارا، نگار و لیلا زحمت کشیده بود، حالا در سخت ترین روزهای زندگی اش تنها مانده بود. او که به تازگی متوجه شده بود به سرطان پیشرفته مبتلا است، همه چیز از وقتی شروع شد که پزشکان هزینه های سنگین درمان را اعلام کردند. سه دختر که نمی خواستند پولی خرج مادر بیمارشان کنند، او را به خانه قدیمی و مخروبه اش در حاشیه روستا بردند. اما فاجعه واقعی وقتی رخ داد که پروین در یکی از شب ها، از درد شدید به خود می پیچید و التماس می کرد او را به بیمارستان ببرند. سارا، دختر بزرگ که همیشه حریص تر از بقیه بود، پیشنهاد شیطانی داد: "بگذارید از شرش خلاص شویم! همین الان می بریمش توی جنگل و...". نگار و لیلا هم که از بار مسئولیت خسته شده بودند، با این نقشه جنایتکارانه موافقت کردند آنها مادر خود را....
👈 خواندن ادامه داستان
https://eitaa.com/joinchat/3079864561C5f9f018ab4
درهوای تو...🥂♥️ ᥫ
#پارت_۲۷۵
اون شب پله ها هم باهام سر جنگ داشتن
چشم بر هم زدنی تموم شدن و ایزد همون طورکه مچ دستم رو توی مشتش فشار میداد من رو با اون پاهای بی جونم دنبال خودش کشید.
در اتاقم رو باز کرد و پرتم کرد داخل.
تمام تنم از ترس میلرزید ،این ایزدی که من میدیدم انگار قرار نبود حتی شب عروسیش هم رحم کنه.
هنوز تعادلم رو به دست نیاورده بودم
که دستش به طرف ک...مربندش رفت و نفس من توی سینه م حبس شد.
تو یه حرکت در آورد و در حالیکه دور دستش میپیچید گفت:
-یبار با زبون خوش بهت گفتم در بیار ولی حرف گوش نکردی
ایرادی هم نداره
چون عادت کردی باهات مثل یه حیوون برخورد کنم
آروم حرف میزد، شمرده شمرده و با دقت
اما حرفاش از سوزن تیز تر و از چاقو برنده تر بود.
-با مامانم همدست شدی که مثلا گربه رو دم حجله بکشی و بگی تو این خونه ادمی؟
پشتت به آفاق گرم بود؟
حالا کجاست به دادت برسه؟
لب هام مثل کویر خشک و پوسته پوسته شده بود.
لب پایینم رو با زبون تر کردم و نگاهم روی کمربندش لغزید:
-من...من با مادرت...
دستش رو روی بینیش گذاشت و ساکتم کرد:
-هیش...امشب سعی کن حتی نفس هم نکشی چون صدای نفساتم رو مخمه
با نیشخند به لباس قرمزم نگاهی پر تمسخری انداخت:
-فقط امیدوارم جنس لباس نازک باشه و زودتر پاره بشه والا اینقد میزنم تا پودر بشه.
﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏﹏